دانشگاهی : رویکردهای نظری به تعامل والد–فرزند

فروید (۱۹۳۸) در نظریه روان تحلیل گری خود مطرح ساخت که پایه شخصیت کودک تا ۵ سال اول زندگی شکل میگیره. فروید بر این باور بود که شخصیت در سه بعد ارتقا پیدا میکنه: بن، من، فرامن. بن تحتِ کنترل اصل لذته که میگه: سائقهای جنسی و خشونت کودک باید به سرعت ارضاء شن. من از بن شکل میگیره و به عنوان عامل کنترل منطقی غرایز مادری و بیان واقع گرایانه هیجان مراقبت نفس رو شدنی می کنه. فرامن، محصول جامعه پذیریه و فرد رو قادر می سازه تا به روشی اخلاقی بکنه.

اومنشأ مشکلات روانی بزرگسالی رو در تجارب اولیه افراد می دونه. هم اینکه عقیده داره پاسخای والدین به بیان رفتاری سائقای لیبدویی، به پریشونی داخلی اون دامن می زنه. به خاطر این باید از شکست یا ارضای بیش از اندازه سائقای لیبدویی در هر مرحله از رشد روانی-جنسی کودک دوری شه، چون وگرنه اثبات روی میده (استافورد و به یر، ۱۹۹۱؛ ترجمه دهگانپور وخرازچی، ۱۳۷۷).

مشکلات

 

نظریه زیستی

نظریه زیست شناختی بر این مطلب تاکید داره که نشونه های مشکل روان شناختی و رفتارای ناسازگارانه به وجود اومده توسط عوامل زیست شناختیه. عوامل زیستی می تونن از راه مکانیزمای جورواجور از جمله: اثرات ژنتیکی، مشکلات زیست شیمیایی، صدمه ساختاری یا بد کارکردی اعضاء بر اثر مریضی یا ضربه بر رفتار کودک تاثیر بزاره (یار محمدیان ، ۱۳۸۹). در بعضی از کودکان گرفتار به مشکلات رفتاری بالا بودن سروتونین خون و پایین بودن سطح متابولیت سروتونین در مایع مغزی نخاعی و در بعضی از افراد کمبود آنزیمی در پلاسمای خون (که دوپامین رو به نورآدرنالین تبدیل می کنه)، دلیل خشونت و تهاجم گزارش شده (ماتیز و لاچمن ، ۲۰۱۰).

نظریه رفتار گرایی

یادگیری و رفتارگرایی انطباقی، شاخصهای تحقیق و رشد نظریه رفتارگرایی بودن. تمایل کلی اونا بر محرکای محیطی و پاسخای سازواره ای مربوط بود. دستور کار اینجور رفتارگرایی در این ادعای واتسون نهفتهه که انتخاب تجارب کودک رو به هر گونه ای که مایل باشیم، شکل دهد. این موضوع به شکل موضوع طبیعت–تربیت به روشنی  افرطیه؛ در واقع مسئولیت همه چیز رو دوش طبیعت–تربیته، در نتیجه اینجور دیدگاهی، پرورش بچه از اهمیت فوق العاده بهره مند می شه. تجاربی که والدین واسه کودک بر انتخاب می کنن و تقویت پاسخای مطلوب اون به تشکیل رفتار کودک میرسه. رفتار گرایان قبول نداشتن که یادگیری موارد جدید ً براساس یادگیریهای قبلی پا نهاده باشه و یا از روی اجبارً در توالیای خاصی اتفاق افتاده باشه، بلکه کودکان به ترتیب روبرو شدن با رفتارای بزرگسالان به یاد گرفتن عادات اونا می پردازن. شاید بشه گفت که اسکینر یکی از نافذ ترین و کامل ترین عقاید یادگیری رو ارائه داده. شناخت و دوری هیچ کدوم واسه تغییر یا کمیت رفتارای تازه ضرورت موجودی ندارن (اسکینر، ۱۹۸۷).

اسکینر تقریباً هرگونه تاثیر بالقوه ژنتیکی بر رفتار رو نفی کرد اون عوامل ارثی رو به عنوان وسایل آماده سازی فرد واسه جواب به روش تقویت عامل نگاه می کرد. سادگی الگوی رفتارگرایی، یعنی محرکـ-جواب  تقویت مناسب رواج، در کتابای پرورش بچه بود. کتب راهنمای پرورش بچه، فهرستی از روشای شکل دادن محیط و رفتار کودک رو به والدین ارائه می دادن (به نقل از شایق، ۱۳۹۱).

نظریه یادگیری اجتماعی

با افول محبوبیت رفتارگرایی محض، عقاید یادگیری اجتماعی پا به میدون نهادند. شاید نظریه یادگیری اجتماعی بندورا (۱۹۷۷ ، ۱۹۶۹) با نفوذترین این عقاید باشه. در این نظریه الگو ورداری و تقلید به عنوان نیروهای اصلی در رشد رفتار و به صورت اثرات دوطرفه شناخت رفتار و محیط نگریسته می شن (بندورا، ۱۹۸۶).

تعدادی از رویکردهای تعامل اجتماعی هم در بحث عقاید یادگیری اجتماعی گذاشته شده. باور اصلی دیدگاه تعامل گرایان اجتماعی بر اینه که کودکان از راه تعامل فعال در محیط به یادگیری می پردازن، که جنبه مهم و تعیین کننده اون در نقش بزرگسالان به عنوان راهنما و مشاور کودکان نهفتهه (بندورا، ۱۹۸۳). تاثیر این افراد هم دو جانبه س. در کل عقاید یادگیری اجتماعی، بیان کننده گذر از نظریاتیه که کودک رو به صورت موجودی پشیمون–عکس العمل گرا نگاه میکنه و حرکت به طرف دیدگاه هاییه که کودکان رو فعال و تعامل گرا می دونن. عوامل داخلی و محیطی هر دو باید در نظر گرفته شن، کودک و والدین هر دو دارای نقشای واحد هستن. این الگوها رو از پیچیدگی بیشتری نسبت به الگوی رفتارگرایی بهره مند هستن در این الگو درک تعامل فرد و محیط وعملیات شناختی کودک در جواب به محیط مورد تاکید فراوون قرار گرفته (ترجمه دهگانپور وخرازچی، ۱۳۷۷).

نظریه آدم گرایی

روانشناسان انسانگرا کار خود رو بر مفروضات زیر بنا نهاده ان: اراده، آزادی، طبیعت فعال آدم، کارکردهای مهم درک افراد و شرایط.شاید منتقدترین نظریه انسانگرایی به راجرز[۱] (۱۹۶۱) تعلق داشته باشه. نقطه نظر اصلی اون این بود که افراد در انتخاب و کنترل اعمال خود آزاد هستن، هرچند نیازای آدم این اعمال رو هدایت می کنن.در درمان به روش راجرز، فرد با شناخت بیشتر از خود توانایی هدایت رفتارش رو بدست می آورد. این رشد دوری در کودکان، بطور زیادی متکی به در نظر داشتن تعابیر و ادراکات کودکان از اعمال والدینشانه. کلا، هدف رویکردهای بر اساس نظریه راجرز، توانا ساختن افراد واسه حذف محدودیتای بیرونیه تا بدین وسیله در آخر به کمال مطلوب نائل شن (به نقل از شایق،۱۳۹۱).

نظریه تعامل گرایی ظاهری

تعامل گرایی ظاهری راه و روش خاصه و نمیشه اون رو با هیچ کدوم از عقاید قبلی خیلی راحت مقایسه کرد. جنبه مهم تعامل گرایی ظاهری اون هستش که آدما علاوه بر زندگی تو یه محیط فیزیکی، در محیطی ظاهری هم زندگی می کنن. از این رو واسه شناخت آدما فرد  باید به مطالعه نمادهای ذهنی و ارزشهایی که تعامل افراد رو در گروه های اجتماعی ناراحت میسازن  بپردازه.

بدین معنا که یه پروسه دیالیکتیکی بین افراد و جامعه به وقوع می پیوندن، چون که نمادهایی که آدم به اونا جواب میگه، به نوبه خود ازتعامل مشترک افراد نشأت می گیرن. افراد براساس نمادهایی که استفاده می کنن و باورهایی که درباره معانی نمادها دارن، درباره افعالی که درزمان تعامل انجام میدن اراده کردن می کنن. مخصوصا در مورد تعامل والدین و کودکان این تعاملات، هنجارها و انتظارات مشترک متقابلی رو شکل میدن. هر چند از دید نظری والدین و کودکان تاثیری دو جانبه بر هم دارن، در باز نموده های منتشر شده تعامل گرایی ظاهری و طرحای تحقیقاتی مربوط به اون والدین به جامعه پذیر کننده[۲] و کودک[۳] به جامعه پذیر شونده بدل می شن (پیترسون[۴] و رالینز[۵] ، ۱۹۸۷). تاکید بر فرایندهای ذهنی روشن میکنه که در تعامل گرایی ظاهری، کارکرد درک و معنا خیلی خیلی مهمه. مثلا هر چند والدین عموماً نقش جامعه پذیر کننده رو رو دوش می گیرن، نیروی والد در واقع کارکردی از درک کودک از رابطه والد–کودکه (اسمیت ۱۹۸۸، به نقل از استانفورد و به یر، ۱۳۷۷).

اراده کردن

نظریه منظومه ای

فرض اساسی معنی سازی نظریه منظومها از رفتار آدم اینه که همه اعضای یه شبکه اجتماعی بر همدیگه تاثیر می ذارن. هر منظومه خانوادگی از منظومهای فرعی زیادی تشکیل شده. منظومه فرعی زن و شوهری، والد و فرزندی، آبجی و برادری و چیزای دیگه ای به جز اینا، منظومهای فرعی خیلی از اصول و کارکردهای خونواده رو تعریف می کنه. مثلا در خونواده های موثر، منظومه فرعی زناشویی، نیرومندترین منظومه س. وقتی مرزهای بین منظومهای فرعی بسیار نفوذ ناپذیر شده و یا به طور نامناسبی قطع شن، مانند وقتی که منظومه فرعی والد–کودک نیرومندتر از منظومه فرعی زناشوییه، اون وقت معمولاً انواعی از مشکلات در روابط رو می شه (مینوچین[۶]،۱۹۸۸).

آخرسر، مفاهیم تعادل حیاتی و تغییر مطرح می شن. خونواده ها در مقابل تغییر مقاوم هستن و واسه حفظ وضعیت الان خود تلاش می کنن، اعضای منظومه به الگوهای جاری منظومه متکی هستن. تغییرات از هر نوع که باشن، چه تغییرات بهنجار در طول زندگی و چه تغییرات به وجود اومده توسط رخدادهای یهویی موجب وارد اومدن فشار بر خونواده می شن. خونواده در جواب به رشد هر کدوم از اعضا و هم اینکه رشد روابط دو عضوی تشکیل دهنده خونواده از زناشویی ، همشیران و چیزای دیگه ای به جز اینا از این رو به اونو میشه. علاوه بر این  وقایعی که با گذشت زمان رخ میدن مثل تولدی جدید یا تصادفی در خونواده، الگوهای تعاملی خونواده رو اصلاح می کنن (ترجمه دهگانپور و خرازچی، ۱۳۷۷).

نظریه رانده – پذیرش والدین

نظریه رانده – پذیرش والدین به وسیله روهنر (۱۹۸۶، به نقل از روهنر و خالقی، ۲۰۱۲) ارائه شد. این نظریه، یه نظریه ارتباطیه که تلاش می کنه یافته های کلی رانده-پذیرش کودک از طرف والدین رو بر رشد رفتاری، شناختی و هیجانی کودک توضیح بده و کارکرد شخصیت فرد در بزرگسالی رو با رانده–پذیرش والدین پیش بینی کنه. از نظر مفهومی، رانده-پذیرش والدین روی هم رفته از ابعاد گرمی والدین حساب می شه. گرمی والدین به عنوان یه بعد دو قطبی تعبیر می شه که نبود گرمی و محبت والدین دو قطب مخالف پذیرشه. والدین پذیرا، والدینی تعریف می شن که دوستی یا محبت بیشتری رو به صورت کلامی یا جسمی به کودکان نشون میدن. محبت فیزیکی ممکنه بوسیله نوازش کردن در آغوش گرفتن و بوسیدن نشون داده شه. محبت کلامی، ممکنه از راه هایی مثل تشویق و تعریف کودک و گفتن چیزای خوبی در مورد اون نشون داده شه، همه اینا اشکالی هستن که باعث می شه کودک احساس دوست داشتن یا موردقبول واقع شدن کنه.

والدین رانده کننده، به شکل والدینی تعریف می شن که کودکانشون رو دوست ندارن، اونا رو تنبیه می کنن یا کودکانشون از اونا می رنجند، رانده والدین به دو شکل اصلی نشون داده می شه:

۱- دشمنی و خشونت والدین، که به صورت احساس خشونت، ناراحتی، عصبانیت و دشمنی نسبت به کودک بروز می کنه. ۲- ندیده گرفتن و فرق قائل شدن بین کودک و بقیه، که به صورت انصراف و غیر قابل دسترس بودن والدین واسه کودکان، هم از دید جسمی و فیزیکی و هم از دید روانی بروز می کنه (راتر، ۱۹۸۴). هر دو شکل طرداین احساس رو به کودک تلقین می کنه که رانده شدن یا دوست داشته شده نیستن. کودکانی که در دوران کودکی دارای والدین پذیرا بودن، در بزرگسالی والدین پذیرا هستن و با بقیه هم می تونن روابط باز و گرمی برقرار کنن. در مقابل، کودکانی که رانده شدن، بیشتر تمایل به خشونت دارن، واسه حل مسائلشون بیشتر دارای حالت دفاعی ان و اعتماد به نفس و خود کارامدی اونا آسیب دیده. اگه اندازه رانده کودک شدید باشه، نمی تونه یاد بگیره که چیجوری بقیه رو دوست داشته باشه و به سختی می تونه بقیه رو قبول کنه. در نتیجه تخریب روانی به وجود اومده توسط رانده، این کودکان در مقابل استرس تحمل ندارن، از نظر هیجانی در مقایسه با کودکان قبول شده ثبات کمتری دارن، این کودکان نسبت به والدینشون خشم بیشتری نشون میدن، چون که از رانده بیشتر والدین می ترسن. این حالت رو استقلال دفاعی[۷] یا انصراف هیجانی[۸] از والدین می گن. اگه والدین اجازه بروز این خشم رو به کودک ندن، شایدً کودک این خشونت رو به صورت اشتغال ذهنی یا نگرانی، خوابها یا خیال پردازیایی با موضوع خشونت و تصور خشونت نسبت به بقیه نشون میده (روهنر و خالقی، ۲۰۱۲).

نظریه دلبستگی

نظریه دلبستگی[۹] بر اساس نظریه رفتار غریزیه و دیدگاهی تکاملی داره. بدین معنا که آدم علاوه بر نیازهایی که بیشتر به عنوان نیازای اساسی در اون تشخیص داده شده بود یه نیاز اساسی دیگه به نام دلبستگی[۱۰] داردکه تا کنون اون رو نیاز ثانویه می پنداشتند. نیازای جسمی کودک مانند غذا و احساس گرما باید به وسیله مادر ارضاء شه، این نیاز کودک به مادر باعث می شه که کودک مادر رو عامل ارضای نیازای خود دونسته و به اون دلبسته شه. مطالعه روی جیوانات نشون داده که رفتارای دلبستگی در حیوانات هم هست طوری که واسه بچه میمونها بعضی وقتا تماس جسمی از غذا مهم تره، اونا در غیاب مادر به شی نرم (میمون پشمی)، دلبستگی نشون میدن و نه به شی ای (میمون سیمی)، که غذا واسه اون جفت و جور می کرد (خانجانی، ۱۳۸۴).

تمرکز نظریه دلبستگی بر سیستم کنترل به عنوان سیستم حفظ نزدیکی و رابطه مراقبتی بین پشتیبانی کنندگان اولیه و کودکه. طبق این نظریه دلبستگی میل به ایجاد پیوندهای عاطفی قوی با آدمایی خاصه که به عنوان یه ویژگی ذاتی آدم تلقی می شه (بالبی، ۱۹۸۸).

بالبی (۱۹۸۸) به فکر بود که نظام دلبستگی در سراسر زندگی فعاله ولی موقع ترس، پریشونی، خستگی یا مریضی به شدید ترین حد فعالیت خود می رسه که باعث می شه فرد تمایل به جستجوی پشتیبانی، دلداری و پشتیبانی از طرف مراقبین اولیه پیدا کنه. بالبی (۱۹۷۴) تفاوتای فردی رو براساس کارکرد سیستم دلبستگی تبیین می کنه. اون به فکر بود که تفاوتای نامبرده از تعامل با حامی دلبستگی ناشی می شن. تعامل با حامی دلبستگی که در دسترس و پاسخگوی نیازای فرد هستن، کارکرد بهینه سیستم دلبستگی رو باعث می شه و در کودک احساس امنیت شکل میگیره. این احساس به نوبه خود باعث انتظارات مثبت در مورد دسترسی به بقیه در موقعیتای مخاطر آمیز، دید مثبت از خود، به عنوان فردی توانا و با ارزش و اعتماد در حال افزایش به وسایل حمایتیه (بالبی، ۱۹۸۸).

واقعا مراقبت مادرانه ای که همراه با حساسیت و جواب گویی باشه به رشد روابط دلبستگی ایمن و در آخر لیاقت اجتماعی–هیجانی کودک، می رسه.از سویی دیگه تعامل با افراد مهمی که به نیازای دلبستگی فرد جواب گو نباشه باعث احساس ناامنی، دودلی در مورد نیت پاک بقیه و احساس دودلی درباره حس نزدیکی جویی می شه. این تعاملات رنج آور باعث می شه که کودک نتونه به هنگام پریشونی رفتار خود رو مدیریت کنه، احساس دلبستگی ناایمن کرده و الگوهای منفی از خود و بقیه در اون شکل میگیره.

جون بالبی به فکر بود که آشفتگیای روانشناختی بیشتر از روابط پریشون با حامی دلبستگی در اوایل زندگی و هم در طول دوره زندگی سر میگیره (بالبی، ۱۹۸۰). مثلا اون ادعا کرد، وقتی که رفتار دلبستگی یه کودک با تاخیر و بی میلی جواب داده شه و این از نظر کودک آزار و اذیت تلقی شه شایدً اون کودک به شکل اضطرابی دلبستگی پیدا می کنه. وقتی که کودک به مراقبت خود نیازمنده اون رو پیدا نمی کنه و یا مراقب حاضر به برآورده کردن نیازای کودک نباشه اون تمایلی به ترک مراقب خود نداره و مضطربانه مراقب رو جستجو می کنه. در حالت دیگه وقتی کودک به وسیله مراقبان خود فعالانه رانده می شه اون بر خلاف میل به نزدیکی و مراقبت شدن، الگوی اجتنابی رو نسبت به مراقبانش از خود نشون میده و رفتارای خشمگینانه و خشن در اون غالب می شه (بالبی، ۱۹۸۸).

 

 

 

کیفیت دلبستگی

کیفیت دلبستگی درجه سهولتیه که یه کودک درمونده به وسیله مراقب خود به احساس امنیت میرسه و چهارالگوی اساسی داره شامل: دلبسته ایمن[۱۱]، دلبسته ناایمن، مقاوم یا دو سوگرا[۱۲]، دلبسته ناایمن پریشون/ سرگشته[۱۳] و دلبسته ناایمن اجتنابی[۱۴].

کودکان دلبسته ایمن، قادر به کاهش اضطراب جدایی شون هستن و با اعتماد به پاسخگویی عاطفی مادر بدون این دست اون دست کردن بعد از رسیدن به احساس امنیت به وجود اومده توسط برگشت ایشون می تونن به بازی و کشف جداگونه خود ادامه و چون تجسمی مثبت از خود و مادر دارن پس اعتماد به نفس و حس خود اتکایی مثبت در اونا تقویت می شه.پس کیفیت دلبستگی ایمن با اعتماد به نفس، احساس لیاقت، درک از پشتیبانی اجتماعی و احساس توانمندی در کارا رابطه مثبتی داره (تامبلی[۱۵]، لاگی[۱۶]، ادورسی[۱۷]و نوتاری[۱۸]، ۲۰۱۲).

کودکان دلبسته ناایمن مقاوم و دوسوگرا در موقعیت نا آشنا سخت تر به احساس آرامش دست پیدا میکنن . اونا در اختلاف بین موندن در کنار مادر و یا کشف و بازی جداگونه قرار دارن. موقع برگشت مادر، پاسخای دوسوگرانه نسبت به اون نشون میدن، نسبت به خود احساس بی ارزشی و دیدگاه منفی دارن (کاسیدی[۱۹] و برلین[۲۰]، ۱۹۹۴).

در دلبستگی ناایمن اجتنابی هنگام برگشت ما در بعد از جدایی، کودک از نزدیک شدن به اون دوری می کنه. این دوری عملکرد دفاعیه که کودکان در برابر اضطراب به وجود اومده توسط غیر قابل اعتماد بودن مادر از خود نشون میدن (کاسیدی و برلین، ۱۹۹۴).

کودکان دلبسته ناایمن پریشون / سرگشته، خیلی راحت در دو گروه قبلی قرار نمی گیرن. این کودکان به هنگام برگشت مادر بعد از جدایی، نه مانند کودکان اجتنابی از مادر دوری می کنن و نه مانند کودکان دو سوگرا شدیدا به مادر می چسبن و نسبت به مادر واکنشایی که نشون دهنده ترس و تناقضه از خود نشون میدن (مین و سولومون، ۱۹۹۰).

دلبستگی در دوران کودکی

رده سنی ۱۲-۶ سال مرحله ایه که دنیای اجتماعی کودکان گسترش پیدا می کنه. با ورود کودکان به مدرسه با گروه بزرگتر و جور واجور تری از همسالان روبرو می شن. تغییرات مهمی در توانایی اجتماعی و شناختی کودکان شکل میگیره که مظهر دلبستگی کودکان رو تحت تاثیر قرار میده (دیکز[۲۱] و تامپسون[۲۲]، ۲۰۰۵) و اینطوری رفتار دلبستگی بیشتر به سمت حامی غیر مراقبت کننده مثل همسالان هدایت می شه (گودوین[۲۳]، میر[۲۴]، هیس[۲۵] و تامپسون، ۲۰۰۸) ، هم اینکه اینکه همسالان ممکنه به عنوان منابعی از اعتماد در نظر گرفته شن. اگه جنبه مشخص از دلبستگی به همسالان، اینه که توانای همسالان واسه پشتیبانی و تشویق فرضیات کودک واسه چالشای رشدی بیشتره اما محققان تاکید می کنن که کودکان به پشتیبانی عاطفی والدینشون اعتماد می کنن چون دلبستگی ایمن به والدینه که بهزیستی شخصی رو در طول زندگی پیش بینی می کنه (بایرز[۲۶] و همکاران، ۲۰۰۳). با اینکه معمولا یه شخص بیشتر از یه مظهر دلبستگی داره اما چرخه ای در دلبستگی ایجاد می شه و رفتارای دلبستگی به طور غیر عادی در آخر به سمت مظهر دلبستگی اصلی هدایت می شن (لاگی[۲۷]، دالیسیو[۲۸]، پالینی[۲۹] و باروکو[۳۰]، ۲۰۰۹).

خیلی از نظریه پردازان نیروی سازماندهی این چرخه اتفاق نظر دارن که بازنمایی کودک از مظهر دلبستگی اصلی بیشترین تاثیر رو داره و والدین مستقیماً در این ساختار دهی دخالت دارن و حتی همسالان کودکانشون رو واسه تماس ایشون با اونا انتخاب می کنن و به طور غیر مستقیم روی هنجارها و اعتقادات در مورد رفتار اجتماعی مناسب و همین طور روی الگوهای ارتباطی که تجارب دلبستگی رو پایه ریزی می کنن نفوذ دارن (زیمرمن[۳۱]، ۲۰۰۴).

در این دوره کودکان واسه خود تنظیمی تعداد دفعاتی که احساس نیاز به مظهر دلبستگی دارن ظرفیت بیشتری دارن و شروع بلوغ هم می تونه دلبستگی به والدین رو تحت تاثیر بذاره  در نیازها و انتظارات اجتماعی کودکان هم تغیراتی شکل میگیره. بر خلاف تموم تغییرات، دلایل نشون دهنده اون هستش که والدین هنوز نقش اساسی در زندگی کودکان دارن و بازم نیازای دلبستگی کودکان با والدین اون­ها ارضاء می­شه (کرنز[۳۲]، تومیچ[۳۳] و کیم[۳۴]، ۲۰۰۶).

روش های پرورش بچه

پژوهشا نشون میده که در رابطه والد–کودک دو مسئله مهم هست: پذیرش از طرف والدین و کنترل والدین بر کودک (به نقل از بیابانگرد ، ۱۳۷۶). دیانا بامرنید (۱۹۷۸) با در نظر گرفتن رابطه بین دو بعد پذیرش و کنترل، چهار روش رو شناسایی کرده:

  1. والدین قاطع و مطمئن (پذیرش بالا، کنترل بالا)
  2. والدین قدرت طلب، خودکامه و مستبد (پذیرش پایین، کنترل بالا)
  3. والدین آسون گیر، آزاد یا دموکراتیک (پذیرش بالا، کنترل پایین)
  4. والدین بی توجه و غفلت کننده (پذیرش پایین، کنترل پایین)
  5. والدین قاطع: از بین روش های پرورش بچه اون روش هایی که بیشتر از هر روش دیگری از اختیار و فردیت کودک پشتیبانی می کنه (قاطعانه یا حمایتگرانه) نامیده شده. والدین قاطع، گرم ولی قاطعند. اونا معیارهایی رو واسه رفتار کودک در نظر می گیرن ولی انتظاراتی از اونا دارن که با نیازها و تواناییای کودک یکی بودن داره. اونا ارزش بسیاری واسه رشد اختیار و خودرهبری کودک قائلند. طوری منطقی رفتار می کنن و بر مسئله متمرکز می شن و بیشترً درباره مسائل انطباطی با بچه خود بحث می کنن و توضیح میدن.

والدین قاطع معیارها و انتظارات خود رو به روشنی به نوجوانان منتقل می کنن. محدودیتای قائل می شن ولی در عین حال آماده گفتگو ان. اونا از درگیری غیر لازم واسه گرفتن قدرت دوری می کنن و رفتار غیر منطقی نوجوون رو توهینی شخصی محسوب نمی کنن. وقتی که از اونا خواسته می شه،آزادانه راهنمایی می کنن و می ذارن که کودک با عواقب رفتارای خود مواجه شه. فقط وقتی که این نتیجه های طبیعی، شدید یا غیر قابل برگشت باشه والدین دخالت می کنن تا از بروز نتیجه های خیلی بد جلوگیری کنن (به نقل از شریفی اردانی، ۱۳۹۰).

والدین قاطع نسبت به تغییر نیازای کودکانشون حساس هستن. نقشای جورواجور رو توضیح میدن. درباره مسائل جور واجور بحث می کنن و تشویق کننده ارتباطات کلامی بین خود و بچه هاشون هستن. هم اینکه فکر کردن جداگونه فرزندان خود رو تشویق می کنن (توچه می کنی؟) و واسه نظر و دیدگاه های مخالف فرزندان خود احترام قائل هستن. با این حال آسون گیر نیستن وقتی که دلیل آوردن اونا پذیرفته نشه تمایل دارن برا قتدار خود و خواسته هاشون تاکید کنن تا حرف شنوی فرزندان رو بدست بیارن. والدین موفق با نقشه هایی که به طور رو و منطقی اجرا می کنن احترام فرزندان و پذیرش قدرت خود رو به (به نقل از آقا محمدیان، ۱۳۸۴).

  1. والدین خودکامه و مستبد: والدین مستبد لزومی نمی بینه واسه دستوراتی که میدن دلیلی ارائه بدن و به نظر اونا اطاعت بی چون و به چه دلیل یه فضیلته. بعضی از والدین از سر خشم روشی رو پیش می گیرن و یه سری های دیگه نمی خوان دردسر توضیح دادن و بجث و گفتگو رو تقبل کنن. البته یه سری های دیگه اینجور می کنن به خاطر این که از این راه میخوان به نوجوانان یاد بدن که به مراجع قدرت احترام بذارن. اشتباه عده ا در اینه که ممکنه با این کار اختلاف رو سرکوب کنن ولی نمی تونن اون رو از بین ببرن و واقعا بیشتر به خشم کودک دامن می زنن. نوجوانانی که والدین خودکامه دارن کمتر متکی به خود هستن و نمی تونن به تنهایی کاری بکنن یا از خود عقیده داشته باشن. شاید به خاطر این که به فدر کافی فرصت نداشتن که عقاید خود رو بیازمایند یا مستقلانه مسئولیت قبول کنن و هیچکی هم اونقدر واسه عقاید اونا ارزش قائل نبوده که به اون توجه نشون بده. اینو هم به این موضوع دقت لازم رو به عمل بیارین این نوجوانان اعتماد به نفس، دلیل آوردن و خلاقیت کمتری دارن، ذهن کنجکاوی ندارن، از دید رشد اخلاقی کمتر رشد پیدا کردن و در برخورد با مشکلات روزمره عملی ، تحصیلی و ذهنی انعطاف پذیری کمتری دارن. معمولاً والدین خود رو نا مهربون و آسون انگار می دونن و فکر می کنند که انتظارات و تقاضایشان غیر منطقی و غلطه (به نقل از نیکبخت، ۱۳۸۹).

دختران این خونواده ها به طور کاملً وابسته به والدین تربیت می شن و انگیزه پیشرفت ضعیفی دارن. پسرانشان هم بداخلاق می شن. تحقیقاتی که کوپراسمیت[۳۵] (۱۹۷۷، به نقل از اکبری، ۱۳۸۷)به عمل آورده نشون میده که میان کارکرد مستبدانه والدین با رشد عزت نفس پایین پسران رابطه معنی داری هست. خونواده هایی که در اونا والدین از راه تربیتی قدرت طلبانه یا استبدادی استفاده می کنن در مقایسه با روشای دیگه اختلافات بیشتری رو تجربه می کنن.

  1. والدین آسون گیر و دموکراتیک (آسون انگار): این والدین مهرورز و پذیرا هستن، متوقع نیستن و از هر گونه اعمال کنترل خود داری می کنن. به بچه هاشون اجازه میدن در هر سنی که هستن خودشون تصمیم بگیرن اگر ممکنه قادر به انجام اون نباشن. اونا می تونن هر وقت که بخوان غذا بخورند و بخوابن و هر قدر که بخوان تلویزیون تماشا کنن. اونا مجبور نیستن طرز رفتار خوب رو یاد بگیرن یا کارای خونه رو بکنن. هر چند بعضی از والدین آسون گیر واقعاً معتقد نیستن که این روش بهترینه اما از تواناییهای خود در تاثیر گذاشتن بر رفتار بچه هاشون مطمئن نیستن و از دید اداره کردن خونواده خود بی لیاقت و بی برنامه هستن (سید محمدی ، ۱۳۸۵).
  2. والدین بی توجه و غفلت کننده: اولیای این نوع خونواده ها به دلیل ترجیح دادن اشتغالات و فعالیتای خود از رفتارای فرزندان خود غافل می شن. بنابر این در این نوع خونواده ها یه جور بچه اساسی به وجود میاد. مصاحبه هایی که با این نوع خونواده ها انجام شده نشون میده که اونا از فعالیتا، خواسته ها و رفتارای بچه خود در بیرون منزل بی خبر هستن. هم اینکه به اتفاقاتی که واسه فرزندشون در محیط مدرسه روی میده توجهی ندارن. این بی توجهی حتی نسبت به افکار فرزندشون هم هست که باعث می شه روزانه گفتگو و مکالمات محدودی با فرزندان خود داشته باشن. نوجوانان ۱۴ تا ۲۰ ساله این نوع خونواده ها آدمایی خوش گذران و ولخرج هستن و قادر به کنترل خشونت خود نیستن به مدرسه بی علاقه ان و اوقات خود رو در خیابونا و پاتوقای خاص می گذرونن. این نوجوانان بیشتر لذت جو هستن و تحمل شکست رو ندارن و نمی تونن هیجانای خود رو کنترل کنن. این جور افراد نمی تونن اهداف طولانی یه مدت رو دنبال کنن و بیشتر اونا به گروه بزهکاران و منحرفان اجتماعی محلق می شن و از نظر عاطفی هم آدمایی گسیخته، دپرس و بی علاقه ان. با مقایسه چهار روش تربیتی خونواده ها میشه نتیجه گرفت فرزندان خونواده های مستبد و آسون انگار از اندازه اعتماد به نفس پایینی بهره مند بوده و بداخلاق ترن (به نقل از اکبری، ۱۳۸۷).

 

[۱]- Rogers

[۲]- socializer

[۳]- socializee

[۴]- Peterson

[۵]- Rallins

[۶]- Minuchin

[۷]- defensive independence

[۸]- emotional detachment

[۹]- attachment tneory

[۱۰]- atachment

[۱۱]- security attachment

[۱۲]- ambivalent

[۱۳]- disorganized/disoriented

[۱۴]- avoidant

[۱۵]- Thambelli

[۱۶]- Laghi

[۱۷]- Odorsio

[۱۸]- Notari

[۱۹]- Cassidy

[۲۰]- Berlin

[۲۱]- Raikes

[۲۲]- Thampson

[۲۳]- Goodvin

[۲۴]- Meyer

[۲۵]- Hayes

[۲۶]- Byers

[۲۷]- Laghi

[۲۸]- Dalessio

[۲۹]- Pallini

[۳۰]- Barocco

[۳۱]- Zimmermann

[۳۲]- Kerns

[۳۳]- Tomich

[۳۴] – Kim

[۳۵]- Cooper Smith