4-3 ابزارهای پژوهش 99
1-4-3 پرسشنامه تجدید نظر شده در روابط نزدیک 99
2-4-3 پرسشنامه عزت نفس کوپر اسمیت 101
5-3 ملاحظات اخلاقی 103
6-3 روش اجرا 104
7-3 روش تجزیه و تحلیل اطلاعات 104
فصل چهارم: یافته‌های پژوهش
1-4 یافته‌هایتوصیفی مربوط به متغیرهای پژوهش 106
2-4 بررسی فرضیه های پژوهش 107
1-2-4 فرضیه اول : بین سبکهای دلبستگی زنان متقاضی طلاق و زنان عادی تفاوت معنی دار وجوددارد 109
2-2-4 فرضیه دوم : بین عزت نفس زنان متقاضی طلاق و زنان عادی تفاوت معنی دار
وجود دارد 111
3-4 خلاصه فصل 113
فصل پنجم: بحث و نتیجه گیری
1-5 خلاصه پژوهش 115
2-5 بررسی نتایج فرضیه‌ها 116
3-5 محدودیت‌ها و موانع پژوهش 126
4-5 پیشنهادها 127
1-4-5 پیشنهادهای پژوهشی 127
2-4-5 پیشنهادهای کاربردی 128
منابع
منابع فارسی 130
منابع لاتین 138
پیوست‌ها
پیوست 1: پرسشنامه اطلاعات شخصی (الف) 145
پیوست 2: پرسشنامه اطلاعات شخصی (ب) 146
پیوست 3: پرسشنامه عزت نفس کوپر اسمیت 147
پیوست 4: پرسشنامه تجربیات مربوط به روابط نزدیک 151
چکیده انگلیسی 153
فهرست جداول
عنوان صفحه
جدول 1 – 3 مقایسه شغل در گروه های مورد بررسی (بر حسب تعداد) 95
جدول 2 – 3 مقایسه تحصیلات در گروه های مورد بررسی (بر حسب تعداد) 96
جدول 3 – 3 مقایسه شرایط مسکونی در گروه های مورد بررسی (بر حسب تعداد) 96
جدول 4-3 مقایسه تعداد فرزند در گروه های مورد بررسی 97
جدول 5-3 مقایسه دلیل تقاضای طلاق در گروه های مورد بررسی (بر حسب تعداد) 97
جدول 6-3 مقایسه نحوه انتخاب همسر در گروه های مورد بررسی (بر حسب تعداد) 98
جدول 7-3 مقایسه نوع ازدواج و آشنایی در گروه های مورد بررسی (بر حسب تعداد) 98
جدول 1-4 یافته های توصیفی متغیرهای سبکهای دلبستگی(اضطرابی، اجتنابی)، عزت نفسکل و خرده مقیاسهای آن (عزت نفس عمومی، عزت نفس خانوادگی، عزت نفس اجتماعی، عزت نفس شغلی/تحصیلی) مربوط به زنان عادی (80=N) 106
جدول 2 – 4 یافته های توصیفی متغیرهای سبکهای دلبستگی(اضطرابی، اجتنابی)، عزت نفسکل و خرده مقیاسهای آن (عزت نفس عمومی، عزت نفس خانوادگی، عزت نفس اجتماعی، عزت نفس شغلی/تحصیلی) مربوط به زنان متقاضی طلاق (80=N) 107
جدول 3 – 4 ماتریس همبستگی متغیرهای مورد مطالعه در زنان متقاضی طلاق (80=N) 108
جدول 4- 4 ماتریس همبستگی متغیرهای مورد مطالعه در زنان عادی (80=N) 108
جدول 5– 4 اثر پیلایی و لامبدای ویلکز و اثر هتلینگ و بزرگترین ریشه روی 109
جدول 6-4 تحلیل واریانس چند متغیره برای بررسی تفاوت سبکهای دلبستگی در زنان متقاضی طلاق و زنان عادی 110
جدول 7-4 ازمون تی بین دو گروه متقاضی طلاق و عادی ……………………………………………………………111
جدول 8-4 اثر پیلایی و لامبدای ویلکز و اثر هتلینگ و بزرگترین ریشه روی 111
جدول 9-4 تحلیل واریانس چند متغیره برای بررسی تفاوت عزت نفس (کل) و خرده مقیاس‏های آن در زنان متقاضی طلاق و زنان عادی 112
مقایسه سبک‌های دلبستگی و عزت نفس در زنان متقاضی طلاق و زنان عادی
بوسیله‏ی: فهیمه شیری
چکیده
پژوهش حاضر با هدف مقایسه سبک‏های دلبستگی و عزت نفس زنان متقاضی طلاق با زنان عادی در سال 1393 انجام شد. جامعه‏ی آماری در این پژوهش، کلیه‏ی زنان متأهل شهر شیراز، شامل زنان متقاضی طلاق که در فواصل زمانی اردیبهشت تا تیر سال 1393 جهت امر طلاق به دادگستری یا دفاتر وکالت مراجعه کرده بودند و زنان عادی که تا کنون به دادسراهای خانواده مراجعه نکرده بودند. پژوهش حاضر از نوع مطالعات علّی – مقایسه ای و پس رویدادی و روش گردآوری داده ها میدانی بود. نمونه آماری در این پژوهش 160 زن، شامل دو گروه بود: گروه اول80 زن متقاضی طلاق که به دادگستری، دادسرا یا دفاتر وکالت در شهر شیراز مراجعه کرده بودند و روش نمونه گیری آنها ،نمونه گیری هدفمند بود.گروه دوم80 زن عادی بودند که این گروه از مراجعین به مراکز بهداشتی درمانی انتخاب شدند و از نظر سنوات ازدواج و محدوده شهری محل زندگی تقریبا با گروه متقاضی طلاق همتا شدند. ابزار پژوهش شامل پرسشنامه تجدید نظر شده در روابط نزدیک (ECR-R) و پرسشنامه عزت نفس کوپر اسمیت بود. نتایج آزمون مانوا و T تست مستقل نشان داد که نمرات سبک‌های دلبستگی (اضطرابی و اجتنابی) در زنان متقاضی طلاق، نسبت به زنان عادی، بالاتر بود؛ و تفاوت در دو گروه معنادار بود. در متغیر عزت نفس و خرده مقیاسهای آن (عزت نفس خانوادگی، عزت نفس اجتماعی و عزت نفس شغلی/ تحصیلی) زنان عادی نسبت به زنان متقاضی طلاق، میانگین بالاتری داشتند و تفاوت در دو گروه معنادار بود. ضروری است این نکته مورد توجه سیاست‏گزاران سلامت قرار گرفته و آموزش مهارت‏های زندگی و مهارت‏های فرزندپروری، به منظور بهبود روابط خانوادگی برای خانواده‏ها در نظر گرفته شود.
کلمات کلیدی: سبک‌های دلبستگی، عزت نفس، زنان متقاضی طلاق
فصل اول
مقدمه و کلیات

1-1- مقدمه:
خانواده به عنوان کوچک‏ترین واحد اجتماعی، اساس تشکیل جامعه و حفظ عواطف انسانی است و یکی از عوامل مؤثر در رفتار فرد، به حساب می‏آید.خانواده نظم و ترتیب دهنده اعمال فرد از لحاظ کلی و محیط طبیعی، کانون محبت و پشتیبان همیشگی در جنبههای مختلف حیات فردی است. به همین علّت نقش آن در زندگی فرد روز به روز افزایش می‏یابد.وقتی الگوهای خانواده برای رسیدن به هدف‏ها سودمند باشد، خانواده از نظر کارکردی، کارآمد خواهد بود اما وقتی این الگوها سودمند نباشد و تعامل، همراه با استرس و رفتارهای بیمارگونه صورت گیرد، خانواده چهره‏ای ناکارآمد می‏یابد (بهبودی، هاشمیان، شریفی و نوابی، 1388).
سنگ بنای خانواده ازدواج است. ازدواج، نیازمند همکاری، همدلی، وحدت، علاقه، مهربانی، بردباری و مسوولیت پذیری است.زندگی مشترک با این باور که تنها مرگ می‏تواند ما را از یکدیگر جدا کند شروع می‏شود و زوجین هم، حداقل در آغاز زندگی مشترک خود نسبت به آن اعتقاد کامل دارند. اما واقعیت چیز دیگری است، زندگی مشترک تحت تاثیر عوامل متعددی قرار می‌گیرد که پاره ای از آن‏ها ممکن است زوجین را به طرف اختلاف و درگیری، جدایی روانی و حتی طلاق سوق دهد. تحقیقات مختلف نشان داده است که یکی از مهمترین عوامل مشکل ساز، اختلال در ارتباط یا به عبارتی اختلال در فرآیند تفهیم و تفاهم است (فرهنگی، 1379).
طلاق به معنای پایان زندگی مشترک بین زوجین و جدایی فیزیکی آنان پس از جدایی روحی و عاطفی قلمداد می‏شود. در این مورد زوجین بنا بر مقتضیات روحی، اجتماعی و اقتصادی به انتخاب سبک جدیدی از زندگی می‌پردازند که ممکن است با روش گذشته زندگی آنان تفاوت ماهیتی داشته باشد. به طور کلی جدایی و طلاق با ناخرسندی همراه است و شرایط روحی و عاطفی زن و مرد و نگرش‌های اجتماعی به آنان را تحت الشعاع قرار می‏دهد، بروز مشکلاتی همچون اضطراب، افسردگی، تنش‌های روحی، بیماری‏های جسمی، انزوا، ترسهای مرضی و غیره از جمله ابعاد روانی طلاق می‏باشد (جنویو، 1992).
نقش خانواده در شکل‏گیری یا تداوم ویژگی‏های شخصیتی بسیار شناخته شده است و حجم عظیمی از یافته‏های پژوهشی نیز از این موضوع حمایت می‏کنند (رایان، ریچارد، ردینگ و آیلین، 2004). طلاق نیز از جمله آسیب‏هایی است که بر کارکرد خانواده تاثیر داشته و متقابلا از کارکرد خانواده تاثیر می‏پذیرند و به لحاظ ایجاد مشکلات اجتماعی فراوان و انگ اجتماعی،از بعد سلامت روانی و اجتماعی وضعیت افراد را متاثر کرده و منجر به بروز مشکلات عدیده در فعالیت‏های مفید و علایق افراد می‏گردد (آرندا و آیرین، 2004).
یکی از عوامل مهم که در سالهای اخیر به آن توجه شده است و بر روی رضایت زناشویی تاثیر دارد؛ سبک دلبستگی است یعنی تجارب اولیه فرد با والدین و یا نوع رابطه عاطفی فرد با والدین خود در دوران کودکی. برخی از مطالعات تلاش کرده اند به این سوال پاسخ دهند که چگونه تجارب اولیه فرد در دوران کودکی می‏تواند وی را در بزرگسالی تحت تاثیر قرار دهد (سیمپسون و رولز، 1998).
سبک دلبستگی از جمله ویژگی‏هایی است که بر کارکرد خانواده تاثیر داشته و متقابلا از کارکرد خانواده تاثیر می‏پذیرد.دلبستگی پیوند عاطفی عمیقی است که با افراد خاص در زندگی خود برقرار می‌کنیم، به طوری که وقتی با آن ها تعامل می‌کنیم، احساس نشاط کرده و هنگام استرس از این که در کنار آن ها هستیم، احساس آرامش می‌کنیم (برک، 2010). به عبارت دیگر، دلبستگی یک رابطه نزدیک عاطفی است که در آن رابطه، مشخص احساس امنیت می‏کند (بالبی، 1980). کودکان از نیمه دوم اولین سال زندگی، به افراد آشنایی که نیازهای آنان را برآورده می‏کنند، دلبسته می‏شوند. فروید اولین کسی بود که بیان داشت، پیوند عاطفی کودک با مادر پایه واساس تمامی روابط بعدی اوست. اما نظریه روان کاوی، تغذیه را شرط اولیه پیوند عاطفی نوزاد با مادر می‏داند (برک، 2010).
امروزه، نظریه ی دلبستگی در افراد بزرگسال، مرکز توجه روابط هیجانی عمده بوده و می‏تواند چارچوبی سودمند را در راستای مفهوم سازی و شیوه های درمانی در ارتباط با بزرگسالان مشکل دار ارائه دهد و نظریه‏ی دلبستگی بزرگسالان به عنوان یکی از مراکز توجه مشاوران در زمینه های مشاوره با افرادی است که روابط بین فردی معیوبی را تجربه می کنند (اردمن و کافری، 2003). اثرات دلبستگی، نه تنها بر روی روابط بین فردی بلکه در زمینه‏ی آسیب شناسی روانی افراد بزرگسال حایز توجه است. رخدادهایی که در ارتباط با دلبستگی کودک بود، به گونه ای غیرمستقیم می‏تواند جنبه هایی از احساس و افکار فرد بزرگسال را نیز شامل شود. سبک های دلبستگی بر روی تفکر، احساس و خاطرات افراد بزرگسال اثر گذاشته و به عنوان یکی از عواملی شناخته می‌شود که در تشخیص آسیب شناسی روانی، چشم اندازهای نوینی را منعکس ساخته اند (کاسیدی و شاور، 1999).
والدین نخستین و مهم ترین نقش را در دلبستگی فرزندان دارند و نوع دلبستگی فرزندان به عنوان جزء مهمی از شخصیت، تعاملات بعدی آن ها را تحت تاثیر قرار می‏دهد. این که والدین چه شیوه تربیتی داشته باشند نتایج کاملاً متفاوتی برای دلبستگی فرزندان خواهد داشت ( پلرین، 2005).
علاوه بر سبک دلبستگی، عزت نفس نیز از جمله ویژگی‏هایی است که از یک طرف متاثر از خانواده است و از طرف دیگر بر خانواده تأثیر می‏گذارد. عزت نفس عبارت از میزان ارزشی است که فرد برای خود قائل است. برخی از پژوهشگران بر این باورند که باید بین عزت نفس و مفهوم از خود تفاوت قائل شد. زیرا عزت نفس بیشتر ارزشیابی انفعالی از خود است، عزت نفس به چگونگی احساس فرد درباره ویژگی‏های مختلف خود مرتبط می‏شود.
راجرز (1369) عزت نفس را عبارت از ارزیابی مداوم شخص نسبت به ارزشمندی خویش می‏داند و در صورتی که افراد خود را موجوداتی ارزشمند بدانند، زودتر خود را محقق خواهند ساخت، کوپر اسمیت (1967) معتقد است که عزت نفس قابل تعریف و اثبات شدنی است و می‏توان آن را به صورت بازخوردهای ارزشیابی کننده فرد نسبت به خود محسوب کرد. این باز خوردها در ارتباط با توانمندی ها، ارزشها، تایید یا عدم تائیدها و موثر بودن می‏باشند.
طلاق به‌‌عنوان پدیده‌ای که به گسست خانواده می‌انجامد، بر جنبه‌های مختلف زندگی هر دو زوج تاثیر می‌گذارد. از آنجایی که طلاق در نگرش اجتماعی به عنوان یک نقطه ضعف و منفی در زندگی اجتماعی افراد به ویژه زنان که نسبت به مردان آسیب پذیرتر هستند قلمداد می‏شود، جدایی به عنوان تنها شدن و بدون پشتوانه شدن، سطح اعتماد به نفس و عزت نفس افراد را تحت الشعاع قرار می‏دهد، به ویژه در این چرخه زنان معمولا خود را با سایر افراد جامعه مورد مقایسه قرار می‌دهند.
بسیاری از زنان متقاضی طلاق با توجه به داغ‌های ننگی که اجتماع بر آنان می‏گذارد عمدتاً مجبور به سرخ نگاه داشتن صورت خود با سیلی هستند آنان که بین خود آرمانی و خود واقعی خود با شکافی عظیم روبرو می‏شوند نسبت به سایر اعضای جامعه خود را در سطح پایین تری یافته از این رو احساس عزت نفس آنان نیز پایین می‌آید که این خود ممکن است آغاز گر مشکلات روحی و عاطفی بالاتری باشد.
عوامل تنش زا و بحرانی که زوجین به هنگام طلاق و پس از آن تجربه می‏کنند، چرخه‏ای از مسائل و مشکلات را برایشان پدید می‌آورد که ناخواسته نیازمند تغییر و تحولات بی شمار و سازگاری با آن ها است، این چرخه خود از تجربیات اولیه و ابتدایی زندگی افراد به ویژه در دامان خانواده و احساس امنیت، دلبستگی عاطفی و روانی و عزت نفس آنان ناشی می‏شود و از طرف دیگر تحت تأثیر شرایط روحی متقاضیان طلاق به ویژه زنان (به دلیل حساسیت روحی و روانی) قرار می‏گیرد که یکی از این موارد احساس عزت نفس است که هم در فرایند طلاق و هم پس از آن ممکن است در فرایند مقایسه ای که زنان متقاضی طلاق با زنان عادی دارند به شدت پایین آید. پی آمدهای این تغییرات، همه ی زمینه‌های زندگی را، از امور روزمره تا وضعیت اقتصادی، اجتماعی، روانی، هویتی و حتی اهداف زن را تحت الشعاع قرار می‏دهد. در این شرایط معمولاً زن احساس می‏کند به عزت نفسش صدمه وارد شده و طلاق عامل اصلی این قضیه است، زن خود را قربانی شرایطی می‌یابد که او را در منگنه عاطفی قرار داده و ممکن است تبعات وخیمی برای وی داشته باشد.از این رو این پژوهش در پی آن است که با مقایسه سبک‏های دلبستگی و عزت نفس زنان متقاضی طلاق با زنان عادی به یک شناخت پیرامون مسئله تحقیق دست یافت و به لحاظ کاربردی، راهکارهای پیشگیری از این قبیل آسیب ها پیگیری شود.
2-1- بیان مسئله:
نهاد خانواده در فرهنگ ایرانی حائز اهمیت است و در مقایسه با سایر نهادهای جامعه از نظر اندازه کوچکترین، ولی از نظر اعتبار و اثر بخشی عظیم ترین و پایدارترین نهاد اجتماعی است، زیرا لازمه بقای جامعه،ثباتخانواده‏ است، و مختصات جامعه از طریق روشن ساختن روابط خانوادگی موجود در آن قابل توصیف می‏باشد. پایه‌های اساسی خانواده را پیوند مقدس و سنت دیرینه ای تشکیل می‏دهد که درآن زن و مرد بر اساس یک تعهد قانونی، شرعی، اجتماعی و عاطفی پیمان می‏بندند. این رابطه فقط به منظور ارضای تمایلات آنی نیست بلکه زندگی آینده و خوشبختی زن و مرد و کودکان آن‏ها بر اساس این پیوند قرار می‏گیرد. در تأیید این مسأله مطالعات نشان داده ‏اند که عملکرد خانواده با ویژگی‏های شخصیتی اعضاء ارتباط دارد (جانانی، 1380 به نقل از زرگر، عاشوری، اصغری پور و عاقبتی، 1386).
کنکاش بر روی ماهیت سیستم خانواده موجب میشود تغییراتی که در این سیستم بروز کرده و موجب آسیب‏هایی به آن می‏شودبرای ما قابل فهم‏تر شود. با وجود این که تشکیل خانواده، از سالم‏ترین و ارضا کننده‏ترین رابطه‏ها است، اما آسیبهای متعددی نیز وجود دارد که به این رابطه امن صدمه میزند. از جمله این صدمات طلاق است. این نوع صدمات، منجر به تعارضات عمیق و آسیب‏های روانی و اجتماعی دیگر می‏شود (سهرابی و رسولی، 1387).
طلاق به عنوان یک مسئله اجتماعی که در برگیرنده انحلال قانونی ازدواج و جدایی زن و شوهر می‏باشد، به لحاظ تأثیرات گسترده در روند رشد جمعیت و هم‏چنین دگرگونی ساختار خانواده حائز اهمیت به سزایی می‏باشد.به واسطه همین امر، سازمان ثبت احوال در کنار درج دو واقعه مرگ و میر و ولادت به ثبت آمار ازدواج و طلاق‌های جاری سالانه می‌پردازد و این آمارها به عنوان منبع بررسی‌های کارشناسی توسط صاحب نظران و محققان مورد بهره برداری واقع می‏شوند. بر اساس آمار اعلام شده توسط پورتال مرکزی سازمان ثبت احوال کشوراز سال 1383 تا 1391 میزان طلاق ثبت شده، از 5/5 درصد به 8/9 درصد رسیده و این آمار در استان فارس نیز 6/6 به 7/9 رسیده که نشان دهنده کاهش شدید ازدواج و تشکیل خانواده و افزایش آمار طلاق می‏باشد (پورتال مرکزی سازمان ثبت احوال کشور).
آثار طلاق سهمگین تر از آن است که از ابتدا بتوان به عمق زیان‏های روانی – عاطفی آن پی برد. طلاق، عشق را به نفرت، یگانگی را به بیگانگی، اعتماد را به بی اعتمادی و محبت و حمایت را به خشم و انتقام تبدیل می‏کند. ترافورد در پژوهش خود که با صدها مرد و زن مطلقه انجام داده ویژگی‏های روانی – عاطفی آن ها را چنین گزارش کرده است : اضطراب، تشنج، تنهائی، احساس عدم کفایت و بی لیاقتی، احساس شکست، عزت نفس پایین، عدم تعلق و وابستگی، از هم پاشیدگی، عدم کنترل، قربانی بودن، بیچارگی، خشم، عصبانیت، در پی انتقام، احساس گناه، ترس و وحشت و امثال آن (بنی جمالی و همکاران،1383).
عوامل گوناگونی در بروز طلاق موثر است که از جمله می‏توان به عوامل اقتصادی، اجتماعی، روانی و عوامل تنش زای درونی و بیرونی اشاره نمود. علل موثر بر طلاق را می‏توان ناسازگاری رفتاری و اخلاقی، دخالت بی جای خویشاوندان، گرفتن یا داشتن زن دیگر، فساد اخلاقی، اعتیاد، عدم احساس مسئولیت مرد نسبت به خانواده، آزار واذیت توسط مرد، تنفر از همسر، بیماری روانی، مشکل امرار معاش، ازدواج در سنین پایین و اختلاف سنی و فرهنگی زیاد بر شمرده است.
مشکلات اقتصادی و معیشتی، تن دادن به ازدواج‏های موقت و یا خارج از عرف اجتماعی، افسردگی، سرخوردگی و کاهش رضایت از زندگی، پذیرش نقش‌های چندگانه و تعدد نقش ها، روی آوردن به آسیب‏هایی همچون قتل، خودکشی، اعتیاد، فحشا، سرقت، انزوا و اختلال در مناسبات و تعاملات اجتماعی، مشکلات جنسی و روی آوردن به انحرافات جنسی و فساد اخلاقی، مشکلات ناشی از عدم حضانت فرزندان، دلتنگی و از دست دادن سلامت روانی و جسمی و… از جمله آثار و پیامدهایی است که زنان مطلقه با آن درگیر می‏باشند (لطافت، 1390).
در کنار عوامل متعددی که بر سلامت زندگی زناشویی تأثیر میگذارد سبک دلبستگی نیز از جمله ویژگی‏های مؤثر بر خانواده است. بالبی(1980) اظهار داشت که دلبستگی ایمن و ناایمن بر حسب مدل‏های کارکرد درون روانی که اشخاص درباره خود و دیگران رشد می‌دهند، فهمیده می‏شود. این مدل‏ها، بازنمایی‏های کلی از خود و دیگران، هستند که کودکان آن‌ها را به عنوان راهنما در تعبیر و تفسیر حوادث و شکل دادن تجارب خود در روابط انسانی به کار می‌برند. کودکان با مراقبان حساس و پاسخ دهنده، نتیجه خواهند گرفت که مردم قابل اعتماد هستند و آنان نیز ارزشمند و دوست داشتنی اند، در نتیجه یک مدل کارکرد درون روانی مثبت از خود و دیگران در خود رشد می‌دهند. کودکان با مراقبان غیرحساس، بی‌اعتنا یا سوء‌استفاده‌گر، نتیجه خواهند گرفت که مردم غیر قابل اعتمادند و آن‌ها نیز بی‌ارزش هستند، در نتیجه یک مدل کارکرد درون روانی منفی از خود و دیگران در خود رشد می‌دهند.
بارسولومو و هورووینز (1991) مفهوم بالبی را در مورد مدل‏های کارکردی اخذ کردند و در مطالعه سبک‏های دلبستگی بزرگسالان به کار بردند. آن ها چهار سبک دلبستگی متفاوت براساس دو وجه مدل‏های کارکردی از خود و دیگران را معرفی کردند، ایمن، اشتغال خاطر، هراسان و دوری گزین.
فوگل اظهار می‌دارد که دلبستگی، پیوند هیجانی پایدار بین دو فرد است. به طوری که یکی از طرفین کوشش می‏کند نزدیکی یا مجاورت با موضوع دلبستگی را حفظ کرده و به گونه ای عمل کند تا مطمئن شود که ارتباط ادامه می‌یابد. بالبی معتقد است که این گره‌های هیجانی متقابل که به نزدیکی مادر و کودک منجر می‏شود نخستین تجلیات دلبستگی محسوب می‏شوند. دلبستگی، نگهدارنده نزدیکی متقابل بین دو فرد در تمام مراحل زندگی است(خانجانی، 1384).
تحقیقات نشان می‏دهد کیفیت روابط مادر – کودک در دوران کودکی در تحول الگوهای عملی از اهمیت ویژه ای برخوردار است و روابط نزدیک و صمیمانه در بزرگسالی نیز تحت تاثیر همین الگوهای عملی قرار می‌گیرد (فنی و نولر، 1996، هازن و شیور، 1987). دلبستگی‌های دوران شیرخوارگی نقش مهمی در توانائی شخص برای برقراری روابط در بزرگسالی دارند(کاپلان و سادوک، 1375). به عبارتی سبک دلبستگی فرد، شامل سبک‏های ایمن، اجتنابی و دو سوگرا، تاثیر فراگیری می‏تواند روی روابط او با افراد دیگر داشته باشد( فنی، 1996). مظاهری (1379) نیز در پژوهشی نشان داد که رابطه قوی و مهمی بین سبک دلبستگی، ساختار خانواده و همسازی زناشویی وجود دارد به نحوی که نشان دهنده اهمیت دلبستگی زوجین به عنوان مولفه ای مهم در شکل گیری روابط خانوادگی است.
تحقیقات طولی تاثیرات طولانی مدت شیوه تربیتی والدین در دوران نوپایی و کودکی را در دلبستگی بزرگسالان تایید کردند. ثبات، تداوم و پیوستگی دلبستگی دوران کودکی تا بزرگسالی 64-61 درصد گزارش شده است (میکولینسر و شاور، 2007).
در خصوص ارتباط بین سبک دلبستگی ایمن و رضایت زناشویی در مطالعه‌ی اندروز و همکاران (1989) نشان دادند که سبک دلبستگی ایمن با سطوح بالاتر رضایت زناشویی همبسته می‏باشد. در عوض زوج‏های ناایمن سطوح پایین‌تر رضایت زناشویی را گزارش دادند (به نقل از شریفی، 1379). فینی و نولر(1996) در پژوهشی به بررسی رابطه بین دلبستگی و روش های حل تعارض و رضایت زناشویی پرداختند. نتیجه این تحقیق نشان داد که دلبستگی ایمن با رضایت زناشویی زوجین همبستگی مثبت دارد. هم‏چنین مذاکره دو جانبه درباره حل تعارضها، مهمترین عامل واحدی بود که رضایت از ازدواج را برای زنان و مردان پیش بینی می‏کرد. بشارت (1385) در مطالعه ای نشان داد که زوج‏هایی که دلبستگی ایمن داشتند، وابستگی، اعتماد، تعهد و رضایت زناشویی بیشتری داشتند و زوج‏هایی که دارای سبک‏های دلبستگی اجتنابی و دو سوگرا بودند مشکلات بیشتری در رابطه زناشویی خود داشتند.
پژوهش‏های دیگری حاکی از آن است که افراد دلبسته‏ی ایمن روابط سالم تری در بزرگسالی دارند و در روابط خود پایدار هستند(فنی و نولر، 1996). در مقابل، افراد ناایمن در روابط بزرگسالی خود سطح پائینی از رضایت، تعهد واطمینان را نشان می‏دهند (سیمپسون، 1998). تعداد دیگری از پژوهش‏هاتاثیر سبک دلبستگی زوجین را در کیفیت روابط زناشوئی تائید کرده اند. هم‏چنین همسران افراد ایمن رضایت بالاتری را گزارش می‏کنند (وایت وی، 2001). این همسران عشق و علاقه بیشتری را نسبت به یکدیگر نشان میدهند (ووینگ 1998، به نقل از امیری، 1390).
پیستول (1989) به نقل از امیری (1390) سبک دلبستگی را در ارتباط با حل تعارض و رضایت در روابط مورد بررسی قرار داد؛ نتایج پژوهش وی موید آن بود که آزمودنی هایی که دلبسته ایمن بودند سطوح بالایی از رضایت در روابط را نشان دادند هم‏چنین نسبت به دلبستگی‌های اجتماعی و دوسوگرا راهبردهای یکپارچه و مصالحه آمیزتری در حل تعارضات اتخاذ می‏کنند.
سیمپسون و همکاران (1998) رابطه بین سبک‏های دلبستگی، حمایت دهی و حمایت خواهی را در تعارضات زوجین نشان دادند. آن‏ها دریافتند که مردان دلبسته‏ی ایمن حمایت بیشتری ارائه می‏کنند در حالی که مردان دلبسته اجتنابی، چنین حمایتی را نشان نمی‌دهند و زنان دلبسته ایمن حمایت بیشتری را نسبت به زنان دلبسته اجتنابی طلب می‏کنند.
پژوهش‏های دیگری وجود کنش مراقبتی متفاوتی را بین زوج‏هایی با سبک‏های دلبستگی متفاوت نشان دادند. نتایج این پژوهش نشان می‏دهدزوج‏های ایمن مراقبت بیشتری را در تعاملات زوجی خود نسبت به همسرشان نشان میدهند و زوج‏هایی که مراقبت بیشتری دریافت می‏کنند رضایت بیشتری از زندگی خود احساس می‏کنند (فنی، 1996).
همانطور که پیش‏تر گفته شد؛ عزت نفس نیز از جمله ویژگی‏هایی است که از یک طرف متاثر از خانواده است و از طرف دیگر بر خانواده تأثیر می‏گذارد. به باور راجرز تمامی انسان‏ها به حرمت نفس و عزت نفس نیازمند می‌باشند. در درجه نخست، عزت نفس نشان دهنده‏ی احترامی می‌باشد که دیگران برای ما قائل هستند. هنگاهی که پدر و مادر به فرزندان خود،توجه مثبت غیر مشروط نشان می‌دهند و آن هارا جدا از رفتارهایی که دارند به عنوان انسان‏ها یی که از شایستگی‌های درونی برخوردارند می‌پذیرند، در اصل به رشد عزت نفس آن‏ها کمک می‏کنند.اما هنگامی که والدین به کودکان توجه مثبت مشروط نشان می‌دهند، و در واقع هنگامی آن‏هارا می‌پذیرند که به شیوه‏ی مورد نظر و مطلوب رفتار می‏کنند، کودکان درشرایط ارزشی قرار می‌گیرند و گمان می‏کنند که فقط هنگامی شایستگی دارند که مطابق با خواست والدین رفتار کنند. برای آنکه هر شخص توان بالقوه ی منحصر به فردی دارد، کودکانی که به شرایط ارزشی دچار می‌گردند، تا اندازه‌ای در درون خویش احساس ناامیدی می‏کنند. آن‏ها نمی‏توانند کاملا مطابق با خواست دیگران عمل کنند. و با خود نیز روراست باشند. اما، این مساله به این معنا نیست که ابراز خود، ناگزیر، به تعارض منجر می‌گردد. به باور کارل راجرز هنگامی که در تلاش برای رسیدن به توان بالقوه‏ی خویش، دچار ناکامی می‌گردیم، به دیگران آسیب می‌زنیم یا به شیوه‌های ضد اجتماعی رفتار می‌نماییم. بنابر گفته راجرز آگاهی از وجود احساس‌ها و تمایلات ناسازگار با خود پنداره‌ی تحریف شده موجب اضطراب می‌گردد و چون اضطراب ناخوشایند می‌باشد شخص تلاش می‏کند تا وجود احساس‌ها و تمایلات واقعی و اصیل خویش را انکار کند. به باور راجرز مسیر خود شکوفایی به روراست بودن با احساس‌های واقعی، پذیرفتن و عمل نمودن به آن‏ها نیاز دارد و این هدف اصلی روش روان درمانی راجرز یعنی درمان مراجع محوراست. او معتقد بود که ما درباره ی این‏که چه کسی می‏توانیم باشیم، تصورات ذهنی داریم. این تصورات که خود آرمانی نام دارد مارا بر می‌انگیزد تا تفاوت بین خودپنداره و خود آرمانی را کاهش دهیم(گنجی،1385).
تاثیر متقابل عزت نفس و تجربه‌های موفقیت و شکست در زمینه‌های مختلف شخصی و بین شخصی به ویژه در داخل خانواده‏ها در پژوهش‏های مختلف تایید شده است. کوپر اسمیت(1967) با مطالعات وسیع خود در مورد عزت نفس به این نتیجه رسید که افراد دارای عزت نفس بالا در مقایسه با افراد دارای عزت نفس پایین، استرس، اضطراب، درماندگی و نشانه‌های روان تنی کمتری دارند و حساسیت کمتری نسبت به شکست و انتقادات نشان می‌دهند. عزت نفس هم‏چنین با کنجکاوی در مورد خود و محیط، احساس کفایت و شایستگی و نگرش مثبت به خود همبستگی دارد.
از لحاظ نظری طلاق معمولاًبه دوره ای بحرانی در زندگی فرد تبدیل می‏شود که در آن،ویژگی‏های روانی وی را تحت تاثیر قرار می‏دهد.در این بین عزت نفس افراد درگیر در طلاق به شدت کاهش می‌یابد، در این بین زن مطلقه با تنش‌های فردی و اجتماعی بالاتری رو به رو می‏شود او خود را سرزنش کرده و نسبت به زنان عادی احساس عدم شایستگی می کند خودپذیری و دیگر پذیری او به شدت نزول یافته و احساس امنیت خاطر نمی‏کند، به دلیل شکسته شدن پیوند عاطفی در زندگی زناشویی، نسبت به سایر افراد جامعه نیز خود را متعهد نمی‏داند. این نوع سرخوردگی او را با استرس و اضطراب بالایی رو به رو می‏کند (لطافت، 1390).
حامدی(1383)در پژوهشی تحت عنوان بررسی رابطه سبک‏های فرزند پروری و عزت نفس زنان متقاضی طلاق به این نتیجه رسید که میان جدایی عاطفی و سطح عزت نفس زنان رابطه معنادار وجود دارد.
شفیعی(1383)در پژوهش خود بر روی زنان متقاضی طلاق به این نتیجه رسید ترس از آینده و به خطر افتادن آبرو در میان آشنایان، موجب پایین آمدن احساس اعتماد به نفس و عزت نفس این افراد می‏شود به نحوی که بسیاری از این افراد با توجه به زندگی در محیط سنتی آرزوی مرگ دارند.
جوکار(1388) در پژوهش خود بر روی زنان مطلقه به این نتیجه رسید که این زنان از سطح پایینی از تاب آوری و عزت نفس نسبت به زنان عادی برخوردارند.
کوهن(2009) به نقل از جوکار (1388) در پژوهشی تحت عنوان عزت نفس و سلامت روان زنان مطلقه به این نتیجه رسید که عزت نفس این زنان پایین بوده و با سلامت روان آنان نیز رابطه هم جهت و منفی دارد. شرینگهام (2007) نیزدر مطالعه خود در بین زنانی که در خانواده‏های آشفته زندگی می‏کردند به این نتیجه رسید که تاب آوری و عزت نفس این زنان در مقایسه با زنان خانواده‏های منسجم در سطح نازلتری قرار دارد (شرینگهام به نقل از جوکار،1388).
پژوهش‏های مشابه دیگری در این زمینه وجود دارد از جمله موهر و همکاران(2006) در تحقیقی بر روی زنان متقاضی طلاق دریافتند آنان از اختلالات روانی شدیدتری از جمله نارضایتی از والدین و عزت نفس پایین تری نسبت به زنان عادی برخوردار بودند و فرچی (2004) نیز در نتایج خود از یک مطالعه میدانی به این نتیجه رسید که زنان مطلقه دچار اضطراب و اختلال پس از سانحه بالا و عزت نفس پایینی برخوردارند (فرچی به نقل از پلرین،2005).
آماتو(1994) در پژوهش خود تحت عنوان کودکان طلاق به بررسی مقایسه ای شرایط روحی کودکان طلاق و والدینشان با کودکان و والدین عادی پرداخت. بر اساس این پژوهش میانگین سطح سلامت روانی و عزت نفس این کودکان و والدینشان با کودکان عادی و والدین آنها تفاوت معناداری وجود داشت، به نحوی که سطح عزت نفس افرادی که طلاق را در زندگی خود تجربه کرده بودند، پایین تر از افراد عادی و خانواده‏های مستحکم بود.
با توجه به موارد فوق پژوهشگر به دنبال پاسخگویی به این سوال است که آیا بین سبکهای دلبستگی و عزت نفس زنان متقاضی طلاق و زنان عادی تفاوت معنی دار وجود دارد یا خیر؟
3-1- ضرورت انجام تحقیق:
خانواده به معنای واقعی پناهگاه اعضایش است و با توجه به سلسله مراتب درون خود به اعضایش احساس امنیت می‏بخشد. خانواده همواره پایدارترین و مؤثرترین وسیله حفظ ارزش‏ها و نگرش‏ها و وسیله‏ی انتقال این ویژگی‏ها به نسل‏های بعد بوده است. امروزه روند شتابان تحولات اجتماعی ارتباطات فوق را سست می‏کند و این رکن بنیادی و مقاوم حیات اجتماعی را در جریان تحول قرار می‏دهد. اهمیت این تحولات دگرگون‏ساز و پیامدهای آن در روابط میان زن و مرد، پدر و مادر و فرزندان، نقش شبکه‏ی خویشاوندی و غیره سبب شده که موضوع خانواده به یکی از مسایل مهم مطالعه و پژوهش در سال‏های اخیر تبدیل شود (آزاددار مکی، زند و خزایی، 1379).
در زندگی اکثر کودکان و نوجوانان، خانواده همواره یک تکیه‏گاه محسوب می‏شود و نخستین مدرسه سلامت روان است از این رو شناخت به موقع و آگاهی از مشکلات عاطفی و روانی خانواده می‏تواند به کاهش آسیب‏های اجتماعی از جمله طلاق، خودکشی و سوء مصرف مواد کمک کند. اهمیت خانواده در این است که وظیفه جامعه‏پذیری و تربیت نسل‏های آتی را نیز بر عهده دارد. در حال حاضر خانواده‏ها دچار انواع آسیب‏پذیری و بحران هستند که برخی از آن‏ها عبارت است از طلاق، اختلاف و تضادهای زناشویی، خودکشی، کودک آزاری، فرار دختران و اعتیاد. این بحرآن‏ها موجب می‏شود که خانواده نتواند به عملکرد اساسی خویش یعنی رشد عاطفه و وجدان اخلاقی عمل کند و هرگاه بنیان عاطفی و اخلاقی خانواده که از همبستگی اعضایش نشأت می‏گیرد، متزلزل شود تصور سایر انحراف‏های اجتماعی نیز دور از ذهن نخواهد بود (موسوی و سجادی، 1382، به نقل از لطافت، 1390).
به همان اندازه که خانواده محل امنی برای اعضای خود محسوب می‌شود؛ طلاق یک معضل اجتماعی است که زندگی افراد درگیر را به شدت تحت تاثیر قرار می‏دهد. طلاق نه تنها سبب گسیختن پیوندهای زناشویی می‏شود، بلکه اغلب سبب از هم پاشیدن و آسیب دیدگی روابط بین والدین و کودک نیز می‏شود. طلاق علل متفاوت روانی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی نیز دارد و بالاتر از همه یک پدیده روانشناختی است که در شرایط یکسان اجتماعی همه افراد به طلاق روی نمی‏آورند و لذا باید روحیه طلاق گرفتن در افراد وجود داشته باشد (ساروخانی، 1377).
طبق تعریف بالبی (1969) دلبستگی پیوند عاطفی کودک در حال رشد و مادر، که مسئولیت اصلی در مراقبت از وی را بر عهده دارد می‏باشد. دلبستگی به طور کلی به پیوند عاطفی میان افراد اطلاق می‏شود و در واقع افراد برای ارضاء نیازهای عاطفی خود به یکدیگر تکیه دارند. تصور محققان این است که دلبستگی ایجاد شده در دوران کودکی همچنان به مراحل بعدی زندگی تداوم می‌یابد و زندگی فرد را تحت تاثیر قرار می‏دهد. منتهی در بزرگسالان منبع دلبستگی ممکن است تغییر یابد و دلبستگی به همسر و افراد دیگر جایگزین دلبستگی به مادر گردد. همچنین دلبستگی ماهیت متقابل دارد و در هر دو شریک دلبستگی به عنوان منبع دلبستگی به یکدیگر عمل می‏کنند (به نقل از شریفی، 1379).
ازدواج، بستر تجربی تشکیل و تجربه پیوندهای عاطفی و پیوستن‏ها و گسستن‏های، مستمری است که در چارچوب نظریه دلبستگی تبیین می‏شوند. ارزش تکاملی انسجام دلبستگی، از یک سو و پیوستگی ازدواج و رضایت زناشویی از سوی دیگر، به صورتی بنیادین پیوند عاطفی (دلبستگی) و رضایت زناشویی را به هم مرتبط می‌سازد ( بالبی، 1969).
در یک نگاه کلی زندگی انسان را می‏توان به زنجیری تشبیه نمود که حلقه‌های آن با یکدیگر در ارتباط بوده و یکی بر دیگری تاثیر گذار است، در این میان تجربیات عاطفی افراد نیز از این قاعده مستثنا نیستند. مسئله ازدواج به عنوان یک پیوند عاطفی و احساسی بین زوجین نیز در چارچوب این بحث قابل تصور می‏باشد، پیوندهای عاطفی عمیق زن که به لحاظ عرفی و اجتماعی از مرد عاطفی تر شناخته می‏شود در این مورد بیشتر به چشم می‌آید. از این رو طلاق به عنوان یک بحران و نقطه منفی در زندگی مرد و به ویژه زن نیز تابع دلبستگی طرفین بوده و ممکن است در این راه و به وسیله مقایسه نمودن زن در حال طلاق با سایر افراد جامعه به ویژه زنان عادی نیز آثار زیانباری بر روحیه وی داشته باشد که این خود تحت تاثیر دلبستگی و پیوستگی موثر بر رضایت زناشویی می‏باشد.
عزت نفس، یکی از تعیین کننده‌های اصلی افکار، عواطف، بازخوردها و رفتارهای شخص محسوب می‏شود. هم‏چنین پژوهش‏ها نشان می‏دهد که عزت نفس دارای ابعاد مختلف شامل عزت نفس جسمانی، عزت نفس خانوادگی، عزت نفس اجتماعی و تحصیلی است (پوپ، 1989). ریزونر (1982) پنج مولفه امنیت، خودپذیری، پیوند جویی، تعهد و شایستگی را برای عزت نفس تشخیص داد(به نقل از لطافت، 1390).
طلاق، پی آمدهای عمیق اجتماعی، روانی، قانونی، اقتصادی و والدینی دارد (ویس، 1975). نخستین پیامد اجتماعی که زن یا مرد پس از جدایی تجربه می‏کند، از دست دادن پایه هایی است که هویت اجتماعی وی بر آن ها بنا شده که از جمله عزت نفس طرفین می‏باشد که با نوعی احساس سرشکستگی و تنش عاطفی همراه است در این حالت طلاق طرفین را در وضعیت آسیب پذیری قرار می‏دهد. شدت و میزان تنش‌های جدایی، بستگی به متقاضی بودن در فرآیند طلاق دارد. در این بین زنان به دلیل کاستی‌ها و تبعیضات قانونی در دادخواست دادن جهت طلاق و نگرش‌های اجتماعی و فرهنگی جامعه ایرانی به این زنان تحت عنوان زنان مطلقه حتی در خانواده آن‏ها معمولا با تناقضات اجتماعی روبرو شده و در انتخاب راهی که در پیش گرفته اند با مشکلات روانشناختی روبرو می‏شوند، این مسئله خود از تجربیات ابتدایی زندگی فرد در خانواده و ارتباط با والدین خود و فرایند رشد شخصیت وی ناشی می‏شود. از این رو بررسی این پدیده در این افراد لازم و ضروری به نظر می‌رسد و می تواند گامی درجهت آگاهی از مسائل زنان درگیر طلاق و نیز بهداشت روان آن ها و کاهش آسیب های روانشناختی و حتی در ابعاد وسیعتر می تواند جنبه پیشگیرانه داشته باشد.
4-1- اهداف تحقیق:
مقایسه سبک‏های دلبستگی (ابعاد مختلف) زنان متقاضی طلاق و زنان عادی.
مقایسه عزت نفس (ابعاد مختلف) زنان متقاضی طلاق و زنان عادی.
اهداف علمی: بی شک سبک‏های دلبستگی به عنوان یکی از مولفه‌های تاثیر گذار، بر ارزیابی فرد از خودش و درنتیجه بهبود یا به مخاطره افتادن سلامت روانی وی تاثیر غیر قابل انکاری را می‏گذارد. هم‏چنین عزت نفس نیز از سبک‏های دلبستگی تاثیر می‌پذیرد.
اهداف کاربردی: این تحقیق دارای هدف کاربردی شناخت وضعیت سبک‏های دلبستگی و عزت نفس زنان متقاضی طلاق و زنان عادی می‏باشد، که آن‏چه در این میان لازم به نظر می‌رسد شناخت مقایسه ای زنان متقاضی طلاق و در نتیجه برنامه‌های درمانی همسو با آنان در پژوهش های آتی می‏باشد.
5-1- فرضیه‌های پژوهش:
بین سبک‏های دلبستگی (اضطرابی، اجتنابی) زنان متقاضی طلاق و زنان عادی تفاوت معنادار وجود دارد.
بین عزت نفس (عمومی، خانوادگی، اجتماعی، شغلی/تحصیلی) زنان متقاضی طلاق و زنان عادی تفاوت معنادار وجود دارد.
6-1- تعریف نظری متغیرها:
طلاق: طلاق خاتمه دادن به پیوند زناشویی تحت شرایط خاص قانونی، شرعی و عرفی است که پس از آن زن و شوهر نسبت به یکدیگر حقوق و تکلیفی ندارند (لطافت، 1390).
سبک دلبستگی: دلبستگی، پیوند هیجانی پایدار بین دو فرد است، به طوری که یکی از دو طرف کوشش می‏کند نزدیکی یا مجاورت با موضوع دلبستگی را حفظ کرده و به گونه ای عمل نماید تا مطمئن شود که ادامه می‏یابد (بالبی، 1969).
عزت نفس: از دیدگاه مزلو (1968) عزت نفس عبارت است از: شایستگی، توانمندی، اطمینان، استقلال، آزادی. چنان چه عزت نفس ارضا گردد، افراد احساس ارزشمندی، توانایی، مثمر ثمر بودن و اعتماد به خود می‏کنند و اگر ارضا نشود به احساس حقارت و درماندگی منجر می‌گردد. عزت نفس عبارت از ارزشی است که اطلاعات درون خود پنداره، برای فرد دارد و از اعتقادات فرد در مورد تمام صفات و ویژگی‏هایی که در او هست، ناشی می‏شود. عزت نفس از مجموعه‏ای از اعتقادات و احساساتی تشکیل می‏شود که فرد در مورد خود دارد ومی‏توان از آن به عنوان “درک فردی” نیز نام برد (بیابانگرد، 1382).
7-1- تعریف عملیاتی متغیرها:
زنان متقاضی طلاق:زنان متقاضی طلاق را در این پژوهش افرادی را تشکیل می‌دهند که برای دادخواست طلاق به دادسرا، دادگستری یا وکیل مراجعه کرده بودند.
سبک‏های دلبستگی:منظور از سبک‏های دلبستگی در این پژوهش میزان نمره ای است که هر آزمودنی از پرسشنامه تجدید نظر شده در روابط نزدیک (ECR-R) به دست می‌آورد که کمترین نمره آن 36 و بالاترین نمره 144 می‏باشد.
عزت نفس: میزان نمره ای است که هر آزمودنی از پرسشنامه عزت نفس کوپر اسمیت به دست می‌آورد؛ پرسشنامه‏ای 58 ماده‌ای که کمترین نمره به دست آمده در آن صفر و بیشترین نمره50 می‏باشد.

مطلب مرتبط با این موضوع :  رشته روانشناسی-دانلود پایان نامه :کارآفرینی سازمانی-پایان نامه آماده

فصل دوم
مباحث نظری و پیشینه تحقیق

این فصل از پژوهش دو قسمت دارد: 1- مباحث نظری 2- پیشینه تحقیقاتی. در مباحث نظری به خانواده، وظایف خانواده، ازدواج، سبک‏های ازدواج،تعارضات در زندگی مشترک، عوامل تهدید کننده زندگی مشترک، طلاق، سبک‏های دلبستگی، عزت نفس… و غیره میپردازد، در بخش پیشینه تحقیقاتی به تحقیقات خارجی و داخلی مرتبط با اهداف پژوهش پرداخته میشود.
1-2-مباحث نظری
در این قسمت مجموعه نظریه ها و دیدگاه ها در باب متغیر طلاق و متغیرهایمربوط به آن از قبیل ازدواج، خانواده، طلاق، متغیرهای پژوهش شامل: سبک‏های دلبستگی و عزت نفس مطرح می‌شود.
1-1-2-ازدواج
انسان براساس اراده الهی به صورت فطری موجودی است اجتماعی و این ساختار اجتماعی در کوچکترین و محدودترین شکل خود در خانواده تجلی یافته است. ساختاری که از طریق میثاق ازدواج بین زن و مرد صورت گرفته و بوجودمیآید. در واقع ازدواج یک سنت دیرینه اجتماعی است،که از زمان های بسیار قدیم از آغاز زندگی بشر مرسوم بوده است (فضلالله،1373).
کارلسون1 (1963)ازدواج را فرآیندی می‏داند که از کنش متقابل بین دو فرد، یک مرد و یک زن که برخی شرایط قانونی را تحقق بخشیدهاند و مراسمی را برای برگذاری زناشویی خود برپا داشتهاند، بوجود میآید (به نقل از نجاتی، 1389).
به طور کلی، ازدواج را می‏توان ارتباطی دانست که دارای تمامیت بی نظیر و گسترده ای می‏باشد، ارتباطی که دارای ابعاد زیستی، عاطفی، روانی، اقتصادی و اجتماعی است.به عبارت دیگر، همزیستی زوجین در درون خانواده موجب چنان ارتباط عمیق و همه جانبه ای می‏شود که بی هیچ شک و شبهه ای قابل مقایسه با هیچ یک از ارتباطات انسانی نمی‏باشد، به نحوی که قرار داد ناشی از آن نوعی تقدس است (مهدوی، 1375، به نقل از شیخ محسنی، 1385).
ازدواج یک سنت دیرینه‌ی اجتماعی است که از زمآن‏های بسیار قدیم، بلکه از آغاز زندگی بشر مرسوم بوده است. پیمانی است مقدس که در بین تمام اقوام و ملل و در تمام اعصار و امکنه وجود داشته و دارد. در این پیمان مقدس، زوجین، یعنی زن ومرد، زندگی مشترک را تأسیس می‌کنند و پیمان می‌بندند که در کنار هم و یار و غمخوار یکدیگر باشند. ازدواج برای انسان‏ها یک نیاز طبیعی است که از آفرینش ویژه آن‏ها سرچشمه می‌گیرد. چنان که انسان به آب و غذا نیاز دارد، در سنین خاصی به ازدواج هم نیاز پیدا می‏کند (بیابانگرد، 1382).

1-1-1-2-سبک‏های ازدواج
در دهه‌های اخیر پژوهش‏های زیادی درباره سبک‏ها و گونه‌های ازدواج و شیوه ارتباط زن وشوهرها به عمل آمده است. برای نمونه کوپر و هارفس(2000)، به نقل ازشیخ محسنی، (1385). پنج سبک یا پنج گونه ازدواج را معرفی می‏کند که این سبک‏ها عبارتند از:
ازدواج هایی که کشمکش در آن ها عادت شده است
ازدواج‌های عاری از شور و شوق یا ازدواج‌های بی روح و سرد
ازدواج هایی که در آن زوجین به گونه ای غیر فعال با هم به مراوده می‌پردازند
ازدواج‌های سرشار از شور و شوق
ازدواج‌های تمام عیار
ازدواج هایی که کشمکش در آن ها عادت شده است: این گونه ازدواج ها با نزاع و اختلاف نظر همیشگی مشخص می‌شود. در این قبیل ازدواج ها میل به دعواهایلفظی و کشمکش قوی است. آنان همواره به تحریک احساسات یکدیگر می‌پردازند. این تحریک نیز موجب دعوا و کشمکش می‌شود، به علاوه، کشمکش و اختلاف نظر ضامن تداوم ازدواج می‌باشد.
ازدواج‌های عاری از شور و شوق یا ازدواج‌های بی روح و سرد: در اینگونه ازدواج ها رابطههایی که زمانی عاشقانه و صمیمی بوده اند، رنگ و بوی طلاق عاطفی به خود می‌گیرند و ازدواج عاری از عشق می‌شود و زوج‏ها نسبت به هم بی تفاوت اند، با این وجود آنان می‌کوشند با هم باشند، چون بین زوجین گفتگوی زیادی صورت نمی‌گیرد، اختلاف نظر نیز اندک است. ممکن است عده زیادی احساس کنند که احمقانه فرض کردن چنین ازدواج هایی، امری عادی است و عده ای از زوج‏ها نیز احساس می‏کنند که وجود رابطه بهتر از نبود آن است. با این حال، عده ای از زن و شوهرها احساس می‏کنند که برای انجام برخی مسئولیت‌های شخصی و اجتماعی حفظ وضعیت تأهل ضروری است.
ازدواج‌هایی که در آن زوجین به گونه ای غیر فعال با هم به مراوده می‌پردازند: در اینگونه ازدواج ها، زوجین به طرز غیر فعالانه با هم مراوده دارند. ممکن است که چنین ازدواج هایی از همان آغاز احمقانه به نظر برسند، در این گونه ازدواج ها هیچ گونه احساس رابطه رضایت بخش و مهیجی وجود ندارد. زیرا هیچ گونه تعلق به دیگری وجود نداشته است. این گونه ازدواج ها به ازدواج مصلحتی نیز موسوم است. در این نوع ازدواج شور زندگی وجود ندارد.
ازدواج‌های سرشار از شور و شوق: در این گونه ازدواج ها رابطه عاشقانه و گرم و صمیمی به بهترین وجهی وجود دارد، زن و شوهر به یکدیگر علاقمندند و نسبت به یکدیگر و ازدواج پایبند و مقید می‌باشند. استقلال رأی و رشد شخصی طرفین تشویق می‌شود و در صورت وجود اختلاف نظرها، معمولاً شدت آن بسیار کم است. نسبت به اهداف زندگی اشتراک نظر دارند و مشتاقانه برای حفظ مشارکت تن به کار و فعالیت می‌دهند.
ازدواج‌های تمام عیار: این گونه ازدواج ها به مراتب جذاب تر و گیراتر از ازدواج‌های پرشور است. زوجین به چیزی غیر از شریک زندگیشان نمی‌اندیشند و با هم برای آینده بهتر تلاش می‏کنند و از انسجام بیشتری برخوردارند.
با این حال ازدواج به هرگونه ای که باشد از دو سبک عمده پیروی می‏کند. (الف) ازدواج با سبک سنتی، (ب) ازدواج با سبک غیر سنتی.
ماهیت روابط زوجین در ازدواج‌های سنتی عبارتند از: شوهر نان آور / زن خانه دار، نقش‌های جنسی سنتی به تبع الگوی مردانگی / زنانگی ثابت است، حق تقدم در تصمیم گیری با شوهر است، شوهر آغازگر رابطه جنسی است، شوهر نقش اجرایی دارد و زن نقش عاطفی دارد.
ماهیت روابط زوجین در ازدواج‌های غیر سنتی عبارتند از: هر دو نان آور، هر دو نقش مراقبت از فرزندان را بر عهده دارند، نقش‌های جنسی بر اساس انتخاب و تجربه انعطاف پذیر است، تصمیمات به صورت مشترک اخذ می‌شود، زوجین هر دو متقابلاً رابطه جنسی را برقرار می‏کنند، زوجین هر دو در احساسات سهیم هستند ( مهدوی و همکاران، 1380، به نقل از شیخ محسنی، 1385).
گاتمن(1993) و فیتزپاتریک(1988) با بهره گرفتن از پرسشنامه و مشاهده به وجود دو نوع سبک ازدواج یا الگوی ارتباطی در ازدواج پی بردند: زوجیت با ثبات، زوجیت بی ثبات. زوجیت باثبات شامل: زوج‏های سنتی، زوج‏های دوجنسیتی و زوج‏های اجتنابی ( دوری گزین) می‌شود.
زوج‏های سنتی با نقش‌های جنسی سنتی یعنی نقش‌های مردانه و زنانه انطباق دارند. زن و مرد کاملاً از یک دیگر متمایز و مشخص اند. اهداف خانوادگی را بر اهداف فردی ترجیح می‌دهند. دارای برنامه منظم و مشخص روزانه هستند. در منزل در مکانی مشترک زندگی می‏کنند و هیچ یک اطاق خصوصی متعلق به خود ندارد. حد متوسطی از هیجانات مثبت و منفی را از خود نشان می‌دهند. از به وجود آمدن تعارض به جز در مسایل بسیار مهم اجتناب می‏کنند. به یک دیگر گوش داده و سعی در ابراز همدلی به هم می‏کنند و بعد از پایان هر تعارض آشکارا در پی راضی کردن و متقاعد کردن طرف مقابل هستند.
در زوج‏های دو جنسیتی ( آندروژن ) زن و مرد هر دو در قبول نقش‌های جنسی زنانه و مردانه مساوات طلب هستند، یعنی وظایف زوجین به وظایف مردانه و زنانه تقسیم نمی‌شود، بلکه هر دو در مواقع مقتضی هر دو نقش را ایفا می‏کنند. اهداف فردی را بر اهداف خانوادگی ترجیح می‌دهند. برنامه زندگی منظم و از پیش تعیین شده ای ندارند. در منزل اطاق خصوصی دارند. سطوح بالایی از هیجان مثبت و منفی را از خود نشان می‌دهند و ترجیح می‌دهند برای حل مشکلات، درگیر در مذاکره و بحث طولانی در مورد بسیاری از مسایل شوند.
زوجین اجتنابی (دوری گزین) با نقش‌های جنسی سنتی یعنی نقش‌های مردانه و زنانه سازگاری دارند، وظایف مرد و زن کاملاً از هم جدا و متمایز است. در منزل اطاق‌های خصوصی دارند. از بروز هرگونه تعارض اجتناب می‏کنند ؛ دارای مهارت‌های اندکی در جهت حل تعارض هستند؛ زمانی که تعارضی به وجود می‌آید هر یک نظر خود را بیان می‏کند، ولی هیچ کدام تلاشی برای متقاعد کردن طرف مقابل و ایجاد تفاهم انجام نمی‌دهند؛ آن ها معتقدند که اختلاف شان در مقایسه با ارزش ها و اصول مشترک شان اندک و ناچیز است و بالاخره بحث‌های آن ها هیجانی و عاطفی نیست.
زوجیت بی ثبات نیز شامل زوج‏های ناسازگار و زوج‏های آزاد و مستقل می‌شود: زوج‏های ناسازگار در زمانی که درگیر تعارض می‌شوند هیچ کدام کوشش سازنده ای برای حل آن نمی‏کنند؛ ارتباط این زوجین توأم با عیب جویی و سرزنش دائمی، ذهن خوانی و حالت تدافعی، بروز هیجان منفی زیاد و هیجان مثبت اندک است؛ الگوی تعاملی با حمله و کناره گیری همراه است
زوج‏های آزاد و مستقل از بروز تعارض جلوگیری می‏کنند و مهارت‌های اندکی در جهت حل مسئله دارند؛ ویژگی تعامل و ارتباط آن ها با عیب جویی و سرزنش مختصر و کوتاه و ذهن‌خوانی و حالت تدافعی اندک همراه است. سطح هیجان آن ها بسیار پایین و تقریبا هیچ هیجان مثبتی از خود بروز نمی‌دهند؛ الگوی آن‌ها کناره گیری – کناره گیری است.
السون و فاورز (1992؛ به نقل از احمدی، 1384) نیز در گونه شناسی خود، زوجین را به چهار دسته تقسیم کرده اند:
1- زوجین سرزنده: از رضایت مندی زناشویی سطح بالایی برخوردارند، آن ها توانایی بیان احساسات و قدرت حل مشکل را با مشارکت یکدیگر دارند، آن ها از روابط شان با یکدیگر و از این که اوقات فراغت را با هم بگذرانند، خوشحال هستند؛ به مسایل اخلاقی و مذهبی در ازدواج اهمیت می‌دهند؛ بر سر مسایل مالی با هم توافق دارند و در نقش‌های مردانه و زنانه تساوی طلب هستند.
2- زوجین سازگار: رضایت مندی زناشویی در آن ها در سطح متوسط است و از شخصیت و عادات یک دیگر نسبتاً راضی هستند، احساس می‏کنند که توسط همسرشان درک می‌شوند؛ در احساسات هم دیگر شریک هستند؛ قادر به حل مشکلات با کمک هم هستند، گاه دیدگاه شان نسبت به ازدواج قدری غیر واقعی است؛ ممکن است در مورد مسایل مربوط به فرزندان و ارتباطات شان با یکدیگر اتفاق نظر نداشته باشند و مذهب بخش مهمی از ارتباط شان نیست.
3- زوجین سنتی: نارضایتی متوسطی در حوزه‌های ارتباطی دارند، از عادات شخصی همسرشان ناراضی هستند؛ در بیان احساسات و مواجهه با تعارض راحت نیستند؛ آن ها تمایل دارند که نظرشان نسبت به ازدواج واقعی باشد و به مذهب در ازدواج شان اهمیت می‌دهند.
زوجین متعارض: از عادات و شخصیت همسرشان ناراضی هستند؛ مشکل ارتباطی دارند و مشکلاتی را در حوزه‌های ارتباطی، نحوه گذران اوقات فراغت؛ روابط جنسی، اختلاف با دوستان همسر و خانواده او و غیره دارند.
2-1-1-2-عوامل تهدید کننده زندگی مشترک
گنجی (1380) معتقد است، معمولاً پنج عامل،زندگی مشترک را تهدید می‏کند:
1ـ ناآگاهی همسران نسبت به زندگی مشترک خانوادگی، 2- رشد نیافتگی همسران، 3ـکارامد نبودن روابط بین آنها، 4ـ ارزش های متضاد همسران، 5- ناهماهنگی رفتاری آنان(به نقل از دیدگاه، 1390).
برخی از همسران نیازهای ارضا نشده قبلی و محرومیت و ناکامی و رویاها و انتظارات خود را به درون خانواده می آورند. در این صورت به جای زندگی مشترک خانوادگی و تفاهم همدلانه هر یک از همسران به تأمین نیازها و انتظارات خویش توجه دارد ومحور زندگی خانوادگی را فردیت ها تشکیل می‏دهد و زندگی مشترک به فراموشی سپرده می‏شود، ممکن است یکی از همسران سپر بلا واقع شود و همه مشکلات به او نسبت داده شود و به جای شناخت مشکل و حل آن یک عضو متهم شود و زندگی مشترک زناشویی مورد غفلت قرار گیرد ( احمدی، 1384).
ناپختگی و رشد نیافتگی همسران یکی از مشکلات خانوادگی است. گاهی همسران از نظر جسمی یا جنسی به بلوغ کافی نرسیده اند و یا از لحاظ عاطفی و اجتماعی آمادگی برای تشکیل خانواده ندارند. همسرانی که از نظر عاطفی و اجتماعی رشد کافی ندارند، ممکن است با بهانه های کودکانه و یا برخورد غلط اجتماعی باعث تعارض در خانواده شوند (احمدی،1384).
زندگی مشترکو رابطه زناشویی می‏تواند برای زوج‏ها منبع رضایت یا تعارض باشد آنچنان که اولسون در این باره می گوید: «ازدواج می‏تواند پربارترین و بادوام ترین رابطه انسانی باشد، از طرف دیگر ازدواج همچنین می‏تواند مایوس کننده ترین، ناکام کننده ترین و تعارضزاترین رابطه انسانی باشد. ارتباط قدرت این را دارد که دو زوج را به هم پیوند دهد و همچنین توانایی این را دارد که بر آن‌ها فشار وارد کرده تا از هم جدا شوند، توانایی ایجاد ارتباط و رضامندی از ارتباط به شدت بر سلامتی و رضامندی ارتباط زناشویی تاثیر می گذارد» (اولسون، 1999).
3-1-1-2-تعارضات در زندگی مشترک
تعارض در روابط زناشویی زمانی به وجود میآید که زوج‏ها در زمینه همکاری و نیز تصمیم های مشترک درجات متفاوتی از استقلال و هم بستگی داشته باشند. برخی از تعارضات و ناسازگاریها ممکن است در هر رابطهای طبیعی باشد. اما امکان تعارض در هر انسانی وجود دارد. بعضی از زوج‏ها تعارضات بیشتری نسبت به بقیه دارند و بعضی قادرند با تعارضات به طور سازندهای برخورد نمایند. زوج‏هایی که نسبت به دیگران تعامل کمتری دارند امکان بیشتری برای جلب رضایت در روابط خود دارند. بنابر این امکان تعارض بیشتری نیز دارند. تعارض میتواند عشق و حتی یک ازدواج خوب را تخریب کند. از طرف دیگر میتواند تنشها را تسکین دهد و دو نفر را بهتر از قبل در کنار هم قرار دهد. این امر بستگی به شرایط کلی، نوع تعارض، روشی که بر آن تکیه می‏شود و نتیجهی نهایی دارد. ناسازگاری های درون خانواده سبب می‏شود تا روابط اعضای خانواده به هم بخورد و از هم بگسلد و وحدت میان اعضای خانواده به خطر بیفتد و در نهایت منجر به فروپاشی آن گردد (باغبان و مرادی، 1382).
تعارض پدیده‌ای است که همراه با عشق و به موازات آن در ارتباطات زناشویی به وجود می آید، به همزیستی خود در کنار آن ادامه می‏دهد و گاهی همچون سرطان تمامی رابطه را فرا می گیرد. در تمام دوران های تاریخ بشر، تعارض بین مرد و زن مشهود است.
تعارض وقتی ایجاد می‏شود که اعمال یکی از طرفین با اعمال طرف مقابل تداخل کند. همچنانکه دو فرد به هم نزدیکتر می شوند، پتانسیل تعارض افزایش می یابد. در حقیقت، وقتی تعاملات بین افراد بیشتر شود و فعالیت ها و موضوعات متنوع تری را در برگیرد فرصت مخالفت بیشتر می‏شود(برایکر وکلی1، 1979).
نظریه تعارض مطرح می‏کند که برای دو نفری که محصول تجارب مختلفی هستند، غیر ممکن است تعارضی در رابطه با هم نداشته باشند. در حقیقت، هر ازدواجی لحظه به لحظه تعارض را به همراه دارد و اکثر زوج‏ها روش هایی را برای حل آن‏ها به کار می برند و از طریق حل همین مخالفت ها رشد رابطه پیش می آید(لاسول و لاسول، 1991 به نقل از دیدگاه، 1390). به عبارت دیگر ازدواج سالم، ازدواجی است که گاه و بیگاه به دعوا و تعارضات سازنده منتهی شود. در ازدواج تعارض به منزله تنوع نیازها و ارزش های دو طرف می‏باشد،که با بیان احساسات منفی نسبت به یکدیگر نمایان میشود. تعارض نه فقط بد نیست، بلکه امری لازم است و می‏تواند سازنده باشد زیرا لازمه رشد است.
برایکر و کلی (1979) منابع تعارض را در سه مقوله کلی طبقه بندی کرده اند:
رفتارهای خاص، برخی از تعارضات ناشی از رفتارهای خاص یکی از طرفین رابطه است. زیرا رفتار یکی می‏تواند برای دیگری گران تمام شود یا مزاحم انجام فعالیت مطلوب دیگری گردد.
هنجارها و نقش ها، برخی از تعارضات ناشی از حضور مسائل کلی تر درباره حقوق و مسؤولیتهای زن و شوهر در یک رابطه است. این نوع از تعارضات ناشی از نادیده گرفتن برخی از توافق های صورت گرفته و شکست در انجام قرارهای اعلام شده همسران برای سبک خاصی از زیستن است.
گرایشات شخصی، همسران با توجه به رفتار یکدیگر اسنادهای خاص را راجع به اهداف و نگرش های شریک خود در نظر می گیرند و بر پایه این اسنادها با همسر خود رفتار می کنند (برایکر و کلی، 1979).
تعارض می‏تواند به رشد رابطه کمک کند و یا به آن آسیب برساند. این امر بسته به این است که تعارض چگونه حل و فصل شود. تعارض می‏تواند موقعیتی برای روشن سازی و تفسیر انتظارات دربارهی رابطه و مفاهیم خود و شریک زندگی برای هر یک از طرفین فراهم کند. تعارضات میان همسران به آن‏ها اجازه می‏دهد، وابستگی خود و شریک زندگی خود را در رابطه آزموده و عمق احساسات آنان را نسبت به یکدیگر کشف کرده و کوشش هایشان را برای ایجاد یک رابطه رضایتمند تجدید نمایند. از سوی دیگر، از آنجا که تعارضات، هیجانات قوی را برانگیخته می‏کند، ممکن است بهترین زمینه برای مشکل گشایی سازنده نباشد. تعارض بین اعضای خانواده به وحدت و یگانگی آن لطمه می زند. شدت تعارض موجب بروز نفاق، پرخاشگری و ستیزه جویی و سرانجام اضمحلال و زوال خانواده می گردد. کانون خانواده که بر اثر تعارض و جدال بین پدر و مادر آشفته است آثاری در دوران کودکی می گذارد،که چند سال بعد به صورت عصیان جوانی و سرکشی از مقررات اجتماعی بروز می‏کند( سلیمانیان، 1373).
بررسی تبهکاری کودکان تایید کرده است که نفاق و ستیزه جویی میان والدین در بروز آن نقش عمده‏ای دارد. نه فقط ستیزه جویی، نفاق و رفتار خشونت آمیز، مفاسد خطرناکی برای کودک و جامعه به بار می‏آورد، بلکه خونسردی والدین و کانون سرد و بی فروغ و خالی از محبت و مهر و نوازش آنان نیز پیامد شومی در بر خواهد داشت (برایکر وکلی، 1979).
مادن و بولمن 1981، به نقل از دهقان، 1380علل تعارض های زناشویی را اینگونه عنوان می‌کنند:
1)خرج کردن پول، 2) روابط با خویشاوندان، 3)کودکان، 4) تقسیم کارهای خانه و بچه داری،
5) ارتباط روراستی (بخصوص در مورد احساسات منفی، 6) محل سکونت، 7) دلبستگی غیر جنسی طرفین به شخص دیگر، 8) انتخاب شغلی یا درآمد شوهر، 9) نوع تفریحات،10) داشتن یا نداشتن فرزند، 11) اجتماعی بودن، 12) مقدار زمان صرف شده با یکدیگر، 13) تنش حاصل از بیماری های جسمی، 14) قدرت و کنترل بر تصمیم گیری های خانوادگی و15) شیوه انجام مراسم مذهبی.
ویس و هفنر،1990معتقدند خصوصیات رفتارهای منفی زوج‏های دچار آشفتگی عبارتند از:
1) رفتارهای کلامی منفی. انتقاد کردن، خوار و خفیف کرن، سرزنش کردن، به کار بردن جملات خصمانه و پرخاشگرانه، نارضایتی در محتوای ارتباط، دلیل تراشی، توجیه کردن و شکایت کردن از رفتارهای کلامی2) رفتارهای غیر کلامی منفی. میزان توافق این گونه زوج‏ها، در مقایسه با زوج‏های فاقد آشفتگی و پریشانی بسیار کمتر است. هم‏چنین میزان ارائه راه حل ها، نشان دادن همدلی، شوخ طبعی و عاطفه مثبت، در روابط زوج‏های دارای پریشانی کمتر است (ویس و هفنر، 1990، به نقل از سلیمانیان، 1373).
همان‌طور که بررسی ها نشان می‏دهد، تعارض در ازدواج اجتناب ناپذیر بوده و مساله مهم در تداوم زندگی رضایتمندی زناشویی روش حل تعارض می‏باشد. با در نظر گرفتن چگونگی حل تعارض‌ها، این مشکلات میتوانند به رشد یک رابطه کمک کنند یا صدمه بزنند. تعارض می‏تواند فرصتی برای روشن کردن اختلاف ها و تغییر انتظارات در مورد رابطه باشد. تعارض وقتی منجر به حالت تدافعی، لجاجت و کناره‌گیری شود، می‏تواند به رابطه صدمه وارد کند. تحقیقات نشان می‏دهد که زوج‏های امروزی مشکلات قابل توجهی را در کنار آمدن با تعارض و ایجاد یک رابطه بادوام دارند (برهم وکازین، 1993).
4-1-1-2-تعارضات سازنده و مخرب
رایس( 1966) معتقد است باید بین تعارضات سازنده و مخرب تمایز قائل شد. تعارضات سازنده مباحثاتی هستند که در آن‏ها، صحبت در مورد مشکلات منـجر به یک درک کاملتر به منظور مسالحه، توافق یا حل مشکل می‏شود. این تعارضات، هیجانات منفی را کاهش می‏دهد. احترام و اعتماد ایجاد کرده و باعث می‏شود زوجین در کنار یکدیگر قرار گیرند و همدیگر را درک کنند. در واقع، آن‏ها در یک جو اعتماد و دوستی قرار می گیرند که در آن مخالفت های مشروع مورد بحث قرار می گیرد و این امر مستلزم یک سطح پائین از پاسخ های کلامی منفی می‏باشد (به نقل از دهقان، 1380).
تعارضات مخرب، تعارض هایی هستند که شخص مقابل را بیشتر از مشکل مربوطه درگیر می‏کند. این تعارضات شرمندگی، تحقیر، تنفر، اهانت و یا حتی تنبیه را ایجاد می‏کند. این تعارضات به منظور تحت تاثیر قرار دادن و ایجاد ایده های منفی نسبت به طرف مقابل صورت می گیرد. تعارضات مخرب با عدم ارتباط واقعی، شک و تردید مشخص می‏شود و گاهی بر پایه راهبردهای فردی باعث ایجاد زمینه تهدید و اضطراب می‏باشد. بحث ها خیلی حاشیه دار می‏شود. در نهایت تعارضات مخرب منجر به رنجش و خصومت نسبت به شخص مخاطب، کاهش اعتماد و اطمینان و همکاری می‏شود (رایس، 1966، به نقل از دهقان، 1380).
2-1-2- خانواده
خانواده به عنوان یک گروه واحد اجتماعی در برگیرنده بیشترین، عمیق ترین و اساسی ترین مناسبات انسانی است. خانواده علاوه بر آنکه منبع اولیه ارضای نیازهای اساسی فرد می‏باشد، موقعیت های متعدد برای یادگیری و شکل گیری نگرش ها و تشکیل باورهای اساسی یک فرد را فراهم می آوردکه برای زندگی اجتماعی و بهرهوری از میراث فرهنگی و انتقال آن حائز اهمیت است. خانواده یک گروه صرفاً قرار دادی نیست، بلکه یک واحد اجتماعی اولیه از مناسبات انسانی است و براساس پیوندهایی است که ریشه در طبیعت و فطرت انسان دارد (تاجیک و اسماعیلی، 1373).
کلمه خانوادهمشتق شده از یک کلمه لاتین می‏باشد، که شامل پدر و مادر، فرزندان، خدمتکاران و بردگان بود. کلمه معادل آن به زبان یونانی « ایکونومیا» است،که کلمه « اکونومیکس»یعنی اقتصادیات از آن مشتق شده است و نشانمی‏دهد که به زعم پیشینیان، خانواده قبل از هر چیز یک سازمان اقتصادی بوده است (نجاتی، 1389). اصطلاح خانواده گاه به گروهی از افراد که روابط «زن و شوهری» یا «پدر و مادرـ فرزندی» میانشان وجود دارد اطلاق میشود و گاه مفهومی از یک گروه اجتماعی محدود را در بر دارد که افرادش با روابط گوناگونی از جمله خویشاوندی به یکدیگر مربوط هستند (بهنام، 1356). می توان خانواده را از دو دیدگاه عام و خاص مورد بررسی قرار داد. خانواده در معنی عام آن که در قدیم بیشتر مورد توجه بوده شامل پدر، مادر، فرزندان و تمام افرادی می‏شود که براساس قانون مدنی می توانند [به ترتیب اولویت] از آن‏چه که فرد به جای میگذارد، ارث برند. اما در معنای خاص آن خانواده به ترتیب اولویت عبارت از شوهر، زن و فرزندان آن‏هامی‏باشد (فرجاد، 1374).
1-2-1-2-وظایف خانواده
مصلحتی (1379) به نقل از دیدگاه (1391) معتقد است، خانواده در گذشته و حتی شاید در زمان حاضر، دارای حداقل شش نوع « وظیفه و عملکرد» ویژه است که عبارتند از:
1-وظیفه زیستی: برای تولید مثل و پرورش و مراقبت از فرزندان و بقای نسل می‌باشد.
2-وظیفه تربیتی: به وسیله انتقال فرهنگ و معرفت علمی برای به تنهایی و یا با دیگران زندگی کردن، صورت می‌پذیرد و شامل: ارزشهای اخلاقی، عقاید و باورهای مذهبی و نظیر آن می‌شود.
3-وظیفه روانشناسی: برای رشد شخصیت متعادل و اجتماعی به وسیله بذل محبت مورد نیاز فرزند، همکاری، همیاری، دلجویی و سایر نیازمندیهای عاطفی و روانی کودک به کار می‌رود.
4-وظیفه اقتصادی: برای تأمین خوراک، پوشاک و مسکن اعضاء و ادامه حیات خود، انجام می‌پذیرد.
5- وظیفه پاسداری و انتظامی: برای ایجاد نظم و انضباط و کنترل اجتماعی در میان خانواده و تأمین امنیت و آرامش اعضاء خانواده در برابر مشکلات و خطرات داخلی و خارجی، مشخص می‌شود.
6-وظیفه دفاعی و تعاونی: که در جهت تثبیت مقام و منزلت اجتماعی اعضای خود و احقاق حقوق آنان در مواقع ضروری، کارایی دارد.
از آن جا که خانواده یک واحد اجتماعی است که از ازدواج یک زن و مرد به وجود می‌آید، لازم است اشارهای به ازدواج و سبک‏های ازدواج شود.

3-1-2-طلاق:
1-3-1-2- تعریف طلاق
طلاق را می‏توان شیوه‌ای نهادینه شده و تحت نظارت سازمان‏های اجتماعی در راه پایان دادن به پیوند زناشویی دانست. به عبارت دیگر طلاق خاتمه دادن به پیوند زناشویی تحت شرایط خاص قانونی، شرعی و عرفی است که پس از آن زن و شوهر نسبت به یکدیگر حقوق و تکلیفی ندارند.
طلاق یک معضل اجتماعی است که زندگی افراد درگیر را به شدت تحت تاثیر قرار می‏دهد. طلاق نه تنها سبب گسیختن پیوندهای زناشویی می‏شود، بلکه اغلب سبب از هم پاشیدن و آسیب دیدگی روابط بین والدین و کودک نیز می‏شود. طلاق علل متفاوت روانی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی نیز دارد و بالاتر از همه یک پدیده روانشناختی است که در شرایط یکسان اجتماعی همه افراد به طلاق روی نمی‏آورند و لذا باید روحیه طلاق گرفتن در افراد وجود داشته باشد (ساروخانی، 1377 به نقل از لطافت، 1390).
مطابق نظریه تبادل اجتماعی یک شخص در صورتی در یک رابطه باقی می‌ماند که جاذبه‌های درونی آن قوی‌تر از کشش‌های بیرونی آن باشد. به طور کلی زوج‏هایی که رویدادهای استرس زای بیشتری را تجربه می‏کنند باید بیشتر در معرض پیامدهای زناشویی منفی باشند و این تأثیر باید به سطوح منابع زوجین و تعریف زوجین از رویدادها تعدیل شود. بر اساس سالنامه آماری کشور، آمار طلاق در ایران از 7% در سال 1370 به 16% رسیده است (سالنامه آماری کشور).
طبق گزارش همین مرکز طلاق در ایران 103 درصد افزایش یافته است به این صورت که در سال 1383، 73882 طلاق صورت گرفته و در سال 1391، 150324 طلاق صورت گرفته است (سایت آمار کشور).
تغییراتی که در حوزه ازدواج صورت گرفته در حوزه طلاق نیز به وقوع پیوسته است. درسال‌های اخیر پژوهش‏های زیادی در حوزه طلاق صورت گرفته است. نرخ رشد طلاق به سرعت رو به افزایش است به طوریکه نرخ طلاق در دهه 1980 به اوج خود رسید واین رشد تا کنون ادامه داشته است. پژوهش‏های مختلفی نشان داده اند که افراد دیدگاه مثبتی نسبت به طلاق پیدا کرده اند و افرادی که نگرش مثبتی به طلاق دارند به احتمال زیاد در زندگی طلاق خواهند گرفت.
هم‏چنین آماتور و راجر (1999) به نقل از لطافت (1390) در پژوهش خود بر روی دانشجویان دانشگاه به این نتیجه رسیده‏اند که افرادی که دیدگاه مثبتی به طلاق دارند، کیفیت زناشویی پایینی را تجربه می‏کنند. طلاق در هنگ کنگ 746 درصد افزایش یافته است به این صورت که در سال 1981، 2060 طلاق صورت گرفته و در سال 2006، 17424 طلاق صورت گرفته است. در سال 1988 حدود 47 درصد پاسخ‏گویان مخالف طلاق و 22 درصد آن‏ها موافق طلاق بودند در حالی که در سال 2006، 38 درصد موافق طلاق بودند ولی به خاطر فرزندان حاضر به طلاق نبودند. هم‏چنین 51 درصد از مشارکت کنندگان اعلام کردند در صورتی که همسرانشان به آن‏ها خیانت کند حتی در صورت وجود فرزند از او جدا خواهند شد. هم‏چنین هر دو جنس موافق بودند که طلاق تنها راه حل مشکلات نیست و نیز لزومی به ادامه زندگی در صورتی که شاد نباشند وجود ندارد. 64 درصد از مشارکت کنندگان اعتقاد داشتند که طلاق یک داغ و ننگ نیست و حتی حاضرند با شخص مطلقه ازدواج کنند. این اعتقاد در هر دو جنس یکسان بود.
در انگلیس نرخ رشد طلاق، بعد از دهه 1970 تقریبا ثابت ماند اما در میان خانواده‏هایی که وضعیت اقتصادی پایینی داشتند، افزایش داشته است. دلیل آن این است که مشکلات مالی، دعواها و کشمکش‌های زیادی را در خانواده‏ها به دنبال دارد (آماتور و راجرز، 1999).در آمریکا نیز نرخ رشد طلاق بیشتر از سایر فاکتورهاست و از هر 14 زوج 2 مورد آن‏ها به طلاق ختم می‏شود و 40 درصد از بچه‏ها با شانزدهمین جشن تولد خود طلاق والدینشان را دیده اند (همان منبع).
بر اساس آمارهای منتشره از سوی سازمانهای مربوط در سال 1375، در ایران 38817 نفر از یکدیگر جدا شده اند که نرخ آن برابر با 42 درصد بوده است و در سال 1382، از جمعیت متاهل کشور 72359 نفر طلاق گرفته اند که رشد آن 91 درصد می‌باشد (اسکویی، 2007 به نقل از افشار، 1387).
2-3-1-2- مراحل طلاق:
می توان پدیده‏ی طلاق را به 6 مرحله تقسیم کرد، زوجی که از یکدیگر جدا میشوند، ناچار با این مراحل رو به رو میشوند:
1.  طلاق عاطفی: بیانگررابطه زناشویی که به زوال میرود.
2.  طلاق قانونی: متضمن زمینه ها و دلایلی که بر پایهی آن به ازدواج پایان داده میشود.
3.  طلاق اقتصادی: که به تقسیم ثروت و دارایی مربوط میشود.
4.  طلاق هماهنگی میان والدین: که مسایل نگهداری کودک و حق ملاقات را دربرمیگیرد.
5.  طلاق اجتماعی: به تغییرات در دوستیها و سایر روابط اجتماعی مربوط میشود.
6.  طلاق روانی: که از طریق آن فرد سرانجام باید پیوندهای عاطفی را قطع کند و با الزامات تنها زیستن رو در رو شود (ژوبرت، گای، 1383).

3-3-1-2- علل و عوامل طلاق در جامعه:
علل طلاق به اشکال مختلفی بررسی و دسته بندی شده است؛ ولی آنچه حائز اهمیت است این است که اغلب عوامل ایجادکننده آن در دسته بندی‌های مختلف مشترک است. یکی از دسته بندی‌ها شامل:
الف) علل طلاق در جوامع سنتی ب) علل طلاق در جوامع صنعتی.
الف) علل طلاق در جوامع سنتی:
مسائل و مشکلات مالی 2-اعتیاد 3-وجود همسر جدید 4-خشونت و بدرفتاری مردان
5-دخالت‌های دیگران.
ب) علل طلاق در جوامع صنعتی:
عدم تعلق خاطر زن و مرد به همدیگر:در این حالت زن و مرد احساس می‏کنند دیگر از نظر عاطفی و روحی نمی‏توانند به همسر خود کمکی بکنند یا کمکی بگیرند.
افزایش آگاهی زنان از حقوق خود.
اختلاف سلیقه زوجین.
عدم تحمل خشونت مثل گذشته توسط زنان.
به هم ریختگی و نابسامانی روابط خانوادگی و عدم انسجام خانواده. (قبلا افراد با فامیل، همسایه، یا با هم طایفه و هم محله‏ای خود ازدواج می‏کردند و ازدواج با تمهیدات خاص و تحت نظارت خانواده بود ولی اکنون افراد تابع خانواده نیستند و فرد گرایی توسعه یافته است.
عامل اقتصادی: الف (زن و مرد خواهان استقلال مالی‏ند و در نتیجه در این حالت همکاری و هماهنگی بین آن‏ها حاکم می‏شود. ب (استقلال مالی زنان باعث عدم اتکای آنان به شوهر می‏شود + خشونت تاریخی مردان علیه زنان و عدم تحمل خشونت توسط زنان مثل گذشته. ج (مشکلات اقتصادی + تورم +چند شغلی بودن افراد +دور هم بودن = عدم ارضای نیازهای عاطفی همدیگر = عدم تعلق خاطر و در نتیجه طلاق).
بالا رفتن سطح سواد و آگاهی زنان و عدم تحمل و زیر بار زور نرفتن و افزایش درخواست طلاق توسط این دسته از زنان.
نگاه مرد سالارانه جامعه نسبت به زنان و دختران مثل قوانین کشور (مرد هر وقت بخواهد می‏تواند زن را طلاق دهد).
رواج دوستی‌های به اصطلاح خیابانی (عدم شناخت کافی از جنس مخالف.زیرا دوستی ها سطحی است و دو طرف خیلی از مسائل را با هم مطرح نمی‏کنند).
عدم همسانی در ازدواج (هم کفو نبودن) به خصوص در زمینه‌های (اقتصادی، تحصیلی، سنی، فرهنگی،مذهبی، شغلی، هویتی، روانی، نژادی، محل سکونت (شهری یا روستایی بودن)، هرچه از لحاظ موارد فوق تشابه بیشتر باشد طلاق کمتر صورت می‌گیرد.
تشریفات ازدواج، سنت‌های افراطی و تفریطی.
فقدان سیستم‌های حمایت اجتماعی مثل وجود اعضاء خانواده آگاه.
نبود سیستم مشاوره مناسب (فقدان افراد متخصص در رشته مشاوره خانواده، فقدان دوستان آگاه و دلسوز).
بیماری روانپزشکی یکی از زوجین مثل وسواس، سوء ظن.
برطرف نشدن نیاز جنسی زوجین (که ممکن است باعث اعتیاد، روابط جنسی خارج از سیستم خانواده، مشکلات جسمی و روانی زوجین و در نهایت منجر به طلاق شود).
نگرش مثبت به طلاق (کاهش قباحت طلاق در بین افکار عمومی).
فحشا و روابط جنسی خارج از سیستم خانواده.
بی خانمانی و فقر.
عدم شناخت کافی از همدیگر قبل از ازدواج.
نبود آموزش‌های مناسب قبل از ازدواج.
عدم مشورت با والدین و استفاده نکردن از تجارب آن‏ها.
ازدواج‏های اجباری (ازدواج‏های دختران با افراد مسن پولدار).
ازدواج‏های اجباری (در بین کسانی که قبل از ازدواج رسمی، رابطه داشته اند).
بالا رفتن سطح توقعات افراد در اثر ادامه تحصیل، شبه پولدار شدن، ارتقاء موقعیت اجتماعی.
عدم درک تفاوت‌های همدیگر توسط زوجین.
عدم وجود بلوغ فکری.
نبود روحیه از خود گذشتگی در بین زوجین مطلقه.
احساس رقابت با همدیگر تا رفاقت در بین زوجین مطلقه.
زیاده خواهی و توقعات نا به جا.
ضعف اعتقادات مذهبی.
عدم درک متقابل (ساروخانی، 1377).
در بررسی های دیگری عوامل ایجادکننده طلاق به اشکال زیر دسته بندی شده است. زوجینی که طلاق گرفته اند همواره علل مختلفی را به عنوان عامل طلاق خود بیان می کنند در نتیجه یک مشکل یا علت همیشه دلیل طلاق نیست و برحسب شرایط و ویژگی های زوجین علت طلاق می‏تواند متفاوت باشد که برخی از علل ایجاد طلاق به شرح زیر است:
عدم تفاهم زوجین: تفاهم یعنی این که فرد بتواند علایق و خواسته های خود را با دیگری هماهنگ و همسو کند در نتیجه تفاهم به فرد کمک می کند تا بتواند انسانهای دیگر را، حتی وقتی با آنها کمی متفاوت است بپذیرد و به آنها احترام بگذارد و به ایجاد رفتارهای حمایت کننده و پذیرنده منجر شود. در نتیجه عدم تفاهم منجر به عدم حمایت از سوی طرفین و سردی روابط شده و بین آنها فاصله ایجاد می کند.
مسئله مهمی که قبل از ازدواج وجود دارد این است که جوانان قبل از وارد شدن به زندگی زناشویی، در موضوع های مهم زندگی توافق نظر داشته باشند و این توافق معمولاً روی علایق و طرز فکر قرار می‏گیرد. طرز فکر، موضوع بسیار مهمی است زیرا بر اساس آن فلسفه زندگی هر فردی شکل می گیرد. علاوه بر طرز فکر، مسئله مهم دیگر در زناشویی، توافقی است که زن و شوهر در مورد قضاوت در مسائل زندگی‏ دارند. مثلاً اگر شوهر فردی تخیلی و ایدآلیست و زن شخصی واقع بین باشد زن ممکن است از دست شوهر خیالباف خود به ستوه آید و مرد هم از رویه خشک زن خود خسته شود و احساس کند زنش قدرت درک معنویات و ظرایف را ندارد.
البته علایق رابطه نزدیکی با طرز فکر دارد و شامل فعالیتهای متعدد روزانه از قبیل رفتن به سینما، تماشای تلویزیون، خواندن کتاب، رفتن به مهمانی و… می گردد. البته نباید انتظار داشت که زن و شوهر در همه این علایق با یکدیگر توافق داشته باشند، ولی برای سعادت خانواده توافق در قسمت عمده‏ای از علایق، ضرورت دارد (علیایی، 1389).
اختلاف طبقاتی: سعادت و خوشبختی زندگی زناشویی به مقدار زیادی بستگی به موضوعات کوچک دارد، بدین معنی که عادات کوچک و به نظر ناچیز شخص، ممکن است باعث عصبانیت و آزردگی همسرش شود. این عادات به ویژه زمانی جلب توجه می کند که زن و مرد در دو محیط کاملاً متفاوت با یکدیگر رشد کرده اند. اختلاف طبقاتی می تواند هم جنبه مادی و هم فرهنگی داشته باشد. گاهی خانواده زوجین از نظر مادی و امکانات رفاهی در سطح متفاوتی هستند .گاهی نیز همسر از نظر درآمد در سطح متفاوتی از سطحی است که همسر وی در آن رشد کرده است در نتیجه باعث اختلاف بین آنها می شود که گاه دخالت اطرافیان آن را تشدید می کند همچنین تفاوت زوجین از نظر فرهنگی اغلب منجر به طلاق می‏شود (همان منبع)
تفاوت تحصیلات: تحقیقات نشان می دهد که مدارج تحصیلی نیز در خوشبختی خانوادگی بسیار مؤثر است. زیرا میزان تحصیل معمولاً به مقام اجتماعی شخص بستگی دارد. بنابر این اگر یکی از زوجین تحصیلات دانشگاهی دارد ولی دیگری تحصیلات ابتدایی دارد ممکن است سبب ایجاد احساس حقارت و آزردگی در فردی که تحصیلات کمتری دارد شود، این موضوع به ویژه در مورد مردی که همسر او تحصیلات عالی تری دارد صدق می کند زیرا در این صورت شوهر ممکن است زن خود را برتر احساس کند و زن نیز به دوستان خود که دارای شوهران تحصیلکرده هستند رشک ببرد. البته این امکان وجود دارد که زندگی سعادتمندی داشته باشند زیرا از سایر جهات مشابه‌اند (همان منبع).
اعتیاد: معمولاً اعتیاد را با عنوان بلای خانمان برانداز می شناسند زیرا خود اعتیاد همسر و همچنین گاهی ترس از آینده زندگی با یک معتاد و تبعاتی چون فقر و بیکاری فرد معتاد منجر به پاشیده شدن خانواده می شود. برخی از خانواده ها فکر می کنند وقتی فرزندشان به اعتیاد روی آورد راه نجاتش این است که ازدواج کند و دارای مسئولیت گردد در حالی که آنها با این کار فقط شرایط را برای فرزندانشان سخت تر، آینده شخص دیگری را خراب می کنند؛ در حالی که اعتیاد گاهی تبعات روحی و روانی دارد و گاهی هم عوامل دیگری همچون فقر و پرخاشگری را به همراه دارد (هنریان، 1390).
پرخاشگری و تندخویی: تندخویی و پرخاشگری یکی از زوجین و بی احترامی به همسر نیز باعث سرد شدن روابط و از هم پاشیدن زندگی‏ می شود (علیایی، 1388).
فقر: عدم توانایی برای تهیه مایحتاج زندگی و برآورده کردن نیازهای روزمره زندگی اغلب منجر به جدایی زوجین می‏شود.
آرزوهای بلند و زیاده خواهی یکی از زوجین: البته عوامل مختلف اجتماعی دیگر نیز در وقوع طلاق مؤثرند که می توان به ناهماهنگی طبقاتی، دخالتهای خانواده ها، دوستان ناباب، ازدواجهای اجباری، تعدد زوجین، رسیدن به ثروت ناگهانی، پرکاری، اشتغال فوق العاده هر یک از زوجین، اختلافات فرهنگی و تربیتی، نداشتن مسکن، محکومیتهای درازمدت، بدآموزی های وسایل ارتباط جمعی، اشاره نمود تحت چنین شرایطی معمولاً زن و شوهر وابستگی و اعتماد نسبت به یکدیگر را از دست داده و پس از مدتی ترجیح می دهند که از یکدیگر جدا شوند (شاملو، 1381).
4-3-1-2- آسیب شناسی طلاق:
طلاق تأثیرات متفاوتی بر زن و مرد می گذارد و این تأثیر می تواند برحسب شرایط متفاوت باشد یعنی برای بررسی این مورد ابتدا باید علت طلاق را مورد توجه قرار داد. مثلاً زنی که به علت اعتیاد همسر از او جدا شده و حضانت و سرپرستی فرزندان را نیز بر عهده گرفته است طبیعی است در خانه پدری جایگاه خوبی نداشته و مجبور است برای تأمین هزینه های زندگی خود و فرزندانشان از هر راهی کسب درآمد کند که متأسفانه عده ای از زنان مطلقه به باندهای فساد گرایش پیدا می کنند. یکی دیگر از تبعات و تأثیرات طلاق بر زندگی زنان مطلقه به وجود آمدن پدیده تکدی گری است زیرا هیچ نهاد و سازمانی در جامعه عهده دار مسئولیت حمایت مادی و معنوی از زنان مطلقه و کودکان طلاق نیست (تایبر، 1372).
تأثیر طلاق بر روی مردان نیز به صورت ناهنجاری ها بروز می کند به عبارت دیگر وقتی مردی از همسر خود جدا می شود با مشکلات و ناراحتی های روحی و روانی فراوانی روبه رو می شود، زیرا او دیگر حاضر نیست و نمی تواند برای ادامه زندگی به درون خانواده پدری خود بازگردد بنابراین ترجیح می‏دهد که در خانه ای به صورت تنها و مجردی زندگی کند این گونه مردان معمولاً برای رهایی از تنهایی به دوستان ناباب پناه برده و به فساد اخلاقی گرایش پیدا می کنند. از سایر تبعات طلاق بر روی مردان می‏توان گرایش آنها به سوی استعمال مواد مخدر و الکل اشاره کرد. مردان تحت چنین شرایطی برای فراموش کردن مشکلات سعی می کنند از این گونه مواد به عنوان آرامش بخش و تسکین دهنده استفاده کنند. گرایش به سرقت، جیب بری و… از سایر تأثیرات طلاق بر روی مردان مطلقه است.
طلاق به هر دلیل درست یا نادرست پیامدهایی دارد، هم برای فرد و هم برای اجتماع و فرزندان طلاق در بهترین حالت شاید ترحم محیط و افراد پیرامون خود را دریافت کنند و زندگی بعد از طلاق به معنی یک زندگی ناقص است که غالبا زنان و فرزندان بیشترین آسیب را متحمل خواهند شد و دو نیمه شدن خانواده در اغلب موارد اثرات روحی، روانی، و اقتصادی دراز مدتی را بر جمیع اعضای خانواده و حتی اطرافیان بر جای خواهد گذاشت که مهمترین این آسیب ها عبارتند از:
فساد اخلاقی
ایجاد روحیه پرخاشگری
بحرانهای اقتصادی و عواقب آن
بوجود آمدن زمینه اضطراب
بوجود آمدن زمینه وسواس و عدم امنیت
بی قراری و فرار از منزل
سوء ظن و حسادت
انکار حقایق و وقایع
ارضا نشدن نیازها و واکنش منفی نشان دادن
فقدان انعطاف و صمیمیت
روابط نامطلوب
حصر و زندان
اعتیاد و ولگردی (همان منبع).
5-3-1-2- طلاق خاموش
تنها در جامعه، طلاق شرعی نداریم گاهی در خانواده ها طلاق عاطفی به وجود می آید و باعث ایجاد روابط عاطفی ضعیف در خانواده می شود که آثار منفی آن از طلاق بیشتر است و باعث گریزان شدن فرزندان از محیط خانواده می شود، زیرا بچه ها در طلاق به یک آرامش نسبی در محیط خانه دست می‏یابند. هر چه همبستگی و تعامل در محیط خانواده کاهش یابد فردگرایی بیشتر می شود و هر فرد هر کاری که می خواهد انجام می دهد در نتیجه میزان آسیب افزایش می یابد.
طلاق خاموش به عنوان یک طلاق غیررسمی، موذیانه در کمین روابط همسران نشسته است و شاید بیراه نباشد که بگوییم اصلی ترین قربانیان را از میان فرزندان خانواده انتخاب می کند. کودکان شاهد احترام متقابل بین پدر و مادر نیستند و محبت و عاطفه جای خود را به پرخاشگری داده است. در این شرایط، دور از انتظار نیست که کودکان هم مثل والدین، برای تحمل شرایط، به کناره گیری از روند زندگی عادی روی بیاورند و به گفته آسیب شناسان اجتماعی بیشترین افراد بزهکار جامعه را تشکیل می دهند. فرجاد در پژوهش خود نشان می‏دهد در خانه هایی که والدین به طور مستمر با یکدیگر درگیری دارند؛ نبود روابط عاطفی بین والدین و خشونت عامل اصلی در بزهکاری نوجوانان و جوانان محسوب می شود.
6-3-1-2- آسیب شناسی طلاق بر زن و مرد:
اکثر تحقیقات که در سالهای اخیر صورت گرفته نشان می دهد در خانواده هایی که یکی از والدین در آن حضور ندارد رشد عاطفی، اجتماعی و حتی عقلی کودکان آسیب دیده است. در احساسات کودکان خانواده گسسته، اضطراب و ناایمنی، بی اعتمادی و همچنین بدبینی و سوء ظن و احساس محرومیت دایم از پدر و مادردیده می شود. البته خانواده‏ی گسسته به خودی خود اثر مخرب ندارد بلکه کیفیت این جدایی مهم است، مثلاً اگر طلاق در سالهای اول زندگی صورت گیرد تأثیرات سوء آن بیشتر از مرگ یکی از والدین خواهد بود.
   مهمترین اثری که طلاق بر فرد مطلقه دارد احساس جدا شدن، تنهایی و منزوی شدن فرد است که این اتفاق احتمال سوء تعبیر و حتی خودکشی را افزایش می‌دهد در اینجاست که فرد از زندگی لذت نمی‌برد و احساس پوچی می‌کند. بااین احساس، بدبینی فرد نسبت به جنس مخالف و تعمیم آن نسبت به سایر افراد جامعه شکل می‌گیرد. یک عامل که باعث تشدید این حس می‏شود، ترحم افراد جامعه نسبت به این افراد است و یا برچسب هایی است که به آنها می‏زنند. در نتیجه فرد احساس کمبود بیشتری کرده و تنهایی او تشدید می‌شود. از طرفی دلسوزی بیش از حد اطرافیان و جامعه نیز باعث مشکلات روحی در افراد مطلقه و احساس بی اعتمادی در آنها می‌شود (شکرکن، 1385).
طلاق تأثیرات متفاوتی بر زن و مرد می‌گذارد و این تأثیر می‌تواند برحسب شرایط، متفاوت باشد و بستگی به این دارد که علت طلاق چه بوده. مثلاً زنی که به علت اعتیاد همسرش از او جدا شده و حضانت و سرپرستی فرزندان را نیز بر عهده گرفته است طبیعی است که در خانه پدری جایگاه خوبی نداشته و مجبور است برای تأمین هزینه‌های زندگی خود و فرزندانشان از هر راهی کسب درآمد کند که متأسفانه عده ای از زنان مطلقه به باندهای فساد گرایش پیدا می‌کنند.یکی دیگر از تبعات و تأثیرات طلاق بر زندگی زنان مطلقه به وجود آمدن پدیده «قاچاق زنان» است زیرا هیچ نهاد و سازمانی در جامعه عهده دار مسئولیت حمایت مادی و معنوی از زنان مطلقه و کودکان طلاق نیست.
تأثیر طلاق بر روی مردان نیز به صورت ناهنجاری ها بروز می‌کند؛ به عبارت دیگر وقتی مردی از همسر خود جدا می شود با مشکلات و ناراحتی‌های روحی و روانی فراوانی روبه رو می‌شود، زیرا او دیگر حاضر نیست و نمی‌تواند برای ادامه زندگی به درون خانواده پدری خود بازگردد؛ بنابر این ترجیح می‏دهد که در خانه ای به صورت تنها و مجردی زندگی کند. این گونه مردان معمولاً برای رهایی از تنهایی به دوستان ناباب پناه برده و به فساد اخلاقی گرایش پیدا می‌کنند. از سایر تبعات طلاق بر روی مردان می‏توان به گرایش آنها به سوی استعمال مواد مخدر و الکل اشاره کرد. مردان تحت چنین شرایطی برای فراموش کردن مشکلات سعی می‌کنند از این گونه مواد به عنوان آرامش بخش و تسکین دهنده استفاده کنند. گرایش به سرقت، جیب بری و… از سایر تأثیرات طلاق بر روی مردان مطلقه است.
تحقیق ظهیرالدین و خدایی‏فر (1382)، در اصفهان نشان داد رفتارهای تعاملی، روابط مختل بین فردی، خلقبی‌ثبات، خودبیمار انگاری، بدگمانی، اختلال انطباق، افسردگی، انزوا، تفکر غیرمعمول، اضطراب، وسواس و هراس بیشترین یافته‌ها در نیمرخ شخصیتی مراجعین طلاق بود.
در تحقیقی به بررسی و مقایسه‏ی سلامت روانی فرزندان و مادرانی که حضانت فرزندان‏شان را دارند با فرزندان و مادرانی که حضانت فرزندان‏شان از آن‏ها سلب شده است پرداخته شد،نتایج یافته‏ها نشان داد که:1-بین سلامت روانی مادرانی که حضانت فرزندان‏شان را به عهده دارند با مادرانی که حضانت فرزندان‏شان از آنها سلب شده است، به استثنای خرده مقیاس کنش اجتماعی، تفاوت معناداری وجود ندارد.2-بین سلامت روانی فرزندانی که حضانت آنها بر عهده‏ی مادران‏شان است با فرزندانی که حضانت آنها از مادران‏شان سلب شده، تفاوت معناداری وجود دارد.3-بین سلامت روانی مادران و سلامت روانی فرزندان آنها تفاوت معناداری وجود دارد(حسینیان، 1382).
در پژوهش دیگری نشان داد که زوج‏هاى متقاضى طلاق از لحاظ سازگارى در زیر مقیاس‏هاى روان‏شناختى شامل جنبه شناختى، اجتماعى، رفتارى، عاطفى، رفتار جنسى و رفتار مذهبى(به عنوان یک مقیاس مستقل) با زوج‏هاى عادى تفاوت معنى‏دار داشته‏اند.این پژوهش تفاوتهاى معنى‏دار بین زوج‏هاى متقاضى طلاق وعادى، در مورد همشهرى بودن یا نبودن، طول مدت ازدواج زوج‏ها، میانگین سنى زوج‏هاى متقاضى طلاق و زوج‏هاى عادى را نیز نتیجه‏گیرى کرده است (شکرکن، 1385).
7-3-1-2- راه‏های کاهش وقوع طلاق
از آنجا که ناآگاهی در زمینه های مختلف یکی از مهمترین عوامل طلاق است بنابراین مشاوره دادن به افرادی که می خواهند ازدواج کنند و بالابردن سطح آگاهی آنان در جهت موفق بودن ازدواج کمک شایانی می کند. در جوامع مختلف از مرکز مشاوره خانواده استفاده می شود. در کشور ما آگاهی های مناسبی در مورد جنس مخالف داده نمی شود و این خود می تواند عاملی برای شکست در ازدواج و در نتیجه افزایش طلاق در جامعه باشد. رسانه های جمعی به خصوص صدا و سیما می تواند کمک بزرگی در اطلاع رسانی در زمینه ازدواج و زندگی مشترک داشته باشد و شیوه های درست زندگی کردن را در قالب برنامه های خود ارائه دهد و باید سعی شود در رسانه های جمعی عواملی که باعث افزایش طلاق در این سالها شده همچون افزایش سطح توقع همسران از یکدیگر و نسبت به وضعیت مادی خانواده مورد توجه قرار گیرد؛ زیرا این رسانه دارای طیف وسیعی از مخاطبان در سراسر کشور هست. باید به جوانان تفهیم کرد ازدواج پیوندی پایدار است که باید رفتار و شیوه های منطقی آن را دنبال کرد برای نیل به این منظور بهتر است جوانان دوران نامزدی حدود 3 تا 6 ماه را بگذرانند و طی این مدت با مراجعه به مشاوران، تحت آموزشهای قبل از ازدواج قرار گیرند، که به طور قابل توجهی میزان طلاق را کاهش می دهد.
بعد از طلاق، شرکای زندگی به ازدواج عاطفی با یکدیگر پایان می دهند ولی باید شراکت خود را در نقش پدر و مادر حفظ کنند آنجا باید بتوانند برای کمک به نیازهای رشد بچه ها با هم همکاری کنند مخصوصاً به هنگام نوجوانی فرزند، ضرورت دارد که مادر و پدر موضع مشترکی را در برابر او اتخاذ کنند نوجوانان ممکن است از عدم آگاهی کامل والدین و تفاوتهای بین خانه های آنها سوء استفاده کند و برای کسب آزادی هایی که هر دو والد آنها را ممنوع کرده اند آنها را به جان هم بیندازد. در بهترین وضعیت همسران سابق می توانند این پیام را به بچه های خود منتقل کنند (عادل، 1389).
ناسازگاری هایی که منجر به طلاق می شوند معمولاً بعد از طلاق برجسته می شوند و خود را در شیوه‏های متفاوت زندگی و اداره آنها توسط زوجین نشان می دهند بنابر این بچه ها با دیدار والد دیگرشان بین دو سبک زندگی متفاوت رفت و آمد می کنند و قدری طول می کشد تا به این کار عادت کنند خروج از یک خانه و ورود به خانه دیگر ساده است اما انتقال از یک وضعیت به وضعیت دیگر مشکل است. هرگاه عمل طلاق بدون وجود انگیزهای منطقی صورت گیرد، به عنوان فرار از تعهد تلقی شده و سبب بروز مشکلاتی برای همسر و فرزندان می گردد و سرانجام برای جامعه زیانبار خواهد بود. از این رو تمامی عناصر جامعه می بایست به هر نحو ممکن و منطقی از آن جلوگیری کنند. در این میان نقش خانواده بسیار مهم است.
خانواده و والدین می توانند تا حد امکان از وقوع چنین پیش آمد ناگواری پیشگیری کرده و با بکاربستن برخی رفتارها، وظیفه پیشگیرانه خود را عملی سازند. در این قسمت به برخی از آن وظایف اشاره خواهد شد (همان منبع).
1-رعایت اصول همسر گزینی 2- توجه به مسائل معنوی و دینی 3- پرهیز از خشونتهای خانوادگی 4- تعدیل کردن توقعات 5- آگاهی از اهمیت و شرایط ازدواج 6- ازدواج عاقلانه 7- حمایت مالی اطرافیان 8- اشتغال مناسب 9- ساده زیستی 10- پرهیز شدید از ازدواج اجباری 11-داوری صلح جویانه 12- عدم دخالت اطرافیان.
دلایل احتمالی از هم گسیختگی زندگی زناشویی از طریق طلاق، تقریبا بی شمارند زیرا پیوند زناشویی دو شخصیت منحصر به فرد با دو زمینه متفاوت را برای زندگی در زیر یک سقف گرد هم می آورد. شاید مهم ترین دلیل طلاق این باشد که پیش از ازدواج، یکی از طرفین از دیگری چشم داشت های بیش از حد و انتظارات نامعقول دارد. در جوامع امروزی عشق و علاقه پرشور یکی از عوامل مهم زندگی زناشویی به شمار می‏آید. پیش از ازدواج یک زوج معتقدند تا زمانی که عشق شان به همدیگر فروکش نکند، بر هر مشکلی می توان فائق آمد .آن ها بزودی تشخیص می دهند که آتش عشق پیشین فروکش کرده و برای حل مسائل باید راه های عملی تری را در پیش بگیرند.
4-1-2-دلبستگی
انسان‏ها دارای سیستم رفتاری انگیزشی هستند که در کودکی ظهور می‏کند و برای محافظت کودکان در گذر از مراحل مشخص رشد آن‏ها طراحی شده است. این سیستم دلبستگی مکانیسم سازگارانه‏ای است که نزدیکی فیزیکی و دسترسی کودکان به مدل‏های دلبستگی حمایت کننده خود را تنظیم می کند. افکار و احساساتی که در نتیجه تجارب دلبستگی اولیه در کودک ایجاد می‌شود، به مدل‏های کارآمد درونی یا نگرش‌های شناختی – هیجانی تبدیل و موجب می‌شود کودک «خود» را ارزشمند و دوست داشتنی (مدل خود مثبت) و دیگران را ارزشمند و قابل اعتماد (مدل دیگر مثبت) و یا «خود» را بی کفایت و حساس به طرد (مدل خود منفی) و دیگران را غیر قابل اعتماد و بی ارزش (مدل دیگر منفی) تلقی نماید (بالبی، 1969).
شکل گیری دلبستگی به طور فوق العاده‌ پیچیده می‌باشد که نه با نوجوانی شروع و نه با آن پایان می‌پذیرد بلکه با ظهور یک پدیده، ایجاد یک حس عاطفی – ارتباطی شروع و با مرور زندگی و یکپارچگی، به مرحله نهایی خود می‌رسد (فابر و همکاران، 2003). دلبستگی به طور کلی به پیوند عاطفی بین مردم اشاره دارد و مفهوم ذهنی آن این است که چنین پیوندی با وابستگی همراه بوده و مردم برای ارضاء عاطفی به هم تکیه می‏کنند. در روانشناسی به پیوند عاطفی که بین نوزاد و مادر یا یک شخص بالغ دیگر پدید می‌آید، دلبستگی گفته می‌شود.
دلبستگی در روان شناسی جدید ریشه در کارهای بالبی، روان پزشک انگلیسی دارد. بالبی اصطلاح دلبستگی را برای تشریح پیوندهای عاطفی که ما با افراد ویژه‌ای در زندگی‌مان احساس می‌کنیم به کار برد (شافر، 2000). در واقع دلبستگی پیوند عاطفی نسبتاً پایداری است که بین کودک و یک یا تعداد بیشتر از افرادی که کودک در تعامل عاطفی منظم و دائمی با آن‏ها می‌باشد، ایجاد می‌شود. در ایجاد و تعیین کیفیت پیوند عاطفی، سه مفهوم قابل دسترسی بودن، پاسخ دهنده بودن و تصویر مادرانه نقش منحصر به فردی ایفا می‏کند (مظاهری، 1378).
نظریه دلبستگی با هدف ایجاد یک چار چوب نظری جهت توصیف اهمیت پیوند والد – کودک آغاز شده است. بالبی (1969) اظهار کرد که پیوند دلبستگی نه تنها یک پدیده مربوط به انسان بلکه یک پدیده مربوط به جامعه کل پستانداران هم می‌شود.
بالبی (1969) که اولین بار دلبستگی را مورد پیوند نوباوه – مراقب کننده مطرح کرده از تحقیق کنراد لرنز در مورد نقش پذیری بچه غازها الهام گرفت. او معتقد بود که بچه انسان، مانند بچه حیوانات از یک رشته رفتارهای فطری برخوردار است که به نگه داشتن والد نزدیک او کمک می‏کند و احتمال محفوظ ماندن بچه از خطر را افزایش می‏دهد. تماس با والد، ضمناً تضمین می‏کند که بچه تغذیه خواهد شد، اما بالبی محتاطانه اشاره کرد که تغذیه مبنای دلبستگی نیست. در عوض پیوند دلبستگی خودش مبنای زیستی قدرتمندی دارد.
نظریه دلبستگی از مشاهدات بالبی در این باره سرچشمه گرفت که بچه‌های انسان و نخستی‌ها، وقتی از مراقبت کننده اصلی‏شان جدا می‌شوند، یک رشته واکنش‌های روشنی را نشان می‌دهند. بالبی سه مرحله را در این اضطراب جدایی مشاهده کرد. بچه‌ها ابتدا زمانی که مراقب آن‏ها دور از دید قرار دارد گریه می‏کنند، در برابر آرام شدن توسط دیگران مقاومت می‏کنند، و به جستجوی مراقبشان بر می‌آیند. این مرحله‏ی اعتراض است. در صورت ادامه یافتن جدایی، کودک ساکت، غمگین، منفعل، بی حال و بی تفاوت می‌شوند. این مرحله‏ی ناامیدی نامیده می‌شود. آخرین مرحله (تنها مرحله‌ای که منحصر به انسان است) گسلش نام دارد. کودکان در این مرحله از لحاظ عاطفی از سایر افراد، از جمله مراقبانشان، گسلید می‌شوند. اگر مراقب (مادر) آن‏ها برگردد به او توجهی نمی‏کنند و از وی اجتناب می‏کنند. کودکانی که گسلیده می‌شوند وقتی مادرشان آن‏ها را ترک می‏کند دیگر ناراحت نمی‌شوند. زمانی که آن‏ها بزرگتر شوند، با دیگران با هیجان کمی تعامل می‏کنند؛ اما معاشرتی به نظر می‌رسند. با این حال روابط میان فردی آن‏ها سطحی و فاقد صمیمیت است.
نظر بالبی بر دو فرض استوار است. فرض اول: مراقب پذیرا و قابل دسترس (معمولاً مادر) باید پایگاه امنی برای کودک به وجود آورد. کودک نیاز دارد که بداند که این مراقب در دسترس و قابل اعتماد است. اگر این قابل اعتماد بودن وجود داشته باشد، کودک بهتر می‏تواند هنگام کاوش کردن محیط، احساس اطمینان و امنیت کند، این رابطه پیوند دهنده، در دلبسته شدن مراقب به کودک نقش دارد و به بقای کودک و سرانجام گونه کمک شایانی می‏کند، فرض دوم: رابطه پیوند دهنده (یا فقدان آن) درونی می‌شود و به عنوان یک مدل روانی عمل می‏کند که روابط دوستی و عاشقانه بر آن استوار می‌شود. بنابراین، اولین دلبستگی پیوند دهنده، برای هر رابطه‌ای اهمیت زیادی دارد. با این حال، برای این که این پیوند برقرار شود، کودک نباید فقط گیرنده منفعل رفتار ما باشد، حتی اگر این رفتار از در دسترس بودن و قابل اعتماد بودن خبر دهد. سبک دلبستگی ارتباط بین دو نفر است نه صفتی که مادر به کودک اعطا کرده باشد. این یک خیابان دو طرفه است. کودک و مراقب باید نسبت به هم پاسخ دهنده باشند و باید بر رفتار یکدیگر تاثیر بگذراند (فیست، 1386).
1-4-1-2- چگونگی پیدایش و رشد دلبستگی
در دیدگاه بالبی (1969) دلبستگی در دو سال اول زندگی در طول 4 مرحله به طور طبیعی رشد پیدا می‏کند:
مرحله پیش دلبستگی: که از تولد تا شش هفتگی را شامل می‌شود در این مرحله آن‏چه برای کودک اهمیت دارد وجود مراقبتی است که در آن غذا و آرامش باشد. این‏که مراقبت توسط یک فرد آشنا یا ناآشنا ارائه شود برای آن‏ها تفاوتی ندارد.
مرحله دلبستگی در حال شکل‏گیری: که از شش هفتگی تا شش الی هشت ماهگی را شامل می‌شود. در این مرحله کودکان حضور افراد آشنا و ناآشنا را تشخیص داده و به طور متفاوتی پاسخ می‏دهد.
مرحله دلبستگی مشخص: این مرحله از شش الی هشت ماهگی تا هجده الی بیست و چهار ماهگی را شامل می‌شود در طی این دوره کودک اضطراب جدایی را نشان می‏دهد. کودک غیبت مادر یا مراقبین را تشخیص می‏دهد. وقتی این مرحله فرا می‌رسد، دلبستگی برای کودکان، احساسی از امنیت را به وجود می‌آورد و مادر به عنوان پایگاهی از امنیت برای کودک محسوب می‌شود.
مرحله روابط دو جانبه: این دو مرحله از هجده الی بیست و چهار ماهگی و بعد از آن را شامل می‌شود. در این مرحله یک ارتباط عاطفی دو سویه بین کودک و مراقبین به وجود می‌آید که این ارتباط عاطفی به حفظ امنیت در کودک در طول دوره جدایی از مراقبین، کمک می‏کند. با تحریک بیشتری که در کودک به وجود می‌آید کودک زمان بیشتری را به جدایی از مادر به سر می‌برد و هم کودک و هم مادر به حالت دو جانبه‌ای می‌رسند که در آن مسئولیت خود را برای حفظ تعادل سیستم تقسیم می‏کنند (فیض آبادی، 1386).
2-4-1-2- ثبات دلبستگی:
نوزادان دلبسته ایمن، بیشتر از نوزادان ناایمن (که در روابطشان با والد، شکننده و نامطمئن است)؛ وضع دلبستگی خود را حفظ می‏کنند. علاوه بر این، در خانواده‏هایی که از لحاظ مرتبه اجتماعی – اقتصادی متوسط هستند و شرایط زندگی با ثباتی دارند، کیفیت دلبستگی معمولاً تا سال‏های کودکی، امن و کاملاً با ثبات است. اما در خانواده‏هایی که از لحاظ مرتبه اجتماعی – اقتصادی پائین هستند و استرس‌های روزمره زیادی دارند وضع دلبستگی بی ثبات است. در خانواده‏هایی که متحمل تغییرات مهم زندگی مانند شغل و وضع زناشویی می‌شوند نیز، کیفیت دلبستگی گاهی در جهت مثبت و گاهی منفی، تغییر می‏کند.
در مورد ثبات یا تغییر در سبک‏های دلبستگی تحقیقات و نظریات متناقضی وجود دارد مثلاً بالبی (1980) معتقد است ادبیات موجود نشان می‏دهد که رفتار دلبستگی نه تنها جزئی از نوزاد است بلکه جزئی از کودکی، نوجوانی و جوانی است.
یکی از اصول اصلی نظریه دلبستگی، تداوم دلبستگی در سراسر زندگی افراد است. کونیز و رید، 1994، به نقل از امیری، 1390، با بهره گرفتن از مدل‏های درونکاری 3 عامل را ذکر کرده‌اند که می‏تواند تعیین کننده ثبات دلبستگی باشد.
اول: افراد گرایش دارند محیطی را انتخاب کنند که با باورهای آن‏ها درباره خودشان و دیگران هماهنگ باشد. دوم: مدل‏های درونکاری ممکن است «خود تداوم بخش» باشند. برای مثال کسی که معتقد است به دیگران نمی‏تواند اعتماد کند، ممکن است به گونه ای دفاعی با افراد برخورد کند که این حالت‌ها، احتمال طرد وی را بیشتر خواهد کرد. سوم: از طریق سوگیری از پردازش اطلاعات یعنی مردم به گونه‌ای هدایت می‌شوند که محرک‌های مختلف را آن گونه ادراک کنند که از مدل‏های درون کاری آنان حمایت کنند. ولی علی رغم این نکات در مواردی تغییر در «مدل‏های درونکاری» اتفاق می‌افتد. بخصوص وقتی رویدادهای مهم و چشمگیری در محیط اجتماعی مشخص به وقوع می‌پیوندد که با انتظارات وی منطبق نیستند. برای مثال، قرار گرفتن در یک رابطه با ثبات و ارضاء کننده ممکن است منجر به تغییر در مدل‏های درونکاری کسانی شود که نگاه بدبینانه درباره احتمال وجود چنین روابطی دارند. درصد بالای افرادی که دارای ازدواج‌های با ثبات هستند، دلیلی بر این مدعاست (فنی و نوار، 1991، به نقل از امیری، 1390). تغییر وضع دلبستگی کودک در پی تغییر مقتضیات محیطی امکان پذیر است. ازدواج مجدد موفق مادران مجرد می‏تواند زمینه ساز تغییر الگوی پیوند ناامن کودک به الگوی امن باشد. کاسیدی (1999) نشان داده‌ که چگونه روان درمانی کوتاه مدت مادران کودکان ناایمن می‏تواند– وضع دلبستگی کودک را همگام با بهبود مادر تغییر دهد.
به نظر می‌رسد که مسئله ثبات یا تغییر در سبک دلبستگی شبیه مسئله تغییر یا عدم تغییر شخصیت است. بعضی از نظریه‌ها همانند روانکاوی معتقدند شالوده شخصیت انسان در پنج سال اول شکل می‌گیرد و پس از آن تغییر شخصیت مشکل است و بعضی از نظریه‌ها مانند رفتار درمانی معتقدند همگام با تغییرات محیطی و فرایندهای تقویت می‏توان شخصیت فرد را تغییر داد.
می‏توان گفت سبک‏های دلبستگی همانند ویژگی‏های شخصیتی از دوران کودکی تا بزرگسالی زیاد تغییر نمی‏کند، مگر این‏که فرد با تغییرات مهمی در زندگی مواجه شود (مثلاً یک دوره روان درمانی مؤثر یا قرار گرفتن در فضایی بسیار متفاوت از آن‏چه که به آن باور دارد)، به عبارت دیگر شدت و مدت قرار گرفتن در فضایی متفاوت با فضای مدل‏های درون کاری فرد، می‏تواند تأثیر بسزایی در تغییر سبک دلبستگی او داشته باشد، در غیر این صورت روند سبک‏های دلبستگی روندی با ثبات خواهد بود.
3-4-1-2- بزرگسالی و کیفیت دلبستگی
بالبی معتقد است که نظریه دلبستگی حفظ نظریه تحول کودکی نیست بلکه نظریه تحول در گستره حیات نیز هست (ویس، 1994). وی چنین می‌نویسد: در حالی‏که رفتار دلبستگی در اوایل کودکی بیشتر از هر زمانی دیگری قابل مشاهده است اما می‏توان در چرخه حیات و به ویژه در فوریت‌ها آن را مشاهده کرد (بالبی، 1980).
بینگ‌ هال (1995) به نقل از امیری (1390) استدلال کرد که دانستن این‏که شخصی وجود دارد که نگران شماست و شما را در ذهن خودش جای دارد؛ در هر سن و شرایط، نقش اساسی داشته و به عنوان یک پایگاه ایمن عمل می‏کند. وست و شلدون مکر (1994) دلبستگی بزرگسالان را به عنوان روابط دو به دویی تعریف می‏کنند که همجواری با یک شخص ویژه‏ی ترجیح داده شده منجر به حفظ شدن احساس ایمنی می‌گردد.
الگوی دلبستگی کودکان که توسط اینرورث و همکاران، 1978، به نقل از امیری، 1390، مشخص شده بود توسط هازن و شیور، 1987) در سه گروه دلبستگی ایمن، اجتنابی و دو سوگرا دنبال شده است (دیتوماز و همکاران، 2003 به نقل از امیری، 1390).
کسیدی، (1999) این الگو را به 4 الگوی دلبستگی بزرگسالان، یک الگوی ایمن و سه الگوی نا ایمن توسعه داد که هر کدام از این چهار الگو بر حسب موقعیت به دو بعد تعریف می‌شوند. مثلاً الگوی ایمن به صورت اثبات خود و اثبات دیگران توصیف می‌شود. اثبات خود به سطح کلی حرمت خود و به احساس ارزش شخص باز می‌گردد. اثبات دیگران به سطح کلی اعتماد میان فردی یا اعتماد به این‏که دیگران عموماً مقبول و علاقمند هستند باز می‌گردد.
هر کدام از چهار الگوی ایمن (اثبات خود و اثبات دیگران) نا ایمن اجتنابی (نفی خود و دیگران) شیفته (نفی خود و اثبات دیگران) و مطرود (اثبات خود و نفی دیگران) با الگوی روشن و واضح تنظیم هیجانی و تعامل اجتماعی توصیف شدند. افراد دلبسته ایمن، صمیمی، خود مختار و آرام هستند. بزرگسالان ترسان – اجتنابی در اعتماد به دیگران مشکل دارند و از صمیمیت اجتناب می‏کنند. آن‏ها ممکن است به یک فرد وابسته شوند اما در ارتباط با دیگران مشکل دارند و از صمیمیت اجتناب می‏کنند. آن‏ها ممکن است به یک فرد وابسته شوند اما به علت ترس از طرد شدن عقب نشینی می‏کنند. افراد با الگوی شیفته احتمالاً به دیگران وابسته می‌شوند اما عقب نشینی نمی‏کنند. آن‏ها نگران طرد شدن هستند و برای اطمینان مجدد، از شریک خود تقاضای غیر منطقی دارند. افراد مطرود – اجتنابی از دیگران فاصله می‌گیرند تا مفهوم خودشان مثبت باقی بماند. این افراد از دیگران، اجتناب می‏کنند تا وانمود کنند خود مدار و بی نیاز هستند (امیری، 1390).
4-4-1-2- انواع دلبستگی
دلبسته نا ایمن اجتنابی (گروه A)
کسانی که در گروه A قرار دارند در برابر غریبه‌ها مضطرب نمی‌شوند و زمانی که مادر، کودک را ترک می‏کند کودک کمتر اعتراض می‏کند و به بازی‌اش ادامه می‏دهد و در دیدار مجدد با مادر، کودک از نزدیک شدن به مادر دوری می‏کند و ممکن است حضور مادر را ندیده بگیرد؛ این افراد در گروه A قرار می‌گیرند که از طرد شدن از طرف دیگران می‌هراسند و با وابستگی شدید به دیگران از اضطراب خود می‌کاهند (شافر، 2000).
کودکانی که در گروه A قرار دارند، رفتار جستجو مجاورت یا مراقبت را آمیخته با رفتار اجتناب از مجاورت و نزدیکی مراقب نشان می‌دهند. به نظر می‏رسد که کودکان دارای دلبستگی اجتنابی در عواطفشان نسبت به مادر بی تفاوتند ولی این امر ظاهری است؛ چرا که آزمایش‌ها الگویی از برانگیختگی فیزیولوژی را نشان می‌دهند که بیانگر خشم نهفته در کودک است (کولین، 1996).
دلبسته ایمن (گروهB)
کسانی که در گروه دلبسته ایمن قرار می‌گیرند از والدین به عنوان مبنا و اساس ایمنی بخش جهت کشف و جستجوی محیط پیرامون خود استفاده می‏کنند و در دیدار مجدد با مادر در موقعیت ناآشنا به احساس آرامش و ایمن دست می‌یابند و بلافاصله به اکتشاف و ایمنی می‌پردازند و هنگامی که کودک ناراحت باشد سعی در ایجاد تماس فیزیکی با مادرش را دارد، چرا که این تماس فیزیکی به کودک کمک می‏کند که آرامش یابد.
کودکان با الگوی دلبسته ایمن قادر هستند تا روابط دلبستگی جدیدی را شکل دهند، در حالی که روابط قبلی با والدینشان را نگه می‌دارند. کودکان زیر گروه B1 پس از جدایی از نگاره دلبستگی، با تمام توان تعامل خود را با نگاره آغاز می‏کنند. کودکان زیر گروه B2 مجاورت و تعامل با مادر را جستجو می‏کنند اما کمتر از زیر گروه B3 رفتار مجاورت را از خودشان نشان می‏دهد.
کودکان B1 و B2 بعضی اوقات رفتار اجتنابی از خود نشان می‌دهند اما رفتار دلبستگی ایمن، از رفتار اجتنابی نیرومندتر است. کودکان B3 اغلب به صورت ایمن دلبسته می‌شوند و به طور فعال پیگیر تماس و تعامل فیزیکی با مادر هستند. در کودکان B4 ممکن است یک رفتار اجتنابی مقاومتی در انتها دیده شود. به طور کلی کودکان گروه‌های A و B کمتر و یا اصلا مقاومتی در مقابل نگاره دلبستگی نشان نمی‌دهند (شافر، 2000).
دلبسته نا ایمن مقاوم یا اضطرابی / دو سو گرا (گروه C)
این افراد سعی می‏کنند در نزد نگاره دلبستگی (مادر) بمانند و هنگامی که مادر در کنار آن‏ها حضور دارد حداکثر به جستجوی محیط پیرامون خود می‌پردازند و زمانی که از مادر جدا می‌شوند به شدت ناراحتی خود را نشان می‌دهند اما هنگامی که مادر بر می‌گردد، کودک دو سو گرا (دمدمی مزاج) است به این معنی که از طرفی تمایل برای مجاورت با مادر را دارد و از طرف دیگر وقتی مادر با گرمی و صمیمیت با او بر خورد می‏کند از خود مقاومت نشان می‏دهد. ضمناً این کودکان از غریبه‌ها حتی زمانی که مادرش حضور دارد اجتناب می‏کند (شافر، 2000).
کودکان زیر گروه C1 و C2 مقاومت قوی یا متوسطی را نسبت به نگاره دلبستگی نشان می‌دهند. اما کودکان زیر گروه C2 بسیار منفعل بوده و در حضور مادر به جستجوی محیط می‌پردازد و نگران و مضطرب به نظر می‌رسند (کولین، 1996).
دلبستگی جهت نایافته یا سازمان نایافته (گروه D)
اخیراً سبکی تحت عنوان دلبستگی جهت نایافته / سازمان نایافته کشف شده است که به عنوان زیر شاخه‌هایی از سبک دلبستگی ناایمن محسوب می‌شود. این سبک، ترکیبی از سبک‏های دلبستگی اجتنابی و مقاوم می‌باشد که به صورت سردرگمی در فرد بازتابش را نشان می‏دهد که آیا به مراقب نزدیک شود یا از او اجتناب کند (شافر، 2000).
5-4-1-2- انواع دلبستگی بزرگسالان
طبقه بندی دلبستگی بزرگسالان بر اساس RAAS
مقیاس دلبستگی بزرگسالان ابتدا در سال 1990 به وسیله کالینز و رید تهیه شد و در سال 1996 مورد بازنگری قرار گرفت. مقیاس دلبستگی بزرگسالان سه زیر مقیاس وابستگی، نزدیکی و اضطراب می‌باشد:
وابستگی: میزان اطمینان و تکیه کردن آزمودنی به دیگران را نشان می‏دهد.
نزدیکی: میزان صمیمیت و نزدیکی عاطفی آزمودنی با دیگران را می‌سنجد.
اضطراب: میزان نگرانی فرد از طرد شدن را مورد ارزیابی قرار می‏دهد.
آزمودنی‌ها بر مبنای نتایج به دست آمده در یکی از سه گروه دارای سبک دلبستگی ایمن، اضطرابی، اجتنابی جای می‌گیرد(امیری، 1390).
6-4-1-2- دلبستگی و روابط عاشقانه
بالبی در نظریه دلبستگی خود به فرضیه فروید اشاره می کند که رابطه نوزاد والد نمونه های نخستین برای روابط عاشقانه بعدی در بزرگسالی است. به عقیده بالبی، سبکهای دلبستگی اولیه ما در دوران کودکی و از طریق رابطه کودک -پرستار شکل می گیرد. روابط دلبستگی نقش بسیار مهمی در احساس امنیت ما دارند برای کودکان، این رابطه ابتدا با والدین برقرار می شود و در بزرگسالان با یک زوج برقرار می شود. به نظر بالبی رابطه ناایمن موجب بی اعتمادی، مشکل در هماهنگی و حساس بودن و نارضایتی هیجانی در روابط عاشقانه بزرگسالی می شود.
بالبی معتقد است دلبستگی در رابطه والد و کودک به رابطه عاشقانه بزرگسالی فرد انتقال می یابد و می‏تواند بر رفتار، شناخت و هیجانات، در هر زمانی از زندگی، از نوزادی تا بزرگسالی تاثیر بگذارد. دلبستگی در روابط به طور ارادی و داوطلبانه و یا به طور کامل قطع نمی شود و هر گونه خللی در یک رابطه دلبستگی دردناک است و موجب سوگواری در فرد می گردد. براساس این فرضیات، امنیت را می‏توان به عنوان هسته نظام دلبستگی در روابط دلبستگی بزرگسالی توصیف نمود، که عبارت است از یک رابطه امن با فردی که به او احساس دلبستگی می کنیم و به ما پاسخ می دهد و موجب اعتماد به نفس در ما می‏شود.
بالبی و آینسورث معتقدند که کیفیت و الگوی دلبستگی در روابط عاشقانه بزرگسالی ممکن است شبیه الگوی دلبستگی فرد در رابطه با والدش باشد. از این رو دلبستگی های دوران کودکی شخص بر روابط عاشقانه بزرگسالی‏اش تاثیر می گذارد. بنابراین تداوم الگوهای اولیه در دوره های بعدی به دو روش تبیین می گردد؛ اول اینکه انتظار می رود یک رابطه با ثبات بین کودک و مراقب بوجود بیاید که تا بزرگسالی ثابت باقی می ماند. دوم اینکه رشد مدل های ذهنی یا ابزار دلبستگی که خارج از آگاهی فرد اتفاق می افتد می تواند رفتارها، افکار و احساسات او را در موقعیت های عاشقانه بعدی راهنمایی و هدایت نماید. در واقع یک رابطه دلبسته ایمن می تواند عملکرد و شایستگی را در روابط بین فردی تسهیل کند. همه ما در جستجوی کسب امنیت و راحتی در رابطه با همسرمان هستیم. اگر فرد چنین امنیت و راحتی را به دست آورد می‏تواند در مسیر امنی که توسط همسر فراهم گردیده گام بردارد و مطمئن شود که می تواند در سایر فعالیت ها نیز موفق شود. مهمترین ویژگی روابط دلبسته، احساس امنیت و تعلق است. به طوری که فرد، دیگر احساس تنهایی و ناراحتی نکند .
7-4-1-2- دلبستگی از دیدگاه‏های متفاوت
نظریه روان تحلیل گری
روان تحلیل گران معتقدند که نخستین روابط کودک، پایه و اساس شخصیت او را تشکیل می‏دهد. روان تحلیل گران بر این عقیده‌اند که در حدود دوازده ماهگی تقریباً همه کودکان به سمت یک پیوند قوی با چهره مادر تحول می‌یابند. آن‏ها معتقدند در کودک یک آمادگی درونی برای ارتباط دادن خود با یک پستان انسانی، مکیدن و تصاحب آن وجود دارد. در این مرحله، کودک یاد می‌گیرد که به آن پستان دلبسته شود. در آنجا مادری وجود دارد و بنابر این به او نیز مرتبط و وابسته می‌شود. بنابراین بر طبق نظریه فروید نیازی که کودک به ارضای دهانی از طریق مکیدن دارد، موجب می‌شود که او به پستان ارضا کننده مادر و در نهایت به خود مادر نیز دلبستگی پیدا کند (بالبی، 1969). بطور خلاصه نظریه روان تحلیل گری، دلبستگی را، راه حل طبیعی مرحله دهانی تحول، می‌داند. به عبارت دیگر، ارضای منظم نیازهای نهاد در مرحله دهانی توسط مادر یا نگاره دلبستگی باعث دلبستگی می‌شود.
نظریه اریکسون
اریکسون به توسعه نظریه روانی – جنسی فروید پرداخته است. بنابر نظریه وی، تشکیل و تحول شخصیت در 8 مرحله کودکی تا پیری تحقق می‌پذیرد. او ضمن آنکه ارتباط متقابل مادر و کودک را در تحول بسیار مؤثر و لازم می‌داند، بیشتر بر جنبه کیفی این ارتباط تأکید دارد تا بر کنش بیولوژیکی آن، مانند تغذیه و غیره. در مرحله اول تحول، کودک نیاز دارد که با دیگری رابطه برقرار نماید تا از این راه نیازهای خود را تأمین کند. کودک معمولاً این نخستین رابطه را با مادر برقرار می‌سازد. او باید بتواند در کنار مادر احساس ایمنی بدست آورد.
مراقبت‌های منظم و محبت آمیز برای ایجاد احساس اعتماد در کودک ضروری است. خصیصه تکراری و ارضا کننده این مراقبت‌ها موجب می‌شود که بعدها کودک بتواند ناکامی موقت را بهتر تحمل کند یا بتواند یک ارضای فوری را به تعویق اندازد؛ زیرا او اینک تا حدی نسبت به بزرگسالان اعتماد حاصل کرده است.
اولین رابطه عاطفی، اگر خوب برقرار شود، برای کودکیکه ایمن است؛ اعتماد به دنیای بیرونی را میسر می‌سازد، احساس ایمنی شرط هر نوع پیشرفت بعدی است. کودک نمی‏تواند استقلال یابد؛ نسبت به «من» خود هوشیار شود و به اکتشاف دنیای بیرونی بپردازد مگر آنکه نسبت به «دلبستگی‌های» خویش اطمینان یابد (بالبی، 1969).
نظریه یادگیری
در نظریه رفتار گرایان، گرسنگی و درد، سانق‌های اولیه نامیده می‌شود. مثلاً آب و غذا برای کودک گرسنه تقویت کننده محسوب می‌شود. مراقب (مادر) از طریق تداعی با ارضا و سائق‌های اولیه، بعنوان بهره‌ای که همواره موجب کاهش سائق‌های اولیه از جمله گرسنگی می‌شود، تقویت کننده ثانویه می‌شود، اما به تدریج وجود مادر برای کودک ارزشمند شده و در نتیجه کودک از آن پس نه فقط به هنگام برانگیختگی سائق‌های اولیه در پی اوست بلکه در کودک اکتسابی برای مجاورت و نزدیکی با مادر ایجاد می‌شود. بنابراین می‏توان نتیجه گرفت که نظریه‌های یادگیری، دلبستگی را غریزی و فطری نمی‌‌دانند بلکه معتقدند که دلبستگی در نتیجه تعامل ارضا کننده افراد مهم محیط کودک اکتساب می‌گردد(امیری، 1390).
نظریه کردار شناختی
نظریه کردار شناختی دلبستگی، مقبول‌ترین نظریه درباره پیوندهای عاطفی نوزادان مراقبت کننده است. به عقیده کردار شناسی، خیلی از رفتارهای انسان، در تاریخ گونه ما به این علت تکامل یافته‌اند که به بقای ما کمک می‏کنند.
جان بالبی که اولین دیدگاه را در مورد پیوند نوزاد با مراقبت کننده مطرح کرد از تحقیقات کنرا لورتر در مورد نقش پذیری بچه غازها الهام گرفت. او معتقد بود که بچه انسان، مانند بچه حیوانات، از یک رشته رفتارهای فطری برخوردار است که به نگه داشتن والد نزدیک او، کمک می‏کند و احتمال محفوظ ماندن بچه از خطر را افزایش می‏دهد(امیری، 1390).
نظریه ساختار شناختی
بالبی (1973) دو جنبه کلیدی را در ایجاد دلبستگی ایمن معرفی می‌کند. یکی” خود”، که به عنوان فردی که ارزش عشق ورزیدن و توجه را دارد، ادراک می‌شود. و دوم “دیگران”، که افرادی گرم و پاسخ گر ادراک می‌شوند. کودکان مدل‏های درون کاری یا بازنمایی‌های دلبستگی ایجاد می‏کنند که به آن‏ها اجازه می‏دهد تا رفتار نگاره‌های دلبستگی را پیش‌بینی و تفسیر کنند و خودشان را در ارتباط با دیگران ببینند.
نظریه دلبستگی بیان می‏کند که این مدل‏های درون کاری به عنوان مرجعی برای تفسیر ارتباطات بعدی (از طریق تأثیر بر ماهیت و رشد مدل‏های ذهنی) تاثیر طولانی مدت می‌گذارد. افراد بر حسب تجاربشان با چهره‌های دلبستگی و تعامل با جهان مادی، مدل‏های درونکاری شان از جنبه‌های مهم جهان را می‌سازند.
این سازه‌های شناختی نماینده‌های «خود» و «دیگری» در ارتباطات محسوب می‌شوند که در ابتدا ناهوشیارند و سپس به آینده منتقل شده و در روابط بعدی فرد با دیگران تاثیر می‌گذارد.
«مدل خود» باورهای مارا در مورد میزان علاقه احتمالی به دیگران تعیین می‏کند و «مدل دیگری» ارائه کننده باورهایی درباره قابلیت دسترسی به دیگران جهت ایجاد رفاه در هنگام نیاز است. بارثولومیو و هوروتیز، 1991، به نقل از امیری، 1390، اظهار می‌دارند که «مدل خود» تمایل به وابسته بودن به روابط برای اعتبار دادن به «ارزشمندی خود» است و «مدل دیگری» در تمایل به جستجوی روابط در مقابل اجتناب از روابط است.
شخصی که مدل مثبتی از خود دارد، نیازی به داشتن اعتبار از سوی دیگران ندارد بر عکس کسی که مدل منفی از خود دارد حتماً نیازمند یافتن اعتبار از سوی دیگران است. همین طور فردی که مدل مثبتی از دیگران دارد به دنبال ارتباط است، چون انتظار رویدادهای مثبت را دارد و در مقابل کسی که دارای مدل منفی از دیگران است از ارتباط، اجتناب می‌ورزد، زیرا در انتظار امورمنفی است. «مدل خود» تعیین کننده حدود ارزش فرد برای خودش می‌باشد و این‏که انتظار می‌رود دیگران نیز به گونه‌ای مثبت به آن‏ها پاسخ گویند. در این حالت شخص از خود می‌پرسد؛ آیا من شخصی هستم که قابلیت ارزش عشق و توجه را داشته باشم؟ در حالیکه «مدل دیگری» حدودی را ارائه می‏کند که در آن از افراد دیگر انتظار می‌رود هنگام احتیاج در دسترس و حامی آن‏ها باشند. در این حالت شخص از خود می‌پرسد؛ آیا دیگری احتمالاً حمایتی را که نیاز دارم فراهم می‌سازد؟
5-1-2- عزت نفس
داشتن عزت نفس سالم یک نیاز اساسی انسان است. تقویت عزت نفس در زندگی، سرمایه گذاری بزرگی محسوب می‌شود؛ زیرا عزت نفس ضعیف، موجب می‌شود که انسان خود واقعی اش را با شرمندگی پنهان کند، عزت نفس میزان ارزشی است که فرد برای خود قایل می‌شود. و میزان احترامی است که به شخصیت خود می‌گذارد (امیر حسینی، 1383).عزت نفس سرمایه‌ای است که در نهاد انسان‏ها قرار دارد و باید استخراج و پرورش یابد، بر خلاف فضایل اکتسابی که به زحمت باید آن را تحصیل کرد (سبحانی نیا، 1389).
عزت نفس نتیجه‌ای از فرایند تعریف خود یا خودشناسی است که در درون گروه رخ می‏دهد و هم‏زمان با هم موجب ابقاء و حفظ حریم فردی و گروه می‌شود. عزت نفس به واسطه‌ی «خودی» که برای خویشتن تعریف می‏کند از هیجانات منفی که ممکن است حریم «خود» را مورد حمله قرار می‌دهند محافظت می‏کند (الیسیا و پیتری، 2002).
عزت نفس عموماً به ارزیابی مثبت فرد از خودش اشاره دارد. این مفهوم ترکیبی است از دو بعد فطری که شامل شایستگی و ارزش است. بعد شایستگی این مؤلفه به درجه‌ای دارد که افراد خودشان را با استعداد و با کفایت می‌دانند و بعد ارزشمندی اشاره به درجه‌ای دارد که افراد احساس می‏کنند که شخص با ارزشی هستند (جکاس، 1982، به نقل از دراهکی، 1392).
عزت نفس عبارت است از ارزشمند بودن، این حس از مجموع افکار، احساس‏ها، عواطف و تجربیات فرد در طول زندگی ناشی می‌شود. فردمی‌اندیشد که باهوش یا کودن هست، احساس می‏کند که شخص منفور یا دوست داشتنی هست، خود را دوست دارد یا ندارد. مجموعه هزاران برداشت، ارزیابی و تجربه‌ای که از خویشتن دارد باعث می‌شود که نسبت به خود احساس خوشایند ارزشمند بودن و یا بر عکس احساس ناخوشایند داشته باشد «آن‏چه مسلم است انسان بی آنکه احساس ارزش به خود داشته باشد نمی‏تواند زندگی کند، هر فردی به تدریج در طول حیات به تعیین ارزش‌های خود می‌پردازد به حدی از آن دست پیدا می‏کند و همواره چنان می‌تازد که بتواند ارزش خود را از هر گزندی مصون بدارد و در صورت امکان به طرق گوناگون و دوری جستن از موقعیت هایی که به ارزشش صدمه وارد می‌آورد خود را برتر نشان می‏دهد و احساس کفایت کند (رضا زاده، 1376).
عزت نفس عبارت است از احساس ارزشمند بودن. این حس، از مجموع افکار، احساس‌ها عواطف و تجربیات‌مان در طول زندگی ناشی می‌شود. افرادی که احساس خوبی نسبت به خود دارد، معمولاً احساس خوبی نیز به زندگی دارند. آن‏هامی‏توانند با اطمینان، با مشکلات و مسئولیت‌های زندگی مواجه شوند و از عهده‌ی آن‏ها برآیند (حسینی، 1382). عزت نفس را می‏توان عقیده‌ای که فرد درباره مجموعه توانایی‌ها و شایستگی‌ها و ویژگی‏های خود دارد تعریف کرد. به طور کلی میزان عزت نفس، در طول دوره نوجوانی، به استثناء مواقعی که در محیط دگرگونی‌های مهم رخ می‏دهد، به همراه سن افزایش می‌یابد. البته، بین دختران و پسران از نظر تحول عزت نفس تفاوت‌هایی وجود دارد (گنجی، 1376 به نقل از دوراهکی، 1392).
عزت نفس چیزی به مراتب بیش از احساس خود ارزشمندی است. به طور دقیق عبارت “نفس” یعنی:
اعتماد به توانایی خود در اندیشیدن و اعتماد به توانایی خود در کنار آمدن با چالش‌های اولیه‌ی زندگی است.
اعتماد به حق خود برای موفق و شاد بودن است، احساس ارزشمند بودن و شایسته بودن است.
داشتن حق ابراز نیازها و خواسته‌هاست. تمایل به رسیدن و نیل به ارزش‌ها و برخوردار شدن از ثمرات تلاش‌های خویشتن است (ناتایل براندن، 1380).
داویس (1990) معتقد است که عزت نفس یعنی این‏که فرد تا چه اندازه خود را با ارزش احساس کند. عزت نفس شامل احترام و رضایتمندی فرد از خودش است (دوراهکی، 1392).
1-5-1-2- شکل‌گیری عزت نفس
در رابطه با تکوین و شکل‌گیری عزت نفس صاحب نظران دیدگاه‌های مختلفی را مطرح کرده‌اند. در برخی از این دیدگاه‌ها به زمینه‌های خانوادگی و دیدگاه‌های دیگر به زمینه‌های اجتماعی و شناختی توجه شده است. بر اساس دیدگاه روان پویشی شکل‌گیری عزت نفس به این صورت است که نوزاد پس از تولد از وابستگی و نیاز به بزرگسالان آگاه می‌شود. اگر نوزاد در خانواده‏های پذیرنده متولد شده باشد و از طرف خانواده مورد محبت و نوازش قرار گیرد، به تدریج در طی رشد احساس ارزشمندی می‏کند و والدین را به عنوان موضوعاتی خوب، درونی می‏کند و بر اثر تکرار تأیید و تصدیقات بیرونی، حس ارزشمندی در فرد درونی می‌شود (استور، به نقل از بیابانگرد، 1372).
تعدادی از محققان در مورد شکل‌گیری عزت نفس دو فرضیه را مطرح نموده‌اند:
تصویرسازی ذهنی: وقتی از افراد خواسته می‌شود تا تصوری از خود بیان نمایند، آن‏ها تصوری که دیگران از آن‏ها دارند، بیان می‏کنند. یعنی فرد بیشتر تحت تاثیر محیط است و انسان‏ها نقش زیادی در ایجاد و شکل‌گیری عزت نفس دارند.
حافظه: در این مورد فرد در طبقه‌بندی اطلاعات نقش مهمی دارد. فرضیه حافظه تکمیل کننده‌ی فرضیه‌ تصویر سازی است. در این فرضیه «خود» به صورت یک ساختار شناختی شرح داده می‌شود و فرایند یادآوری و رمزگردانی در آن نقش زیادی دارد. بر این اساس، اطلاعات جدید وارد این ساختار شناختی «خود» می‌شود و بعد به صورت ویژه و مطلوب در می‌آید. بنابراین، دو فرضیه فوق مکمل یکدیگر هستند.
کوپر اسمیت (به نقل از بیابانگرد، 1379) چهار عامل زیر را در شکل‌گیری عزت نفس دخالت می‏دهد:
ارزشی که کودک از دیگران، از طریق ابراز مهر و محبت، تحسین و توجه دریافت می‏کند.
تجربه همراه با موفقیت کودک، مقام یا موقعیتی که فرد خودش را در ارتباط با محیط می‌بیند.
تعریفی که کودک درارتباط با پسخوراند منفی یا انتقاد
شیوه‌ی کودک در ارتباط با پسخوراند منفی یا انتقاد
از سوی دیگر، می‏توان به چند جنبه‌ی دیگر از عزت نفس اشاره نمود:
زمینه اجتماعی: این بعد شامل عقاید فرد، درباره خودش به عنوان یک دوست برای دیگران است و این‏که فرد موقعیت خود را در بین دوستان و همسالانش چگونه ارزیابی می‏کند.
زمینه تحصیلی: این بعد شامل ارزشی است که فرد برای پیشرفت و توانایی تحصیلی قائل است. و این معیارها توسط دبیران، دوستان و خانواده تشکیل می‌شود.
زمینه خانوادگی: این بعد به ارزیابی خود به عنوان عضوی از اعضای خانواده اشاره دارد.
زمینه بدنی: این بعد به تصور و دیدگاه فرد از وضعیت بدنی و ظاهری اشاره دارد.
عزت نفس کلی: این بعد از عزت نفس شامل ارزیابی از «خود» در زمینه‌های مختلف است (ملا زمانی، 1382).
عزت نفس از دو بخش مرتبط با هم تشکیل می‌شود: یکی داشتن اطمینان در برخورد با چالش‌های زندگی، باور خود توانمندی و دیگری احساس داشتن صلاحیت و شایستگی برای خوشبخت شدن که نمادی از احترام به خود یا عزت نفس است (ناتانیل براندن، 1380).
جان باتل (1981) روان شناسی که در زمینه عزت نفس بسیار پژوهش داشته چهار بعد را در عزت نفس مطرح کرده است که بدین شرح است:
عزت نفس عمومی: که درک کلی فرد از ارزشمندیش را نشان می‏دهد.
عزت نفس اجتماعی: که درک فرد از ارتباطات بین فردیش را مشخص می‏کند.
عزت نفس وابسته به والدین: که گویای درک شخص از وضعیتی است که در میان خانواده و خانه دارد که شامل دیدگاهی است که والدینش نسبت به وی دارند.
عزت نفس تحصیلی: که درک شخص از میزان توانمندی‌ها و موفقیت‌هایش در کسب مدارج تحصیلی و علمی است.
کیفیت روابط افراد با دیگران به خصوص مادر در دوران کودکی، در شکل گیری عزت نفس آن‏ها نقش محوری دارد. عزت نفس خود پدر و مادر نیز، می‏تواند بر روی فرزندان تاثیر بگذارد. عملکرد و ساختار خانواده نیز در این امر مهم است. مطالعات نشان می‏دهد که فرزندان طلاق بر اثر وضعیت پیش آمده، از عزت نفس ضعیفی برخوردار می‌باشند (امیر حسینی، 1383).
تنبیه جسمانی: تنبیه جسمانی یا تهدید شدن به تنبیه نیز، به شدت عزت نفس را تحت تأثیر قرار می‏دهد. بدرفتاری جنسی در دوران کودکی و آسیب دیدگی‌ها نیز عوامل دیگری هستند که عزت نفس را ضعیف می‏کنند (امیر حسینی، 1383).
ترس: ترس از محیط‌های بسته نیز عامل دیگری است که عزت نفس را تحت تاثیر قرار می‏دهد. اما خوش ظاهر بودن و سیراب شدن از محبت در دوران کودکی، موجب می‌شود تا عزت نفس تقویت شود؛ زیرا عزت نفس با جذابیت و جلب توجه و محبت رابطه مستقیم دارد. به همین جهت کسانی که جذاب به حساب می‌آیند بیشتر ازآن‏هایی که ظاهر خوشایندی ندارند مورد توجه قرار می‌گیرند. رویدادهای ناخوشایند جاری در زندگی مثل تحقیر شدن یا مورد توهین قرار گرفتن، بیماری یا اخراج شدن از دانشگاه یا محل کار نیز می‏تواند بر نگرش مثبتی که فرد از خود باید داشته باشد، اثر منفی بگذارد (امیر حسینی، 1383).
یکی از مؤثرترین راه‌های کمک به فرزندان، حفظ عزت نفس آن‏هاست. عزت نفس زیاد، یکی از با ارزش‏ترین منابعی است که نوجوان می‏تواند دراختیار داشته باشد (حسینی، 1382).
در این عصر که روند تحولات سریع و وضع خانواده‏ها نابسامان است، یکی از مهمترین منابعی که می‏توان در نوجوان تقویت کرد، احساس ارزشمند بودن است. این نیرویی است که ممکن است همیشه در درون نوجوان باشد. زمانی که این نیرو در وجود او حضوری قوی داشته باشد و وی مکانیزم‌های ایمن نگهداشتن آن را بشناسد،‌می‏تواند در زندگی به آن تکیه کند (حسینی، 1382).
2-5-1-2- اصول عزت نفس
شیوه و سبک زندگی شخص در شکل‌گیری احساس خود ارزشمندی اهمیت به سزایی دارد. اشخاصی که ویژگی‏های یاد شده در زیر،‌بخش لاینفکی از زندگیشان است دارای احساس خود ارزشمندی سالم و بالایی هستند:
آگاهی و هوشیاری
خود پذیری
خود مسئولیتی
ابراز وجود
هدقمندی
یکپارچگی و احترام
آگاهی و هوشیاری:
چنان‏چه در زندگی رفاه افراد به استفاده‌ی مناسب از آگاهی و هوشیاری بستگی داشته باشد، در آن صورت تعهد به دانستن و میزان آگاهی آن‏ها از اعمالی که انجام می‌دهند تنها و مهمترین عامل تعیین کننده‌ی کارآمدی شخص که در زندگی خصوصی، خانوادگی، شغلی و اجتماعی سرگردان و بی هدف باشد نمی‏تواند احساس توانایی، شایستگی و کفایت کند اشخاصی که بدون هدف و بدون تفکر منطقی معقولانه زندگی می‏کنند و از واقعیت‏های رنج آور و آزار دهنده اجتناب می‏کنند از کمبود احساس کار آمدی شخصی رنج می‌برند. آن‏ها کاملاً به نقاط ضعف خود واقف هستند خواه از آن‏ها آگاه و یا ناآگاه باشند هر انسانی بارها نیاز دارد آن سطح هوشیاری را که می‏تواند در آن به فعالیت بپردازد، انتخاب کند (هال،2003).
خودپذیری
در عمیق‌ترین سطح، خود پذیری، تعهد و اعتقاد به ارزشمند بودن است. خودپذیری، تظاهر به داشتن احساس ارزش مثبت که شخص فاقد آن است، نمی‌باشد، ‌بلکه پیامد احساس ارزش مثبت در شخص است که مبنای دستیابی به احساس خود ارزشمندی قرار می‌گیرد. خود پذیری گرایش به تایید همه جانبه شخصیت است. خود پذیری تا حدودی از طریق تمایل برای پذیرش آن‏چه که فکر می‏کند، آن‏چه که احساس می‏کند، آن‏چه که انجام می‏دهد، آن‏چه که هست و قبول واقعیت‌ها بدون انکار و یا گریز از آن امکان پذیر می‌باشد (هیلگارد، 1368).
خودپذیری پیش شرط تغییر و رشد است. باید به افراد آموخت که شکل‌گیری خود ارزشمندی در گرو خود پذیری و احترام به واقعیت خود و پذیرفتن آن است و درمان موفقیت آمیز آن با افزایش خود پذیری و مراجع آغاز می‌گردد (بیابانگرد، 1372).
خود مسئولیتی:
فرد برای داشتن احساس کفایت و شایستگی در زندگی و احساس برخورداری از شاد زیستن، باید احساس کند که در زندگی خود کنترل دارد.قرار گرفتن در این وضعیت مستلزم آن است که فرد مسئولیت اعمال خود و تلاش‌هایش را برای رسیدن به هدف‌هایش بر عهده بگیرد که معنای آن پذیرفتن مسئولیت در قبال زندگی و بهزیستی خود است. خود مسئولیتی موارد زیر را شامل می‌شود.
من مسئولیت دست یافتن به آرزو‌ها و خواسته‌هایم را دارم.
من مسئول آن سطح از هوشیاری و آگاهی هستم که در کارهایم و نیز در ارتباط‌هایم نشان می‌دهم.
من مسئول انتخاب‌ها و اعمال خود هستم.
من مسئول رفتار خود با دیگران از جمله: همکاران، همسر، فرزندان، دوستان و همسایگان خود هستم.
من مسئول شادمانی و رضایت شخصی خویش هستم.
من مسئول چگونگی برنامه‌ریزی برای اوقات خود و اولویت قایل شدن برای کارهای خود هستم.
من مسئول انتخاب و گزینش ارزش‌ها و باورهایی هستم که با آن‏ها زندگی می‌کنم. (ولز و میلر، 2002، به نقل از امیری، 1390).
ابراز وجود:
ابراز وجود یعنی بیان خود، ابراز خود به معنای ارزش گذاشتن به نیازها و خواسته‌ها، ارزش‌ها و اعتقادات و جست و جو کردن راه‌های منطقی برای توصیف آن در دنیای واقعی است. برعکس آن تسلیم شدن در برابر ترس و کم رویی که به مثابه‌ی مخفی ساختن ابدی خویش در محیطی تنگ و تاریک است،‌ جایی که شخص خود را در آن جا پنهان می‏سازد و متوقف می‌ماند، مراجع که فاقد قاطعیت، جرات و ابراز وجود است، از درگیر شدن با اشخاصی که ارزش‌های متفاوتی دارند اجتناب می‏کند، یا این‏که همواره سعی می‏کند دیگران را خشنود سازد، آن‏ها را آرام کند، دستکاری کند و فریب دهد، و یا این‏که فقط سعی می‏کند «وابسته» و «متعلق» به دیگران باشد (کریمی، 1373).
هدفمندی:
زندگی فرایندی پویا، مستلزم و مولد تعریف شده است. از این رو هدفمندی جزء مهم فرایند زندگی است. هدفمندی در زندگی به معنای استفاده از نیروها و قابلیت‌های خود برای دستیابی به هدف‌هایی است که انتخاب کرده است. هدف‌هایی نظیر: تحصیل، تشکیل خانواده، کسب درآمد برای امرار معاش، انتخاب یک شغل و تولید… اهداف‌ها فرد را وادار می‌سازند از توانایی‌ها و قابلیت‌های خود استفاده کند و به زندگی معنا ببخشد (هرمن، 2000).
اگر فرد دریابد که هدف و خواسته هایش مهم هستند، آن وقت یاد می‌گیرد به هدف‌ها و خواسته‌هایش توجه بیشتری داشته باشد، آن‏ها را جدی تلقی کند؛ درباره آن‏ها فکر کند و انرژی بیشتری صرف رسیدن به هدف‌ها و خواسته‌هایش بنماید، اعتماد به نفس بیشتری داشته باشد و با احترام و توجه به خود رفتار کند (همان منبع).

مطلب مرتبط با این موضوع :  پایان نامه ارشد رایگان درمورد سرمایه فرهنگی-خرید فایل-فایل تمام متن

3-5-1-2- منابع عزت نفس چیست؟
عزت نفس منابع فراوانی دارد که به طور اختصار به چند مورد اشاره می‌شود:
پذیرش خود و دیگران.
آرامش بیشتر در زندگی.
مثبت بودن و احساس شادی کردن.
اشتیاق به داشتن مسئولیت بیشتر و احساس کنترل افزون‌تر بر زندگی و داشتن استقلال و راحتی.
توجه بهتر به دیگران و احساس راحتی در موقعیت‌های اجتماعی.
احساس متعادل بودن.
اتکا به خود و خلاقیت بیشتر و وابسته نشدن به عقاید و تأیید دیگران.
بهبود ظاهر و احساس «سرزندگی».
آمادگی بیشتر برای دریافت محبت و محبت کردن.
10-ملایم تر بودن با خود و دیگران و توانایی ریسک پذیری و آماده بودن برای تغییر.
11-توانایی تبریک گفتن به دیگران به علت موفقیت‌هایشان، بدون هیچ گونه حسادت.
12-اطمینان داشتن به خود در همه فعالیت‌ها و مسئولیت پذیری.
13-تمایل داشتن به این که مشکلات زندگی را با دیگران به طور صریح در میان گذاشته و چاره اندیشی کردن.
14-توانایی بیان صادقانه نارسایی‌هایی که در کارهای انجام شده ممکن است باشد.
15-امید و اشتیاق و علاقه بیشتر برای زندگی سالم (امیر حسینی، 1383).

4-5-1-2- پیامدهای ناشی از عزت نفس پایین
همان گونه که وجود عزت نفس منافعی دارد که گفته شد، عزت نفس پایین نیز عواقب زیانباری دارد که به تعدادی از آن‏ها در زیر اشاره می‌شود:
عزت نفس می‏تواند بر ماهیت روابط با دیگران و سلامت روانی نفوذ زیادی داشته باشد و آن‏ها را تهدید کند.
پذیرش خود و دیگران مشکل می‌شود: هر چه افراد خود را بیشتر بپذیرند، احتمال بیشتری خواهد داشت که دیگران را نیز بپذیرند و برعکس، هر چه نظرشان نسبت به خود نامطلوب‌تر باشد دیگران را نیز کمتر پذیرا خواهند بود.
ترس از تنها شدن: زنی که از عزت نفس پایین برخوردار است مرتب از همسر خود می‌پرسد «آیا او را دوست دارد؟» چون از این ترس دارد که همسرش او را ترک کند و او تنها بماند.
کمال گرایی:همین حس باعث می‌شود تا فرد مرتب پیشرفت خود را با پیشرفت دیگران مقایسه کند، به ناچار کسانی را می‌بیند که از وی موفق ترند، این مقایسه معمولاً باعث می‌شود تا احساس ضعف بیشتری بکند.
متوسل شدن به مکانیسم‌های دفاعی: یعنی فرد به جای آنکه به طور مستقیم با مشکلات رو به رو شود، از آن اجتناب می‏کند؛ و یا آن را انکار می‏کند. برای مثال زنی که عزت نفس ضعیفی دارد، هر بار که تعریف و تمجیدی از طرف شوهر درباره ظاهرش می‌شود،می‌گوید: «او این حرف را می‌زند تا من را خوشحال کند». یا متوسل به سرکوب شده و یا فرافکنی می‏کند. مثلاً اگر فرد خودش تند خو باشد با صراحت آن را به همسرش نسبت می‏دهد و یا واکنش وارونه انجام می‏دهد؛ مثلا ‌اگر احساس حقارت کند، و یا اگر خیلی ضعیف باشد به اعتیاد پناه می‌برد که از یک واقعیت تحمل ناپذیر یا منحرف کردن ذهنش سرچشمه می‌گیرد، البته این اعتیاد همیشه به مواد مخدر نیست، ممکن است به پرخوری، کم خوری، سیگار، الکل، کار، نظافت، قمار، خرید، سرزنش دیگران، مراقبت کردن، مراسم مذهبی باشد.
داشتن برداشتی مبهم از خود: افرادی که عزت نفس ضعیفی دارند، به علت اجتناب از شناخت و آگاهی بیشتر در مورد خود، برداشت مبهمی از خود دارند که نمی‌دانند چه احساسی دارند.
به خود کاذب روی می‌آورند: کسانی که دچار ضعف عزت نفس می‌شوند احساس می‏کنند که باید همه چیز را تحت کنترل داشته باشند، چون توان واقعی برای این کار را ندارند، پشت عنوان‏های شغلی پنهان می‌شوند و معمولاً از خطر کردن و تغییر می‌ترسند.
نمی‏توانند تصمیم بگیرند: برای کسانی که عزت نفس شان پایین است، تصمیم‌گیری کار دشواری می‌باشد و همواره در یک موقعیت بلاتکلیفی به سر می‌برند.
افرادی که دچار ضعف عزت نفس می‌شوند با دیگران ارتباط برقرار نمی‏کنند: پژوهش‏هانشان می‏دهد که بین عزت نفس پایین و اضطراب برقراری ارتباط با دیگران، همبستگی وجود دارد، افراد دارای عزت نفس پایین، در صحبت و گفتمان، خود را کم جرأت‌تر، بازدارنده‌تر و عجول‌ می‌پندارند، این افراد در زمینه‌های اجتماعی، عصبی تر و مضطرب‌تر بوده و همواره منتظر شکست هستند و سعی می‏کنند خود را در معرض توجه دیگران قرار ندهند.
10-در زندگی بیش از حد محتاطانه عمل می‏کنند: از اثبات برخوردار نیستند، چون ترس عمده آن‏ها خطر کردن است (امیر حسینی، 1383).
همه انسان ها به یک سلسله نظام ارزشی برای جهت دادن و هدایت زندگی خود نیاز دارند، اصولی که به آن پای بند باشند و اعمال خود را با آن تطبیق دهند.
از مجموع مطالب فوقمی‏توان دریافت که عزت نفس یکی از مسائل بسیار مهم شخصیتی می‌باشد که می‌بایست فرد در زندگی در اجتماع آن را کسب نماید زیرا یکی از زیربناهای اساسی، ساختار شخصیت می‌باشد و فردی که عزت نفس پایینی داشته باشد انگیزه لازم برای پیشرفت در جوامع انسانی را نخواهد داشت و دائم در احساس حقارت به سربرده و خود را لایق ارتقاء در جنبه‌های مختلف زندگی نمی‏داند (امیر حسینی، 1383).
مرور تحقیقات پیشین
طلاق و سبک‏های دلبستگی:
ماجرس، (2011) بیان می‏دارد که سبک‏های دلبستگی می‏توانند بر تعهد افراد نسبت به رابطه عاطفی‏شان اثرگذار باشد.
هالیست و میلر،(2005) در مطالعه خود با عنوان بررسی رابطه بین سبک دلبستگی و کیفیت رابطه زناشویی در زوج های میانسال، دریافتند که سبک‏های دلبستگی بر کیفیت رابطه زناشویی تاثیر می‏گذارد.نتایج این مطالعه نشان داد که سبک‏های دلبستگی نا ایمن با کیفیت رابطه زناشویی مرتبط است و می‏توان با بهره گرفتن از درمان هیجان مدار، سبک دلبستگی زوج‏هایی که روابطشان مختل شده است را از نوع دلبستگی نا‏ایمن به سبک دلبستگی ایمن سوق داد. این در حالی است که میلر در پژوهش خود به این نتیجه رسید که سبک‏های دلبستگی بر روابط زناشویی که چندین سال از آنها گذشته است، تاثیر کمتری دارند و سبک دلبستگی ایمن در نوجوانی باعث شکل گیری مجموعه ای از رفتارها می‏شود که می‏تواند منجر به رضایت در روابط زناشویی در آینده شود.
پارسونز و فلچر (2005، به نقل از امیری، 1390) بر این عقیده‌اند که افزایش آمار طلاق به خاطر افزایش انتظارات و تقاضاها از زندگی زناشویی است. امروزه زوجین انتظارات بسیار بیشتری از رابطه زناشویی خود دارند تا والدین یا اجدادشان. مؤلفه‌هایی نظیر عشق ورزیدن، مصاحبت و همراهی، درک و تفاهم، سازگاری جنسی، ارضای شخصی و سبک دلبستگی، امروزه با احتمال بیشتری اجزاء اصلی یک زناشویی موفق را تشکیل می‏دهد.
سیبل (2004) در مطالعه خود در مورد تصمیمگیری برای طلاق به این مطلب اشاره می‏کند که به رغم اینکه انواع دلبستگی در سال‏های اولیه زندگی در افراد شکل می‏گیرد، میتواند بر دلبستگی‏های دوران بزرگسالی تاثیر بگذارد. هر چند عوامل اجتماعی بسیاری از جمله عوامل خرد و کلان در کنار سبک دلبستگی بر تصمیم گیری برای طلاق تاثیر گذار هستند. این عوامل همبستگی مثبتی بین اثرات اجتماعی و تغییرات فردی که نهایتا منجر به گرفتن تصمیم برای طلاق خواهد شد را نشان میدهند.
همسرانی که دارای سبک‌های دلبستگی اجتنابی و دوسوگرا هستند، به احتمال بیشتری از نوع روابط عاشقانه و زناشویی خود ابراز نارضایتی مینمایند، تمایلی به برقراری روابط صمیمی دراز مدت ندارند، از خود افشاگری هراسانند و از مهارت‌های اجتماعی بی بهره اند. چنین همسرانی همواره نگران طرد شدن و ترک شدن از سوی همسرشان هستند، در روابط با دیگران مستعد بی اعتمادی می‌باشند و در روابط خود قهر و آشتی‌های مکرر دارند (مارش و دالوس،2002).
تحقیق در مورد بزرگسالان و بزرگسالی نشان داده است کسانی که از دلبستگی ایمن برخوردارند، عواطف منفی کمتری را گزارش می‏کنند و ارتباطات عمیق‌تری با کسانی برقرار می‏کنند که به آن‏ها دلبستگی ایمن دارند (هیندی و شوارتز، 1994؛ روت بارد و شور، 1994).
تحقیقات سروکس و بل (1992، به نقل از مؤمن زاده و همکاران 1384) نیز نشانگر اهمیت باورها و انتظارات غیر منطقی و غیر واقعی به عنوان یک عامل شناخته شده در اختلافات زناشویی است. هم‏چنین بسیاری از محققین گزارش کرده‌اند که ارزشیابی روابط زناشویی به طور معناداری با سبک دلبستگی خود و همسر ارتباط دارد (کیرکبانریک و دنویس، 1994، به نقل از مؤمن زاده، 1384؛ فینی و نوار، 1994).
فینی(1994) به نقل از شکرکن (1385) مشخص ساخت که دلبستگی ایمن با رضایت زناشویی زوجین همبستگی مثبت دارد. سن‏چاک و لئونارد (1992) به نقل از شکرکن (1385) با بررسی سبک‏های دلبستگی و سازگاری زناشویی نشان دادند که زوج‏هایی که هر دو دلبسته ایمن بودند، شواهد بهتری از سازگاری زناشویی داشتند تا زوج‏هایی که هر دو دلبسته ناایمن بودند. شواهد تحقیقی بسیاری در دسترس است که نشان از ثبات سبک دلبستگی از کودکی تا بزرگسالی و حتی انتقال آن در بین نسل ها دارد (گلردبرگ،1991 به نقل از شکرکن و همکاران، 1385).
پیستول (1989) به نقل از شکرکن (1385) نیز به این نتیجه دست یافت که افراد دارای دلبستگی ایمن به طور معنی‌داری رضایت ارتباطی بیشتری را نسبت به افراد دلبسته اضطرابی و افراد دلبسته اجتنابی نشان دادند. افرادی که دارای دلبستگی ناایمن هستند تجارب عاطفی مثبت کمتری از کسانی که دلبستگی ایمن دارند تجربه می‏کنند و ناتوانی‌هایی در تنظیم اضطراب و افسردگی و عواطف منفی نشان می‌دهند (پارکر، 1982).
نتایج تحقیقات متعدد علاوه بر آن که نقش الگوهای دلبستگی را بر رشد و ساختار شخصیت بزرگسالی مشخص ساخته است، به طور اخص بیانگر این نکته است که کودکانی که از الگوهای دلبستگی ناایمن (اعم از دوسوگرا یا اجتنابی) برخوردار هستند، در بزرگسالی نیز در روابط عاشقانه، روابط دوستانه و حتی رفتار سازگارانه جمعی، مشکلاتی را متحمل میشوند (به نقل از عارف نظری، مظاهری،1384).
در پژوهشاخوی ثمرین، نوابی نژاد و ثنایی، (1392) که با هدف بررسی رابطه بین سبک‌های دلبستگی و میزان بخشودگی میان زنان متقاضی طلاق و زنان عادی انجام شده است. نتایج بیا‌ن‌کننده آن بود که بین سبک‌های دلبستگی ایمن و ناایمن اضطرابی با میزان بخشودگی، رابطه معناداری وجود دارد. همچنین بین زنان عادی و زنان متقاضی طلاق در سبک‌های دلبستگی و میزان بخشودگی‌ آن‌ها تفاوت معناداری وجود دارد.
نتایج پژوهش غفوری و گل پرور (1388) گویای این واقعیت است که هر چه زوجین از ویژگیهای مربوط به سبکهای دلبستگی اجتنابی و دوسوگرا به میزان بیشتر و از ویژگیهای مربوط به سبک دلبستگی ایمن به میزان کمتری برخوردار باشند، پیش بینی شکست در رابطه زناشویی بیشتر خواهد بود. برعکس، هر چه زوجین به میزان بیشتری دارای ویژگی‌های سبک دلبستگی ایمن باشند و از ویژگیهای سبکهای اجتنابی و دوسوگرا به میزان اندکی برخوردار باشند یا فاقد آنها باشند، موفقیت در رابطه زناشویی بیشتر خواهد بودیافته‌های عمده پژوهش مؤمن زاده و همکاران (1384) ارتباط عوامل مهمی چون تفکرات غیر منطقی و الگوهای دلبستگی با سازگاری زناشویی را تایید می‏کند. در این تحقیق در الگوی دلبستگی ایمن با سازگاری زناشویی همبستگی مثبت و معناداری مشاهده شد. دو سبک اجتناب گر و دوسوگرا با سازگاری زناشویی رابطه منفی و معناداری داشتند. این نشان گر ارتباط سبک‏های دلبستگی و روابط زناشویی زوج‏هاست.
از جمله یافته‌های بدیعی که محققین در طی پژوهش خود به آن رسیده‌اند این است که بین تفکرات غیر منطقی – ارتباطات عاطفی – و الگوهای دلبستگی زوج‏ها ارتباط معناداری وجود دارد این بیانگر نقش و اهمیت «الگوهای کاری» در پی‌ریزی و یا نحوه ارتباطات دلبستگی است (مؤمن زاده و همکاران، 1384).
طبق پژوهش عطاری و محرابی زاده (2006) موفقیت یا شکست رابطه زناشویی همسران در گرو پذیرش و اعتقاد به ارزشهای خاصی مانند نگرش مذهبی و برخی ویژگیهای شخصیتی از جمله دلبستگی است.
شکرکن و همکاران (1385) و رضازاده (1381) بیان کردند که مفهوم دلبستگی به همسر، برای زنان و شوهران جزء پاداش‏های ازدواج قلمداد می‌شود. در یک رابطه زناشویی زن و شوهری که دارای سبک دلبسته ایمن باشند و از نظر این نوع سبک دلبستگی تفاوت کمتری داشته باشند بیشتر احتمال دارد که همدیگر را دوست داشته باشند، خوش مشرب باشند، درماندگی خود را اعلام کنند، تقاضای حمایت کنند و به نحو سازنده‌ای احساسات منفی خود را در حل مسأله تعدیل کنند و در نهایت در حفظ روابط طولانی کوشش بیشتری به عمل آورند. بر عکس، زوجینی که دارای سبک دلبستگی مخالف هم هستند (ایمن و ناایمن) کمتر به هم‏دیگر اعتماد دارند، کمتر به ارضای نیازهای اساسی هم‏دیگر از جمله آرامش، مراقبت و کام‏رواسازی جنسی توجه دارند وسواس و مشغولیت ذهنی بیشتری در مورد شریک خود دارند، خصمانه‌ترند و کمتر به صحبت با هم‏دیگر می‌پردازند و در نتیجه احساس تعهد کمتری نسبت به هم‏دیگر دارند. بنابراین، بیشتر احتمال دارد در جهت قطع این پیوند و در نهایت طلاق گام بردارند.
عباسی سرچشمه (1384) نشان داد که: 1. بین سبک دلبستگی ایمن و رضایت زناشویی دانشجویان مرد متأهل دانشگاه رابطه مثبت و معنی داری وجود دارد. 2. بین سبک دلبستگی ناایمن و رضایت زناشویی رابطه منفی معنی داری وجود دارد. 3. فارغ از اثر سن و طول مدت ازدواج، بین سبک دلبستگی ایمن و رضایت زناشویی رابطه مثبت معنی‌داری وجود دارد. 4. فارغ از اثر سن و طول مدت ازدواج، بین سبک دلبستگی ناایمن و رضایت زناشویی رابطه منفی معنی داری وجود دارد. بشارت (1385) به نقل از شکرکن و همکاران (1385)، نیز در پژوهش خود نشان داد که زوج‏های با سبک دلبستگی ایمن، از وابستگی، اعتماد، تعهد و رضایت زناشویی بیشتری برخوردار بودند و زوج‏های با سبک‏های دلبستگی اجتنابی و اضطرابی دو سوگرا مشکلات بیشتری در روابط زناشویی خود داشتند.
رضازاده (1381) با بررسی رابطه سبک‏های دلبستگی و مهارتهای ارتباطی با همسازی زناشویی نشان داد که بین سبک‏های دلبستگی زوجین همخوانی وجود دارد و بین زوج‏های ناایمن و ایمن در سه مقیاس از 12 مقیاس آزمون همسازی زناشویی تفاوت معنی‏داری وجود داشت. مظاهری (1379) در پژوهش خود مشخص ساخت که زوجین ناایمن ضعیف‏ترین و پایین‌ترین سازگاری و زوج‏های ایمن بالاترین سازگاری را نشان می‌دهند. وی به ارتباط قوی دلبستگی با سازگاری زناشویی در زوج‏های ایرانی اشاره می‏کند.

مطلب مرتبط با این موضوع :  دانلود پایان نامه روانشناسی درباره : داده های توصیفی-متن کامل

طلاق و عزت نفس:
علاوه بر سبک دلبستگی، عزت نفس نیز یکی از عوامل تعیین کننده‌ی رفتار در انسان به شمار می‌رود. ارول و اورث،(2013) در مطالعه خود با هدف بررسی تاثیر عزت نفس بر رضایت از رابطه زناشویی بر روی 5 نمونه مستقل از زوج‏ها دریافتند که عزت نفس پیش بینی کننده رضایت افراد از رابطه خود با همسر و رضایت همسرش از زندگی مشترک می باشد. همچنین نتایج این مطالعه نشان داد سبک دلبستگی ایمن، نقش عزت‏نفس در رضایت از زندگی زناشویی را تحت تاثیر قرار می‏دهد. ارول و اورث نتیجه گیری می‏کنند سبک دلبستگی به صورت مستقیم و غیر مستقیم بر عزت نفس و در نتیجه در رضایت از زندگی زناشویی تاثیر می‌گذارد.
عزت نفس در شکل گیری و حفظ رضایت از زندگی زناشویی اثرگذار است و مطالعات نشان میدهد نه تنها عزت نفس با رضایت از رابطه زناشویی همبستگی دارد(اسکیانگولا و موری، 2009)، بلکه پیش‏بینی‏کننده رضایت از رابطه زناشویی در دراز مدت است (اورث و دیگران، 2012).
به علاوه، مطالعات نشان داد عزت نفس پیش بینی کننده رضایت از زندگی مشترک است؛ برعکس رضایت از رابطه زناشویی پیش بینی کننده عزت نفس بالا نیست (همان منبع).
مطالعات نشان می‌دهد افرادی که عزت نفس پایینی دارند می‌پندارند که همسرشان نیز به همین شکل (به شکل منفی) به آنها می‌نگرند که به ایجاد نگرانی در مورد طرد شدن از سوی همسر منجر می‏شود(شاور، 2005)، و در طولانی مدت باعث کاهش عشق و تعهد در رابطه زناشویی خواهد شد(استار و داویلا، 2008).
شاکلفورد، (2001) در مطالعه خود با عنوان عزت نفس در ازدواج دریافت که عزت نفس زوجین همبستگی منفی با تعارضات زناشویی و عدم رضایت از زندگی زناشویی دارد. به عبارتی زوجینی که عزت نفس بیشتری دارند از زندگی زناشویی خود رضایت بیشتری دارند و زندگیشان پایدارتر است.
در حقیقت، برداشت و قضاوتی که افراد از خود دارند تعیین کننده‌ی چگونگی برخورد آنها با مسائل مختلف است. فردی که عزت نفس پایین دارد و برای خود ارزش و احترامی قایل نیست، ممکن است دچار انزوا، گوشه‌گیری و یا پرخاشگری و رفتارهای ضد اجتماعی شود و این عوامل بر روابط زناشویی تاثیر می‏گذارد (مکی و اسمیت،2002).
تری (2002) در پژوهشی نشان داد که افزایش عزت نفس برای پیشگیری از مشکلاتی که ممکن است بر اثر عزت نفس پایین (حتی در زندگی زناشویی) به وجود آید ضروری است.هم‏چنینمطالعات متعددی نقش عزت نفس در سازگاری اجتماعی را نشان داده‌اند. اعتقاد بر این است که بین سازگاری شخصی مطلوب و عزت نفس ارتباط متقابلی وجود دارد (کاتا و جوینر، 2002).
لنز و همکاران(1999) در پژوهشی به بررسی «ارتباط فرزند – والدین و عزت نفس نوجوان» در خانواده‏های جدا و طلاق گرفته، خانواده‏های دارای فرزند خوانده و خانواده‏های منسجم و عادی پرداخته‌اند. نتایج این پژوهش نشان داده است که نوجوانان از خانواده‏های طلاق گرفته نسبت به دو گروه دیگر عزت نفس پایین‌تری داشتند.
پژوهش‏ها نشان داده‌اند که بین عزت نفس بالا و ویژگی‏های شخصیتی مثبت در افراد رابطه وجود دارد. افرادی که عزت نفس بالایی دارند، دارای ویژگی‏های چون پختگی روانی، ثبات، واقع‌گرایی، آرامش، توانایی بالا در تحمل ناکامی و شکست می‌باشند. در حالی که افرادی که عزت نفس پایینی دارند از چنین ویژگی‏هایی برخوردار نیستند (هال و رو 1991) و هر چه که این ویژگی در افراد بیشتر باشد به دنبال آن رضایت از زندگی زناشویی نیز گزارش خواهد یافت.
در پژوهش‏های کرنیس، برا‌ک‌نر، و فرانکل (1989)، همبستگی دو سویه عزت نفس و تصور فرد از توانایی خود تایید شد، بدین سان که اگر عزت نفس کاهش یابد، احساس ضعف و ناتوانی در فرد پدید می‌آید، و به عکس، با افزایش عزت نفس، فرد احساس توانمندی و ارزشمندی می‏کند و این احساس توانمندی و ارزشمندی در بهبود روابط زناشویی تاثیر می‌گذارد.
نتایج پژوهش موحد و دسترنج (1389) نیز بر این نکته تاکید داشته است که نوع رفتار والدین افزون بر این که در رابطه با عزت نفس و جامعه پذیری فرد در خانواده‌ی پدری بیشترین نقش را ایفا می‏کند، به طور کلی نیز از بین تمام متغیرهای مرتبط با جامعه پذیری دارای بیشترین قدرت تبیین کنندگی برای متغیر عزت نفس بوده است. در همین پژوهش نشان داده شد که در خانواده‏هایی که توزیع قدرت، بیش‌ تر دموکراتیک است، زنان از میزان عزت نفس بالاتری برخوردارند. در چنین خانواده‏هایی به دلیل کاهش سرکوب گری زنان و توجهی که به آن‏ها و مشارکت شان در تصمیم گیری‌ها و مسایل دیگر می‌شود، زنان احساس سودمندی و ارزشمندی بیش‌تری نموده، لذا از عزت نفس بالاتری برخوردارند.
در پژوهشی که توسط کورش‏نیا (1386) انجام گرفت مشخص شد که فرزندان خانواده‏های دارای جهت‌گیری گفت و شنود، مهارتهای ارتباطی رشدیافته‏تری دارند که این به نوبه خود به آن‏ها اجازه می‏دهد به طور مؤثر درباره نقش‌های خود و دیگران گفتگو کنند. آن‏ها هم‏چنین از مهارت‌های حل مسئله کارآمد‌تری برخوردارند که باعث می‌شود در موقعیت‌های مختلف عملکرد مناسبی داشته باشند که این به نوبه خود باعث افزایش عزت‏نفس و خودیابی بالا در آنان می‌گردد؛ و در نتیجه باعث ایجاد روابط زناشویی بهتری خواهد شد.
جمع‏بندی:
اهمیت جایگاه خانواده و حفظ کیان آن و تاثیر آن بر فرایندهای خرد و کلان زندگی فردی و اجتماعی، چنان واضح، ملموس و روشن است که نیازی به ذکر شواهد و منابع در خصوص آن احساس نمی‏شود. صاحب‏نظران مختلف وجود دلبستگی ایمن و عزت نفس در اعضای خانواده را از عوامل مهم پایداری و استحکام خانواده ذکر کرده‏اند. و محققین مختلف عوامل متعددی را در تشکیل این دو متغیر دخیل دانسته‏اند. در میان این عوامل می‏توان به صورت مستقیم یا غیر مستقیم، تاثیر عوامل متعددی را که موجب تعارض در زندگی زناشویی می‏شود مورد عنایت قرار داد. مرور پژوهش‏های انجام شده در رابطه با موضوع تحقیق حاضر، نشان می‏دهد که با توجه به این که تحقیقات متعددی پیرامون علل و عوامل طلاق خارج از کشور، هم‏چنین در مناطق مختلف کشورمان صورت گرفته است، اما هنوز اطلاعات ما در ایران به خصوص در زمینه افزایش روز افزون عوامل منجر به طلاق ناچیز است که در این خصوص تحقیقات و فرا تحقیق‏های گسترده‏ای توسط محققان داخلی، ضرورت دارد. در همین راستا تحقیق حاضر به مقایسه‏ی سبک‏های دلبستگی و عزت نفس در زنان متقاضی طلاق و زنان عادی می‏پردازد تا گامی در این مسیر بردارد.

دیدگاهتان را بنویسید